ای : پایان (4)

    یکی از فرشته ها گفت :" تو کارت شناسایی طرف رو هم دیدی؟" گفتم نه،مگه نوچه های عزراییلم کارت شناسایی دارن؟گفت :" اول که عزراییل اصلاً نوچه نداره،دوم مگه تو،تو ایران زندگی نمی کردی و نمی دونستی تو این مملکت هر چیز اصلی تقلبیشم هست؟" گفتم یعنی میگین اون نوچه عزراییل نبوده؟ولی اون خودش به من گفت که نوچه عزراییله.فرشته گفت :" گفتم که عزراییل اصلاً نوچه نداره،اون طرف هم بهت دروغ گفته." گفتم دروغ،دروغ،دروغ،ای لعنت به این دروغ که هر چی می کشم و کشیدم از دست این دروغه.دروغ که نه،دروغ گو.تازه بر فرض که من از طرف کارت شناسایی هم می خواستم،به قول خودتون من تو ایران زندگی می کردم و تو مملکت ما هر چیز تقلبی که بخواین پیدا میشه.کارت شناسایی که چیزی نیست.تازه بمونه که حتی اگه طرف واقعاً کسی باشه که میگه،وقتی گند قضیه بالا اومد میگن کارت شناساییش جعلی بوده.حالا از این قضایا بگذریم،به نظرتون الان من باید چکار کنم؟یکی از فرشته ها گفت :" هیچّی،باید برگردی به همون دنیایی که ازش اومدی." گفتم نه، تو رو به خدا دیگه به اون دنیا برم نگردونین.آخه خودتون بگین اگه من نمردم پس الان این جا پیش شما چکار میکنم؟همون فرشته جواب داد :" والّا ما خودمونم توش موندیم،یه همچین چیزی تا حالا سابقه نداشته."گفتم حالا نمیشه زیر سیبیلی منو رد کنین برم؟حالا بهشتم که نباشه بفرستینم جهنم،به هر حال از اون جایی که تو اون دنیا بودم بهتره.همون فرشته گفت :" نه." گفتم حالا نمیشه استثنا قائل بشین؟همون فرشته گفت :"مرگ و زندگی فقط دست خدان و اونه که تعیین میکنه هر کسی چقدر زندگی بکنه و کِی بمیره و ما هم حق دخالت در مورد زندگی یا مرگ یا بهشتی و جهنمی بودن آدما رو نداریم،تو هم بهتره به هر چیزی که خدا برات مقدر کرده راضی باشی.به قول بهین دوستت رضا به داده بده و از جبین گره بگشای." گفتم دست کم می تونین یه دل دیگه بهم بدین؟آخه الان دیگه دلدار نیستم.گفت :" اون رو هم اگه خدا صلاح دونست،بهت میده تا صاحب دل و دلدار بشی.حالا هم چشاتو ببند و یه نفس عمیق بکش تا کمی آروم بشی." چشامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.وقتی چشامو باز کردم دیدم تو خونه خودمون رو تختخواب دراز کشیدم.ولی راستشو بخواین هنوزم که هنوزه منتظرم تا نکیر و منکر به سراغم بیان یا این که یه نفر بیاد و بهم بگه :"لطفاً لبخند بزنید،شما در مقابل دوربین مخفی قرار دارید."

 

    کورسو : اینو ۱۶:۲۵ دوشنبه ۱۴/۵/۸۱ نوشتم.از اون روز تا امروز باورم درباره چیزایی دگرگون شدن و چیزاییم هنوز همون جورین که بودن.

    شرر : امیدوارم روز به روز مغز و چشم و گوشمونو بیشتر و بهتر باز کنیم و آگاهیامون بیشتر و درست تر بشن و از اون چه که بر خودمونو دیگرون گذشته و میگذره بیاموزیم و کورکورانه از چیزی پیروی نکنیم.

اه : پایان (3)

    یه روز شایدم یه شب،یه نفر به من گفت : " من اومدم جونتو بگیرم،زود باش جونتو بده به من که کلی کار دارم و باید جون خیلیای دیگه رو هم بگیرم." گفتم پس شما عزراییل تشریف دارین؟گفت : " نُچ،من نوچه عزراییلم."گفتم بَه،خوشوقتم،اصلاً جون چه قابلی داره؟شما دل بخواه.اینو گفتم و سرمو بردم پایین تا دلمو وردارم و بدم بهش که دیدم ای دل غافل،از دلم خبری نیست که نیست.سرمو بلند کردم،دیدم طرف غیبش زده و رفته.گفتم چه خوب شد که رفته و اِلّا نمی دونستم چی بهش بگم یا بدم.یه دفعه یادم اومد که طرف جونمو هم نگرفته.گفتم این روزا مث این که حال هیچ کس حتی نوچه های عزراییل هم خوب نیست.یارو دل رو که نبرد هیچی،جونم رو هم یادش رفت بگیره.ولی کاش جونمو گرفته بود،حالا با بی دلی چی جوری بسازم؟

    دوره بی دلی هم برای خودش دورانی بود ـ گمون کنم سنگین ترین عضو بدن آدم دل باشه،چون از وقتی بی دل شدم اون قدر احساس سبکی می کردم که وقتی راه می رفتم فکر می کردم که دارم پرواز می کنم و تو آسمونا سیر می کنم.این بهین دوست منم بیخود نگفته که :

" در آستان جانان از آسمان میندیش    کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی"

    تو همین سیر کردنا بود که یه بار دیگه طرف جلومو گرفت و گفت : " زود باش جونتو بده به من که میخوام برم." گفتم شرمنده،ببخشید،این دفعه دیگه دلی هم ندارم که تقدیمتون کنم،آخه یه نفر دلمو برده.حالا چرا با این عجله؟تشریف داشته باشید تا در خدمتتون باشم.گفت : " نمی تونم،باید برم.کلی کار دارم.در مورد دلت هم نمی خواد نگران باشی،دلتو من برده بودم حالا هم دیگه دلت دلمو زده و دلتو برات پس آوردم." اینو گفت و دستش رو به طرف من دراز کرد.

    کف دستش یه چیز له و لورده ای بود که شباهتی به هیچی نداشت چه برسه به دل من.یه نگاهی به اون چیزی که کف دستش بود و از قرار معلوم دل من بود انداختم و گفتم  والّا این جور که از شواهد و قرائن برمیاد اگه قرار به زدنی هم باشه این دل شماس که دل منو زده و یه جای سالم براش نگذاشته.

    میگن یه نفر با ماشین از کنار یه مزرعه رد میشده که یهو مرغیو زیر می گیره،طرف هم که به خیال خودش آدم با وجدانی بوده،ماشینو نگه میداره و پیاده میشه و به اطراف نگاه میکنه و می بینه یه نفر داره تو مزرعه کار میکنه.اونم مرغو برمیداره و میره به طرف مزرعه دار و به اون میگه : " می بخشید،این مرغ شماس؟" مزرعه دار هم یه نگاهی به مرغ میندازه و میگه : " رنگش که رنگ مرغ منه،ولی مرغ من به این پهنی نبود."

    کار یارو  درست مث بروبچه های جام غمه که اون قدر از اول و وسط و آخر فیلما و سریالای خارجی میزنن که اگه از سازنده های برنامه بپرسن که این فیلم یا سریال شماس؟میگن : " یه چیزاییش شبیه برنامه ما هست ولی برنامه ما به این بی سر و تهی نبود."اگه اشتباه نکنم شما هم باید تنتون به تن یکی از این جام غمیای ما خورده باشه یا این که گذرتون به اون جا افتاده باشه.

    حرفام که تموم شد، طرف گفت : " اگه حرفات تموم شده زود باش دلتو بگیر و جونتو بده به من که میخوام برم." گفتم تو مرام من نیست که وقتی یه چیزیو به کسی دادم،حالا هر چیزی که میخواد باشه،حتی دل که به نظر من بزرگ ترین دارایی یه آدمه،اونو پس بگیرم.اونم گفت : " ولی تو که دلتو به من ندادی،من خودم دلتو بردم." گفتم چه فرقی میکنه؟من که می خواستم خودم دلمو به شما بدم.حالا اگه شما پیش دستی کردی و قبل از این که من اونو به شما بدم خودت اونو بردی بازم از نظر من مث اینه که خود من دلمو به شما دادم،چون من یاد گرفتم اون چیزی که مهمه قصد و نیته نه نحوه گکردار یا گفتار.طرف گفت : " میل خودته،دلت رو هم که پس نگیری من جونتو می گیرم.خب،حالا چشماتو ببند." و پس از چند لحظه گفت : " تو مردی." با خودم گفتم این از ما بهترونا هم راست راستی که خیلی تو کارشون واردن.تو یه چشم به هم زدن هم دلمو برد،هم جونمو گرفت.حالا هم که در خدمت شمام.

                                                                                                  دنباله داره...

او : پایان (2)

    من با یه ذوق زدگی خاصی از همون فرشته پرسیدم یعنی من تو زندگیم وجدانمو زیر پا نذاشتم؟اونم جواب داد : " اگه نکیر و منکر به سراغت نیومدن چرا که نه؟بالاخره می خوای مشخصّاتتو بگی یا نه؟" مشخصّاتمو بهش گفتم.اونم همه رو وارد رایانه کرد.بعد از چند لحظه گفت : " متأسفانه اسم شما تو لیست ما نیست." همه فرشته هایی که اونجا بودن آهی کشیدن و گفتن : " اَ اَ اَه،تازه شارژ شده بودیم و از این که بعد از مدت ها گذر یه آدم به این جا افتاد کلی خوشحال شده بودیم."

    گفتم پس بگو چرا وقتی منو دیدین این قدر ذوق زده شده بودین.این جور که معلومه کار و بار شما هم مث کار و بارا تو ایران کساد کساده.یکی از فرشته ها جواب داد : " حالا رو زمین اگه کار و بارا کساد باشه یه مشت مگس مزاحم برای پروندن پیدا میشه که به هر حال از نظر فیزیکی خودش کاریه ولی این جه به سبب این که ورودی بهشته هیچ نوع حیوون مزاحمی از جمله مگس پیدا نمیشه که دست کم با پروندن اونا سر خودمون گرم بکنیم،برای همینم هر از گاهی از فرط بیکاری بعضی از فرشتگان را بلغزد پای مث هاروت و ماروت.البته الان اوضاع یه مقدار بهتر شده و کارمون شیفتی شده،هر کدوم از فرشته ها یه چند وقتی دربون بهشتن یه چند وقتی هم دربون جهنم،این جوری عدالت خدایی هم رعایت میشه.البته دربون جهنم بودنم خودش مشکلاتی داره.اونجا برعکس اینجا،از صدقه سری شما آدما،ما اصلاً وقت سر خاروندنم نداریم،همین جور کرور کرور آدمه که برای جهنمی شدن صف بستن و ما هم باید مشخصّاتشونو چک کنیم و اجازه ورود بهشون بدیم."

    گفتم پس اون صفی که من دیدم صف جهنمیا بوده.راسّی گفتی جهنم،میشه لطفاً اگه می تونین یه نگاهی هم به لیست جهنمیا بندازین؟شاید اسم من اونجا باشه.یکیشون گفت : " نه،تو رایانه ما فقط اسامی بهشتیاس."

    گفتم تو زمین یه کسای بودن که بهشون هکر می گفتن.اونا می تونستن وارد رایانه های بقیه بشن و هر چی اطلاعات بخوان به دست بیارن.شما نمی تونین همچین کاری بکنین و وارد رایانه جهنمیا بشین و یه نگاهی به لیست اسامی اونا بندازین؟اینو گفتم و با یه نگاه معصومانه ای به یکی از فرشته ها که پشت یه رایانه نشسته بود خیره شدم و با یه لحن معصومانه تری گفتم please ،خواهش می کنم. ـ اینو تو فیلما زیاد دیده بودم ـ

    اون فرشته هم مث کسایی که خودشونم میخان کاریو انجام بدن ولی جوری رفتار میکنن که انگار فقط به خاطر شخص درخواست کننده س که اون کارو انجام میدن صندلیشو به طرف رایانه چرخوند و گفت : " ما آخرش نه از کار خدا سر در آوردیم که چرا شما رو آفرید،نه از کار شما.اون از پدرتون که باعث شد ابلیس،رجیم بشه،اینم از تو که میخوای منو از راه به در کنی.ولی خب باشه،ببینم چکار می تونم برات انجام بدم.هر چی باشه از بیکاری بهتره و دست کم برای چند لحظه هم که شده سرمونو گرم میکنه." اینو گفت و شروع کرد با دکمه های صفحه کلید رایانه وررفتن.منم تو دلم گفتم آره جون عمَّت،تا حالا از این کارا نکردی؟تو که دست هر چی هکره از پشت بستی.

    بعد از چند لحظه سرشو تکون داد و گفت : " نه خیر،تو لیست جهنمیا هم خبری از اسم تو نیست که نیست." گفتم مگه میشه؟من که زندگیم به بقیه نبرده بود،مردنم هم که با بقیه توفیر داشت،این جور که معلومه بهشت یا جهنم رفتنم هم به بقیه نرفته.تو زندگیم که می گفتم " از کجا آمده ام؟آمدنم بهر چه بود؟" مث این که قراره این جا هم بگم " به کجا می روم؟آخر ننمایی وطنم؟" اصلاً مگه یه همچین چیزی میشه که بشه؟

    همون فرشته جواب داد : " تا حالا که سابقه نداشته.حالا گواهی فوتتو بده ببینم اشکال از کجاس؟" گفتم ولی من که گواهی فوت ندارم.گفت : " مگه میشه؟مث این که تو راسّی راسّی هیچ چیت به بقیه آدما نبرده؟آخه اگه تو گواهی فوت نداری،پس چی جوری فهمیدی که مردی؟" گفتم راستش...اصلاً بذارین از اول براتون تعریف کنم.

                                  دنباله داره...

    کورسو : امروز سال روز چیزاییه که چن تاشون دس کم برای من یکی بسی گرامی و شادی آورن و چن تاییشونم دریغ و اندوه آور.

    شرر : نمی دونم شما هم با خوندنو شنیدنو دیدن چیزایی که این روزا تو گوشه و کنار جهان میگذرن داغ دلتون تازه میشه و دریغ و افسوس میخورین که چرا چون توانستیم،نکردیم یا نمی کنیم؟

ان : پایان (1)

    پیش تاب : اینو اون روزایی نوشتم که به یه چیزایی که حالا دیگه باور ندارم،باور داشتم.

    یه روز ـ شایدم یه شب ـ گمون نکنم فرقی هم بکنه،به هر حال یه روز یا یه شب یه نفر به من گفت : " تو مُردی."منم که همچین بدم نمیومد دنیای دیگه رو هم تجربه کنم و بیبینم دنیای دیگه چی جوریه،کلی ذوق کردم و منتظر نکیر و منکر شدم تا بیان سراغم.ولی هر چقدر صبر کردم از نکیر و منکر خبری نشد که نشد.با خودم گفتم تو که زندگیت به بقیه ادما نرفته بود حتماً مرگت هم به بقیه نبرده.شایدک مث خیلی چیزای دیگه این قضیه نکیر منکرم سر کاریه و فقط برای ترسوندن مردمه،مث ماجرای یه سر دو گوش واسه ترسوندن بچه ها.آخه کسی از زبون مرده ها که این قضیه رو نشنفته که وقتی مردن چه اتفاقی براشون افتاده.به هر حال من به خودم گفتم حتماً سر کاریه و الانه که یکی بیاد و بهم بگه : " لطفاً لبخند بزنید،شما در مقابل دوربین مخفی قرار دارید." برای همینم سعی کردم خیلی باکلاس و سنگین سر جام دراز بکشم و اصلاً به روی خودم نیارم که قضیه دوربین مخفی رو فهمیدم و ته دلم به ریش سازنده های برنامه می خندیدم و می گفتم من خودم یه عمری همه ر سر کار میذشتم،حالا شما می خواین منو سر کار بذارین؟

    ولی هر چی صبر کردم نه از سازنده های برنامه دوربین مخفی خبری شد،نه از نکیر منکر.به خودم گفتم دوربین مخفی هم که نبود به هر حال قضیه نکیر منکر سر کاری بود.برای همین از جام بلند شدم و راه افتادم بیبینم تو اون دنیا ـ ببخشید،یادم رفت که من دیگه مردم و برای من اون دنیا این دنیاس و این دنیا اون دنیا ـ به هر حال راه افتادم تا بیبینم تو این دنیای تازه چه خبره.یه چن قدمی که راه رفتم از خودم پرسیدم خب حالا از کدوم طرف برم؟و چون نتونستن راهی رو انتخاب کنم،چشامو بستم و یه چن دور،دور خودم چرخیدم و وایسادم و راه افتادم.

    نمی دونم چقدر راه رفتم تا به یه جایی رسیدم که کلی آدم پشت سر هم تو صف وایساده بودن.گفتم حتماً صف پامچاله.شایدم صف شیره.شایدم جنس کوپنی اعلام کردن.شایدم صف کنکوریاس.تصمیم گرفتم که به راهم ادامه بدم ولی باز گفتم شایدم نباشه.حالا ضرری که نداره،از یکی از اینایی که تو صف وایسادن می پرسم صف چیه.جلو رفتم و از نفر آخر پرسیدم می بخشید اینجا صف چیه؟اونم جواب داد : " نمی دونم،من دیدم همه وایسادن تو صف،گفتم حتماً یه چیزی میدن،منم وایسادم آخر صف." فوری شستم خبردار شد که یارو ایرانیه که بدون این که بدونه چه خبره،صرفاً به خاطر این که بقیه وایسادن تو صف،اونم وایساده.ولی از این یارو ایرانیه و وایساده آخر صف،خیلی تعجب کردم.من که حتی وقتی زنده بودم از این عادتای بد ایرانی بدم میومد،به راه خودم ادامه دادم.

    یه مقدار دیگه که جلو رفتم از دور یه جایی رو دیدم که مث اتاقکای نگهبانی جلوی در پادگانا بود و چن نفر که به نظر می رسید دربون باشن تو اتاقک نشسّه بودن.رفتم جلو تا از اونا بپرسم که اون جا کجاس.همین که به نزدیکی اونا رسیدم،تا منو دیدن،یهو همشون با سرعت به طرف من اومدن و با خوشحالی منو دوره کردن و بهم خوش آمد گفتن و تعارف تیکه پاره کردن که مثلاً خوش اومدین،قدم رنجه فرمودین و از این جور تعارفا.بازم یاد ایران و دوره زنده بودنم افتادم.به هر حال  بعد از همه تعارفا،یکیشون رو کرد به من و گفت : " به بهشت خوش اومدین."

    با تعجب به دور و برم نگاه کردم.اتاقکی بود شامل چن تا میز و صندلی و چن تا کامپیوتر ـ ببخشید،یادم رفت فارسی رو پاس بدارم،چن تا رایانه ـ و چن نفری که به گمونم فرشته بودن.مات و مبهوت از شون پرسیدم یعنی این جا بهشته؟یکیشون که پشت یه رایانه نشسّه بود،گفت :"خود بهشت که نه،این جا دروازه بهشته.حالا مشخصاتتو بگو."پرسیدم پس نکیر و منکر شمایین؟خندید و گفت :"نه،ما دربونای بهشتیم."گفتم راسّشو بگین،این قضیه نکیر و نمکر سر کاریه؟یکیشون گفت :" نه،سر کاری نیس."پرسیدم اگه سر کاری نیس،پس چرا وقتی من مردم سراغ من نیومدن؟

    جواب داد :" نکیر و منکر همون وجدان آدمان که همیشه و همه جا به همراه آدمان.حالا اونایی که تو دوره زنده بودنشون،وجدانشونو زیر پا میذارن و اونو اصلاً در نظر نمی گیرن و هر کاری که دلشون می خواد انجام میدن و اصلاً فراموش می کنن که وجدانیم دارن،بعد از یه مدتی به خاطر کم کاری و بعد از یه مدت دیگه از فرط بیکاری،وجدانشون خسّه میشه و می گیره میشینه سرجاش و دیگه کاری به کار طرف نداره.وقتی این تیپ آدما می میرن،وجدانشون درست مث حیوونایی که به خواب زمسّونی رفتن و با اومدن بهار بیدار میشن،از جاش بلند میشه و به اونا میگه نوبتیم باشه نوبت منه و بعدم شروع میکنه به خوندن یه لیست بالا بلند از پندار و گفتار و کردار ناپسند طرف که مثلاً در فلان روز بهمان فکر پلید به سرت خطور کرد،در بهمان شب دروغ گفتی و غیبت کردی و ...بعدم زیر لیستو امضا میکنه و اونو داخل یه پاکت میذاره،در پاکتو مهر و موم میکنه و پاکتو میده دست طرف و بهش میگه این نامه اعمالته،اینو باید تا روز دادگاه به همراه داشته باشی تا اون جا به حسابت برسن و رأی نهایی رو در مورد تو صادر کنن."

                                                                        دنباله داره...

     کورسو : از همه دوستان پوزش میخوام که از برای گرفتاری نتونستم بهشون سر بزنم یا این جا رو به روز کنم.دوستای بلگفاییم که نمی دونم گیر از رایانه منه یا تارنگار اونا که نمی تونم براشون پیام بذارم.بازم تلاشمو می کنم،امیدوارم که بشه.