ث: دربارۀ الی

      ۱۲سالمه.من و پسرعموم که چن ماهی از من کوچیکتره،با خواهرش که هشت سالشه،خونۀ اونا تنهاییم و تو هال خونشون فوتبال بازی میکنیم.چارچوب دوتا از اتاقا رو کردیم دروازه.خواهر،برادر با هم و من تنها.دخترعمو تو دروازه وایساده،پس از اینکه چن تا گل میخوره،برادرش سرش داد میزنه و میخواد اونو بزنه.من همیشه از این که این همه به خواهرش زورمیگه،سرش داد میزنه،اونومیزنه وهیچکی،حتی مامانش،نه تنها به هواداری دختر بر نمیخیزه ، بلکه اونو سرزنشم میکنه که چرا با داداشش خوب تا نمیکنه،زورم میگرفت.ولی چون نمیخواستم پسرعموم روجلوی دیگرون کوچیک کنم کاری به کارش نداشتم و چیزی بهش نمیگفتم.اینبارکه کسی نیس،جلوش درمیام و بهش میگم اگه زورت زیاده بیا منو بزن.اونم که خوب میدونه از پس من برنمیاد،هیچ نمیگه و دیگه هیچگاه جلوی من،خواهرشو آزار نمیده.به دخترعموم میگم نمیخواد تو دروازۀ اون وایسی بیا برو تو دروازۀ من.برق شادی چشما و لبخند و تلاشش واسه گل نخوردن،هنوز به یادم مونده.

      ۱۲سالمه.تابستونه.با خونوادۀ پدری،رفتیم یه جایی بیرون از شهر که مال یکی از عموهامه.دیگرون رفتن تو سایه نشستن و همون کارای تو خونشونو،ابن بار بیرون از خونه انجام میدن.من که بسی آتیش پاره ام و تو خونه هم آروم نمیگیرم،رختامو در آوردم و تو یه استخر کوچیک تنمو زدم به آب.یکی از دخترعمه هام که ۱۰سالشه،میاد لب استخر.میگه بیا بازی کنیم.میگم چه بازی؟میگه من انگشترمو میندازم تو آب تو برو بیارش.میگم باشه.چن بار که این کارو میکنیم،میگه انقده دوست دارم رختامو دربیارم وبیام آب بازی کنم.من که همیشه و هنوز تو این چیزا خنگم،میگم خب بیا بازی کن. میگه نمیتونم،مامانم اینا دعوام میکنن.به خودم میگم مگه آب بازی کار بدیه و اگه بده چرا کسی به من چیزی نمیگه؟چکار کنم،خنگم دیگه.

     دورۀ دبیرستانه.با بچه ها که میریم بیرون،هرگاه خودرو یا موتوری بوق میزنه،یکی از بچه ها میگه،قربونت با بچه ها هستم.من گمون میکنم،بچه ها یعنی ما.رفتم سربازی.با یه گروهبان۲ و یه استوار۲ تو یه اتاقیم.سرکار استوار زن داره با دوتا بچه. یکی۲ساله و یکی شیرخواره.با دوستاش دربارۀ یه چیزایی مث خرید یخچال که گپ میزنه،میگه به بچه ها میگم فلان چی خوبه،بچه ها میگه بیسان چی خوبه.به خودم میگم،بچه های سرکار استوار که بسی کوچیکن و از این چیزا سر درنمیارن.چن بار دیگه هم تو گفتگوها،پای بچه ها به میون میاد.موندم که بچه ها به این کارا چکاردارن. تازه،گاهی میگن با خونه رفتیم خونۀ مامان خونه.میگم نکنه اینا منو دست انداختن؟ مگه میشه با خونه جایی رفت؟مگه خونه هم مامان داره؟بسی سبک،سنگین میکنم و تازه آغاز میکنم به بوق آزاد زدن که بچه ها یا خونه همون زن یاهمسره. یواش،یواش دونستم که به زن:منزل،لچک به سر،بچه ها،ضعیفه،کمینه،مادینه، عورتینه،خونه، کنیزآشپزخونه وچیزای دیگه هم میگن ومن خنگ،گمون میکرم هرچیزی واسه خودش یه نامی داره و هرکی به بچه هاش میگه،بچه ها و به همسرش،زن،همسر یا خانوم میگه،خنگم دیگه.

       رفتیم پارک.پسرعمۀ۳سالم،یه توپ بادکنکی رو میزنه زمین هوا میره.توپ میره سمت دخترعمّم که ۱۷سالشه.اونم میزنه زیر توپ.من میبینم با چشاش توپ رو دنبال میکنه وتوپ که میادسمتش،باشوروهیجانی که میکوشه پنهونش کنه ولی ازچشاش میباره،به زیر توپ میزنه.از خودم میپرسم،چرا پا نمیشه بره بازی کنه؟و یادم میره که تو فرهنگ این سرزمین،شادی و بازی کردن یه دختر نوجوون،جلوی دیگرون بسی بده بازم میگم،خنگم دیگه.

      رفتم یه جایی.با همه دست میدم.یکی،دستمو که به سمتش دراز کردم نمیگیره همه به من خیره شدن وماتشون برده. تازه میبینم اون کسیکه باهام دست نداده زنه.بسی شرمنده میشم از اینکه بازم بگم،خنگم دیگه.

       یه زن جوون میخواد خونه کرایه کنه.میگه یه ساله از آلمان برگشته ایران و تنها زندگی میکرده.ازبس پشت سرش چیزای بیخود گفتن،شوهر کرده.شوهرش یه شهر دیگه کار میکنه.خواهر،شوهرخواهر،شناسنامۀ خودش و شوهرش رو هم همراش آورده.به زن و شوهرمیانسالی که میخواد آپارتمانشونو کرایه کنه وخونشون یه جای دیگه س،میگه نشونی جایی که الان هستم رو بهتون میدم.میتونین برین از همسایه هام بپرسین من دردسرسازم یا نه.چن روز که میگذره،مرد آپارتمان دار زنگ میزنه و میگه رفتیم پرس وجو،همه میگن که خانوم بسیار خوبیه،ولی زن من میگه شاید همسایه ها واسه اینکه از دست این خانوم رهایی پیدا کنن،ازش خوب میگن تا یه جایی واسه کرایه پیدا کنه و از اونجابلندشه.واسه همین زنم میگه آپارتمانمو به زنی که شوهرش همیشه بالا سرش نیس،نمیدم.من که بارها دیده بودم مردم چه دیدی به یه زن تنها دارن،جوش میارم و میگم این دیگه چه جورشه؟چرا دید ما به دیگرون این جوریه؟اگه واسه خواهر،دختر یا خودما همچین چیزی پیش بیاد،به کسی اجازه میدیم بگه که ما هم بله؟پس چرا دربارۀ دیگرون،همچین اجازه ای رو به خودمون میدیم؟و باز یادم میره که تو این سرزمین،ما و خونواده هامون بسی گل و بلبلیم واین دیگرونن که یه جای کارشون میلنگه.چی بگم؟خنگم دیگه.

       با بچه های دانشجو دربارۀ اینکه هیچکی حق نداره در کارای شخصی دیگرون دخالت کنه و به اون بگه چکار کنه یا نکنه،گپ میزنیم.میگن اگه خودت دختر داشتی چه جور باهاش رفتار میکردی؟میگم جوری اونو بارمیاورم که دربارۀ هرکاری میخواد بکنه،خوب بیندیشه و با چشم باز با چیزهایی که تو زندگیش رخ میدن،روبرو بشه و دربارۀهرچی که براش پیش بیاد،بتونه بدون ترس یا شرمندگی،با من رایزنی کنه،ولی در پایان این خود اونه که باید ببینه که کاری رو بکنه یا نه.یکی از بچه ها میگه اگه دخترت بگه میخواد بره با یه پسر بخوابه،تو جلوشو نمیگیری؟میگم نه،اگه این کارو بکنم انگار خودم به دخترم میگم همۀ اون چیزایی که تو این سالا دربارۀ چشم باز و خودباوری بهت گفتم،کشکه و این منم که به تو میگم چه کاری بکنی یا نکنی.اگه همچین کاری بکنم،دخترم،نه تنها دیگه واسه چیزایی که بهش میگم تره هم خرد نمیکنه،اون کارایی رو که خودش میخواد،پنهونی از من انجام میده.میگه خداکنه همۀ مردا مث تو باشن،بجز بابای خودم.منم میگم خوشحال نشو.اون دختری که من بزرگ کرده باشم،سدتا پسر مث تو رو میبره لب چشمه،تشنه برمیگردونه.

      دوتا از بچه های دانشجو،دربارۀزن گرفتن گپ میزنن.یکیشون میگه کسی که من بخوام بگیرمش،باید دست نخورده باشه.اون یکی میگه حالا اگه یکی رو بخوای که شوهرش مرده باشه یا جدا شده باشه که اشکالی نداره.اون یکی میگه چرا،اینجور هم،دست دومه.میگم همه چیز واسه تو با کسی که میخوای باهاش زندگی کنی، اینه؟اونم که همون شب نخست دیگه نیس.اگه دختری هزار ویژگی خوب داشته باشه ولی بی پرده باشه،به دیدۀ تو اون دختر،زن زندگی نیس؟تازه اگه دختری باپرده باشه،تو از کجا میدونی ماجرای درحکمت و دررحمت،در میون نیس؟همۀ ارزش دختر واسه تو،پرده داشتنه؟یه بله ای میگه که من بازم یادم میاد که خنگم دیگه.

       توبرنامۀ زن امروز،رضا صابرازحمیدۀ آرمیده-که این روزا جاش بسی خالیه- میپرسه ایران که بودی چه کاری رو دوست داشتی انجام بدی که نتونستی و اینجا که اومدی انجامش دادی؟حمیده میگه سالای نخست پس از انقلاب من دختربچه بودم و دوچرخه سواری رو بسی دوست داشتم.یه روز که تو کوچه دوچرخه سواری میکردم و موهامو به باد سپرده بودم،یه مردریشی،جلومو گرفت وگفت اگه یه باردیگه سوار دوچرخه دیدمت،سرتو میبرم.من ازترس دیگه نرفتم دوچرخه سواری و میدیدم دوچرخه گوشۀ حیاط خونه،زنگ میزنه.هنگامی که اومدیم آمریکا نخستین کاری که کردم،یه دوچرخه خریدم،سوارش شدم وبه یادایران موهاموبه باد سپردم تا باهاشون بازی کنه.چن روز دیگه،حمیده میگه یکی ایمیل زده و نوشته،اون چیزی که این روزا تو ایران واسه ما شده رؤیا،پوشیدن رنگی که دوست داریمه،بدون اینکه کسی بهمون گیر بده.سپردن موهامون به دست باد،اونم سوار دوچرخه،پیشکش.

      یه مردی زنگ زده به زن امروزو میگه من و همسرم بر این باوریم زن باید آزاد باشه که هرچی میخواد بپوشه و خانوم من برای همین تو مهمونیا چیزایی میپوشه که واسه بسی از مردا و زنا پذیرفته نیس.من این چیزا برام ارزشی ندارن،ولی نگاهای ناپاک دیگرون،آزارم میدن.میگم کاشکی من بودم و به این مرد میگفتم،نه جونم،تو هنوز باپوشش آزادانۀ زنا کنار نیومدی،واسه همین نگاهای ناپاک دیگرون روبهونه میکنی. حمیده ومهشید که بسی گلن،همینومیگن ومن میگم دم دوتاتون گرم.

     حمیده و مهشید،دربارۀختنۀ دخترا با مهمون برنامه گفتگو میکنن.خانوم کارشناس روشهای گوناگون ختنه رو نام میبره ومیگه بیشتر این دخترارومادرایی که خودشون تو کودکی،ختنه شدن،وادار به این کار میکنن،تا راه گناه دختر بسته بشه و هنگامیکه شوهر کرد،شوهرش راه رو باز میکنه.فیلمی رو هم در این باره نشون میدن.من دیگه تاب دیدن و شنفتن ندارم.میگم حیف که بر این باورم،خدا-اگه باشه-کاری به کار ما و جهان ما نداره وگرنه هرچی از دهنم درمیومد،بهش میگفتم.دلم میخواد داد بزنم:ای تفو بر هرچی پاکدامنی و نجابته که واسه پاسداری ازاون،باخنجر و نیشتر،به جون دخترای چون گل و پرند،میفتن. ای تفو برفرهنگ وارزش وآیینی که همۀ آبرو وشرفش  تن نزاردخترکان بیگناهه. ای تفو بر هرچی مرد باشرف و زن پاکدامنه.ای تفو بر......

     با چن تا از دخترای دانشجو گپ میزنم.بسی خوشحالن از اینکه دیشب تو یه خونه با چن تا پسر بودن و لبی هم ترکردن،ولی نذاشتن که اونا بهشون دست بزنن.میگم چه جورشد که باهاشون آشنا شدین وچی شد که دیشب رفتین خونشون؟ یکیشون میگه بهمون شماره داده بودن و چون میخواستم یکی پول موبایلمو بده، رفتم.یکی دیگشونم میگه از لج دوست پسرم رفتم.بازم با خوشحالی میگن،ولی نذاشتیم بهمون دست بزنن.میگم چرا شما دخترا اینجوری هستین؟شما واسه خودتون کسی هستین،نه...-خواستم جناس بکار ببرم،ولی چون واسه اونا بکار نبرده بودم و من هیچگاه اینجور واژه ها رو بکار نمیبرم،پس،جناس رو بیخیال-چرا گمون میکنین تنها نگهداری از تنتون ارزش به شمار میاد؟چرا شما خودتون رو به این ارزونی میفروشین؟ سنجۀ شماواسه دوست شدن با یه پسرچیه؟خوشگل بودن؟ خوش اندام بودن؟پولدار بودن؟شیرین گفتارو شیرین رفتار بودن؟چرا میرین با پسری که با چن تا دختر دیگه هم دوسته،دوست میشین؟میگن بهمون میگه با اونای دیگه،واسه سرگرمی دوست شده و ما براش یه چیز دیگه هستیم.میگم و شما هم باور میکنین؟یا اینکه به خودتون می باورونید؟از من بپذیرین به تک تک دخترای دیگه هم،همینو میگه.شما دخترا اینو از من داشته باشین،هرگاه از برای همون چیزایی که گفتم،با یکی دوست شدین،نرخ خودتونو به اون نشون دادین و اونم به همون اندازه به شما بها میده.با این اندیشه و نگاه،چه به شما دست بزنن،چه نزنن،شما خودتونو فروختین که به دیدۀ من از تن فروشی بدتره.میگن ولی بیشتر دوستیا، همینجوریه. ومن باید بگم، هنوزم خنگم دیگه.

      کورسو:همۀ این ماجراها،راس راسکین.کیوان(زحل،ونوس)با اون هالۀ دورش بشم،اگه دروغ بگم.

     شرر:اونایی که این نوشته ها رو میخونین،دیدگاه خودتون رو هم برام بنویسین،تا خدا یک در دنیا،سد در آخرت،چیزای خوب خوب بهتون بده.اگه هم،چون من به این چیزا باور ندارین،دست کم دیگرون رو با دیدگاه های خودتون،آشنا کنین.

     کبریت:هرچی از سر و ته ماجراها و خود ماجراها زدم،بازم بسی دورودراز شد.تازه همۀ اون چیزایی رو که میخواستم بنویسم،ننوشتم و به نوشته های ضعیفه هم پاسخ ندادم.حالا اگه میخواین دنبالشو بنویسم،بهم بگین.راستی رنگ و فونت خوبه؟

ت: آرزوهای بزرگ

امان ازدست این بچه ها،اگه گذاشتن کارمو بکنم.می خواسم یه چیز دیگه بنویسم،همش میگن بیخیال،بیا بازی کنیم.هرچی میگم دیگه ازمن گذشته،من دیگه آرداموبیختم،الکمم آویختم،توگوششون نمیره که نمیره.هرچی میگم،میگن:"آرزوبرجوانان عیب نیست"،نه منی که هی دارن یه پامو میکشن بازم گوششون بدهکارنیس که نیس.خب برم سربازی:

1-نخستین وشاید بزرگترین آرزوی من،آزادی واسه همه وازهمه چیزه،تنها مرزی هم که واسه آزادی میشناسم،جاییه که به آزادی وآسایش وآرامش دیگرون آسیب نرسونه ونه هیچ مرزدیگه ای

2-بسی دوست دارم مردم این سرزمین مث نیاکان باستانیشون بیاندیشن،بدون هرگونه تعصب وخشک مغزی.آخه من بر این باورم،چیزی که ایرانو به اون شکوه وبزرگی رسوند،همین بود .

3- آرزودارم همه بدونن که زندگی چیه،نه اینکه یه گروه ازهمۀ چیزای زندگی برخوردارباشن ولی گروه دیگه همۀ تلاششون این باشه که خودشونو زنده نگه دارن.

4-یکی ازچیزایی که بسی دلم میخواد اینه که بون هیچ ترس وهراسی بتونم با دیگرون روبرو بشم،گپ بزنم ودیدگاهامو براش بگم.

5-بسی بسی بسی بسی بسی دوست دارم که حافظوازنزدیک بشناسم،باهاش گپ بزنم وپرسشامو ازش بپرسم وپاسخ ودیدگاه اونو بشنفم.

دیدین،من که گفتم بیخیال من شین،خودتون گوش نکردین،بیخودی که نگفتن:"عشق پیری چون بجنبد سربه رسوایی زند" خب،بریم ببینیم پنج تا کار سختی که تا حالا انجام دادم،چیان:

1-عشق ما نیازمند رهایی است،نه تصاحب،درراه خویش،ایثارباید،نه انجام وظیفه

2-ما نگوییم بد ومیل به ناحق نکنیم جامۀ کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

3-خورشید بودن

4-تودورۀ جوونی،یه باردست خالی ازدیوارۀ یه کوه اومدم پایین. نیم ساعت پس ازپایین اومدنم هنوزداشتم میلرزیدم.دو بارهم ازدیوارۀ دوتا کوه با بدبختی و جون کندن بازم با دست خالی رفتم بالا،به بالای کوه که رسیدم،یارای اینونداشتم که از همون راهی که اومده بودم بالا،برم پایین.

5-وهمچنان استواری دروفادارماندن به راهم،خودم،هدفم وبه تو

کورسو:چون من بسی آزادمنشم-شکسته نفسی میفرمایم-هرکی دلش خواس بیاد بازی.

شرر:اونایی که از رنگ وفونت نوشته هام گلایه داشتن،بگن،حالا خوب شد یانه؟

پ: همه چیمون همچون همه چیمونه

      جناب حجةالاسلام والمسلمین علم الهدی،به ما میگه:"بزغاله و گوساله". بسی خوشحال میشم ومیگم بالاخره پایداری این مردم نتیجه داد واز"خس وخاشاک"،شدن"بزغاله وگوساله"که هرچی باشه جون دارن وبه هرحال حقی.ولی آخه چرا بزغاله وگوساله ونه بزوگاو؟-این آرزو که به چشم آدم بهمون نگا کنن و که با خودمون به گور میبریم-چون بزوگاودیگه بزرگ شدن و بالغ و واسه خودشون گاووُبزن واگه اونا به ما بگن گاووبُز،یه جورایی بالغ شدن ما روپذیرفتن.ازدید اونا،مردم،یه گله موجود صغیر بیشتر نیستن که یه چوپون میخوان مث ولی فقیه تا با چوب و چماق وسگ،نذاره ازراه راست بیرون برن وگم بشن تا بتونه همه رو به  آبشخورمقصود برسونه.واسه همین،اونا باید به ما بگن"بزغاله وگوساله"نه"بزوگاو".بماند که سالهاست اینا مردموخرکردن وتا وقتی که خرباشه،اونا ازش سواری میگیرن.نمیدونم چرا یاد پینوکیوافتادم با اون مرد کالسکه سوارشهربازی دارش.

      دوروزازعاشورا گذشته،واسه کاری ودرراه رسیدن به خونۀ یکی ازآشناها،سوارتاکسی میشم.رادیو روشنه وازگردهمایی پرجوش وخودجوش مردمی!-با طعم ساندیس-دراعتراض به هتک حرمت عاشورا،گزارش پخش میکنه.سوارهرتاکسی که میشم،همون چیزا رو میشنفم. یکی از راننده ها،مسافرای دیگشوکه پیاده میکنه،رومیکنه به منومیگه:"گمون نکنم حتی تودورۀ قاجارم به روزعاشورا توهین کرده باشن."میگم مگه چکارکردن؟میگه:"دس وسوت میزدن." میگم میدونی واسه چی؟میگه:"به هردلیلی که باشه،بازم توهین به مقدساته."میگم مقدسترین چیز،جون مردمه واونان که بهشون توهین شده وخونشون به زمین ریخته شده.میگه:"وقتی پای امام حسین درمیونه،جون دیگرون ارزشی نداره وما جونمونم واسه امام حسین میدیم."میگم کسی که توجنگ قذرت کشته شده ونیاکان این مردموکشته وخراجشونو خورده وامروزم جانشیناش همون کارومیکنن،مقدس که نیس،هیچ،به اندازۀ یه قطره ازخون مردم این سرزمینم ارزش نداره.ماشینو نگه میداره ومیگه:"پیاده شو."نگاش که میکنم،میبینم،شاید واسه امام حسینش،آدم بکشه ولی واسه ازحسین بزرگترشم،حاضرنیس که یه موازسرش کم بشه.به خودم میگم مغزاینا تجزیه،تحلیلم میکنه یا هر چیزی که میبینه یا میشنفه رو دربست میپذیره؟

     تازه اخراجی های2 اکران شده،با بچه های دانشجونشستیم وگپ میزنیم.صحبت از اخراجی های2 میشه واین که رکورد فروشو شکسته.هرکدوم،صحنه ای رو که به دیدش جالب بوده،باآب وتاب تعریف میکنه ودربارۀ این که تو اخراجی های3 چی میشه،به گمونه زنی با دیگرون میپردازه.بهشون میگم میدونین کارگردان اخراجیها کیه؟میگن ده نمکی.میگم میدونین ده نمکی کیه؟ده نمکی کسیه که دفترروزنامه ش،اسلحه خونۀ انصار بود.کسیه که بچه های دانشجورو ازپنجرۀاتاقاشون انداخت بیرون وفریاد زد یا زهرا ازمن بپذیر.کسیه که دستش به خون مردم این خاک،آلوده س.میگن ما چکارداریم به این کارا،ما،تنها میخوایم یه جوری بخندیم

      خونۀ یکی ازآشناها هستم.بازهم یکی ازبچه هاشون که اخراجی های2 روندیده،میخواد سی دیشوببینه.میگم آخه واسه ما زشت نیس که پرفروشترین فیلم تاریخ این سرزمین،فیلم ده نمکی باشه؟میگن مردم دنبال یه بهونه ن تا بخندن واگه یه طعنه ای هم به حکومتیا زده بشه دل همه خنک میشه.میگم اینا طرفشونو خوب میشناسن ومیدونن چه جوراین مردموخرکنن.آخه به چه قیمتی؟چرا ما خودمونواین همه ارزون میفروشیم؟تازه این فیلم به هیچ وجه خنده دارکه نیس،هیچ،سراپاش توهینه به فهم وشعورما-من خودم ندیدمش،ولی شوربختانه تو یکی از اتوبوس های بین شهری،صداشو شنفتم-به هردلیلی که ما واسه دیدن این فیلم پول بدیم،بازم میگن پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران یه فیلم درجۀ3 ازده نمکیه. کاشکی یه خرده نسبت به چیزایی که به خوردمون میدن،سختگیربودیم. جومونگودیگه نمیگم که قوزِبالاقوزه.

      سوارتاکسی ازجلوی سینمایی که اخراجی های2 رو نشون میده،میگذرم.پس از چن ماه هنوز مردم واسه دیدنش صف کشیدن،چن متراونوَرتریه سینمای دیگه،فیلم وقتی همه خوابیم بیضایی رو اکران کرده،دوروبرسینما،پرنده هم پرنمیزنه.میگم چه اسم با مسمایی وده نمکی و اعوان وانصارشومیبینم که به ریش کسایی که با دیدن فیلمش میخندن،میخندن.

الف: داو اول "6"

      بازهم،رفتار وروان شناسان بزرگ گرد هم آمدند.هریک از آن ها می گفت که ازهمان آغازهم می دانسته که من مال این حرف ها نیستم وهرچه که گفته درد چیزدیگری است ودرمان دیگری دارد،کسی گوش نداده.گویی همه فراموش کرده بودند که دوبارپیشین همگی براین باور بودند-موهم لای درزش نمی رفت-که من سروگوشم می جنبد وآتش مهرم به همسرم سرد شده. همیشه بلندترین دیوار،دیوارحاشاست.این دوستان هم،با چهره ای حق به جانب،می گفتند:"من کِی گفتم،هرچقدرهم که گلویم را پاره کردم،سودی نداشت."سرانجام،پس ازبگومگوهای بسیار،درد مرا اعتیاد دانستند ودرباره راه های گوناگون رهایی ازبند آن به گفتگونشستند وبرآن شدند که با یاری همدیگرمرا ازبند آن دیواهریمنی رهایی بخشند وبه آغوش گرم خانواده ودوستان بازگردانند.

      در این میان،میان پدرومادرم شکرآب شده بود.پدرم،که به ویژه دربارنخست،ازجنبیدن سروگوش بنده،بسی شاد شده بود وپسرمن،پسرمن اززبانش نیفتاده بود،این باربه مادرم گفته بود:"تودرست می گفتی،پسرت به خانواده تو رفته.وگرنه درخانواده ما که کسی اهل این برنامه ها نیست.مادرم،که به ویژه ازسرد شدن آتش مهرم به همسرم،بیش ازاندازه شادمان شده بود-چون همیشه،آشکاراونهان،مرا ازبرای رفتارم با همسرم سرزنش ونکوهش می کرد-این باربرپدرم خروشیده بود:"نه خیر،ازقدیم هم گفته اند پسرکوندارد نشان ازپدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر،همیشه آرزوی من این بود که ای کاش این پسرلندهور،کمی هم به خانوادۀ من رفته بود وازویژگی های خانواده ام بهره ای برده بود.حالا هم بهتراین است تا پسرت گند بیشتری بالا نیاورده،چاره ای بیاندیشیم."سپس همه به گفتگو پرداختند وپس ازرایزنی های بسیاربرآن شدند که نخست ازدرگفتگووارد شوند واگرگفتگوها به سرانجامی نرسیدند، گزینه های دیگررا پی گیرند.

      یک روززنم به من گفت که درروزآدینه یاران وآشنایان،درباغ یکی ازدوستان،مهمان ما هستند.روزمهمانی خانم خانه به من گفت که اوخود چگونگی پذیرایی ازمهمانان را سامان وانجام می دهد وبهترآن است که من به خوش آمد گویی وگفتگوبا آنان بپردازم.

      من شگفت زده شدم ازاین که آغازگفتگوها درباره هرچه که بود-ازآب وهوا وپدیده گرم شدن زمین وآلودگی زیست بوم وگسترش سوراخ لایه ازن بگیرید تا ورزش وسیاست واقتصاد وفرهنگ وهنر-درمیانۀ گپ وگفت،پای اعتیاد به میان کشیده می شود ودربارۀ آسیب های روانی،اجتماعی،خانوادگی وشخصیتی اعتیاد،گویی به من آموزش می دهند.

    پس ازگروه آموزشی،نوبت به گروهی دیگررسید که گلایه می کردند:"ای بابا شما دراین جا همدست ازسراین چیزها برنمی دارید؟ما آمده ایم این جا که خوش بگذرانیم."ومرا برداشتند وبا خود به آن سوی باغ بردند وبه مصرف مواد مخدرگوناگون پرداختند وهرکدام به من نیز بفرما زدن وتلاش کردند تا من هم همرنگ آن ها شوم وکامی بگیرم.من که از پافشاری آنان خسته شده بودم،آن ها را به حال خود رها کردم ونزد دیگران برگشتم.

      پس ازپایان مهمانی،گزارش کارپایانی به آگاهی همسرم رسیده بود که نشان دهندۀ این بود که همگی براین باورند من بسی آب زیرکاه ومرد رند هستم وبه این آسانی ها دُم به تله نخواهم داد وباید چاره ای دیگر اندیشید.

      یک روزهنگامی که از خواب بیدارشدم،دست ها وپاهایم را نتوانستم تکان بدهم ودیدم که دست ها وپاهایم را بسته اند به تخت.فریاد زدم:"کی مرا به تخت بسته.یکی بیاید ومرا باز کند."
همسرم با چشمان گریان به اتاق خواب آمد وگفت:"چرا داد می زنی؟همه این کارها ازبرای خود تواست وبیخود داد وفریاد نکن.چون تا هنگامی که پاک ومانند گذشته نشوی،بندها را باز نخواهم کرد.گفتم پاک شدن ازچی؟مگر من آلودۀ چه چیزی شده ام که حال بخواهم آن را کنار بگذارم؟گفت:"نمی خواهد خود را به کوچۀ علی چپ بزنی،من میدانم-یعنی همه می دانند-که تو معتاد شده ای.حالا بگو ببینم که ازکِی آلوده شده ای؟"گفتم:"معتاد؟کی گفته من معتاد شده ام؟ آخرچه چیزمن به معتادها می ماند؟"گفت:"چه چیزت نمی ماند؟رفتارومنشت ازاین روبه آن رو نشده؟که شده.رنگ ورویت زرد نشده؟که شده وازهمه بدتربه من بی توجهی نمی کنی؟که می کنی."گفتم:"آخرمن چه بی توجهی به توکردم؟مگرهرکس که رنگ ورویش زردشد،معتاد شده؟این ها همه ازبرای آن چیزهایی است که به خوردم دادی."گفت:"چشمم روشن،انگاریک چیزی هم بدهکارشدیم.حالا گناه خود را به گردن من می اندازی؟تازه می گویی چکارکردی؟ خودت بگو،آخرین بارکِی با من خوابیدی؟دریغ از یک بوسه،دریغ از یک نوازش،دریغ از..." ودیگرگریه امانش نداد.

     گفتم:"بندها را باز کن،دیرم شده،باید بروم سرکار."سرش را برد بالا که،نه.گفتم:"باید بروم دستشویی،بدجوری تنگم گرفته."این بارشانه هایش را بالا انداخت که،به من چه.گفتم:"باورکن من معتاد نیستم."گفت:"همه شما همین را می گویید."گفتم:"اگرباورنداری،بیا برویم تا آزمایش بدهم."گفت:"زرنگی؟گمان می کنی نمی دانم که پیش ازآزمایش دادن کارهایی می کنید تا پاسخ آزمایشتانمنفی باشد؟مگراین همه آزمایش عدم اعتیاد نمی دهند ودرحالی که معتاد هستند،پاسخ آزمایش آن ها منفی می شود؟"گفتم:"حالا می گویی من چکار کنم؟"گفت:"هیچ،توتنها باید روی تختخواب درازبکشی.این من بدبخت بیچاره هستم که باید برای پاک کردن توبسی کارانجام دهم

     من دیدم که همسرم گوشش از گفته های دیگران پراست وبه آن چه من میگویم،بدهکار نیست.پس دم فروبستم وهیچ نگفتم وگذاشتم هرکاری دلش می خواهد،انجام دهد.دوباره خوردن داروهای گوناگون ماهواره ای وعطاری ورمالی آغازگردید.باردیگرزنم با مایعی داغ به سراغ من آمد.گفتم:"نه،این بار،دیگرچیست؟"گفت:"این ادراردخترنابالغ همراه با آب دهان پسربالغ همراه با خون اژدهای کومودوراست که 70بارآیةالکرسی،70باراِن یکاد و110بارقل هوالله بررویش خوانده ام وسپس برآن فوت کرده ام وزهررا ازبدنت بیرون می کشد."گفتم:"بارپیش که می گفتی برای قلب خوب است؟"گفت:"بارپیش250باربرآن فوت کرده بودم ولی این بار تنها،یک بار."من دیگر هیچ نگفتم،هرچند اگرهم می گفتم،سودی نداشت.

      روزدیگرگروهی به دیدارمن آمدند وگفتند که آن ها هم آلوده بوده اند واکنون دوران پاک شدن را می گذرانند ونخستین گام برای پاک شدن این است که به آلوده بودن خود خستوشوی وسخنان بسیاردیگری هم گفتند که بسیارسودمند بودند وبه درد من روزنامه نگارمی خوردند ولی آن ها را دراین جا بازگویی نمی کنم.

      پس ازگذشت چند روزهمسرم که ازدیگران شنیده بود که اگر به معتاد،مواد نرسد ودر دوران پاک شدن،بدن اوواکنش نشان می دهد واوبسیاردرد می کشد وداد وفریاد راه می اندازد زنم که هیچ کدام ازاین نشانه ها را درمن ندیده بود،به من گفت:"گمان نمی کردم آستانۀتحمل دردت به این بالایی باشد که حتی یک آخ هم نگویی.نکند ماده ای که تومصرف می کنی با دیگرمواد دیگرگونه است وپاک شدن ازآن درد ندارد؟"گفتم:"نه،همه این ها برای این است که من معتاد نیستم."خروشید که:"بازهم می گویی آلوده نیستی؟تودیگرچه آدم یکدنده ای هستی؟" گفتم:"باورکن راست میگویم."وبا همان نگاهی که دردوران خوش شیدایی به او می اندختم،به اوخیره شدم.خوشبختانه،نگاهم کارگرافتاد واو بندها را از دست ها وپاهایم بازکرد و به به:

                                  "روزهجران وشب فرقت یارآخرشد"

      خب،پژوهش من به پایان رسید وبهرۀ من ازآن،بدنی سوخته وسری بی موست.گاهی نیمه شب هاازترس ازما بهتران وگاهی ازترس سوختن ازخواب میپرم.گاهی هرزنی که با من گرم می گیرد،گمان می کنم می خواهد مرا بیازماید وچیزهای دیگری که اگرآن ها رادراین جا بیاورم شاید دیگران را ازهرچه پژوهش وبررسی است،بهراسانم.

می دانید،گاهی به خود می گویم اگردیگران دربرابردیگرگونی من کمی بردباری می کردند وروی درهم نمی کشیدند وبه بدگویی نمی پرداختند،اگردرپریشان حالی ودرماندگی هم دست مرا گرفته بودند،اگرچونان گذشته با من نزدیک ومهربان بودند واین همه ازمن دورنمی شدند، اگربه جای آن که گناهان را به گردن دیگران بیاندازند کمی هم ازخود مایه می گذاشتند،اگراین اگرها وبسیاراگرهای دیگرروی داده بودند،شاید پژوهش من درهمان روزهای نخست به پایان رسیده بود ومن به جای این که سرمست وسربلند باشم،سرافکنده نمی گفتم که:

       "ما زیاران چشم یاری داشتیم         خود غلط بود آن چه می پنداشتیم"

     اگر این پرسش برایتان پیش آمده که من چگونه از آن چه درنبود من روی می داد،آگاهی داشتم،باید خستوشوم که من دریکی ازچیزهای همسرم-که نمی گویم چه بود-که همیشه هنگام بیرون رفتن ازخانه همراهش بود وهمین جوردربیشترجاهای خانه،دوربین ومیکروفون کار گذاشته بودم تا بتوانم ازآن چه رخ می دهد به بهترین گونه درپژوهشم بهره ببرم وتنها یک بارو آن همدرماجرای کژدم وازبرای این که شاید جانم را ازدست می دادم وپژوهش نیمه کاره می ماند،پس ازاین که همسرم کژدم را درشلوارم گذاشت،من آن را کشتم ودوباره درشلوارم گذاشتم.به جزاین،درماجراهای دیگر،گذاشتم آن ها هرکاری که می خواهند،بکنند وهربلایی می خواهند،برسرمن بیاورند.گویی که من از هیچ کدام آن ها آگاهی ندارم.ولی تنها می خواهم یک چیزرا بدانم وآن هم دربارۀ خودم است.به راستی اگرمن ازماجرای دلبری ها و لوندی های ساختگی-شاید هم راست راستکی-وآزمون بودن آن ها آگاهی نداشتم،آیا بند را به آب نمی دادم؟ این،پرسشی است که دلم می خواهد پاسخ درست آن را بدانم.شما چه می گویید؟

الف : داو اول "5"

دوستان ویاران دیرین که گویی درهمه سال های زندگیشان،سرگرم پژوهش وبررسی رفتار وروان شناسی فردی بوده اند،دست هرچه نظریه پردازنامی را ازپشت بسته بودند وپس ازبه شکست انجامیدن نظریه جنبیدن سروگوش بنده،بی درنگ،دست به کار شدند وبرگ دوم خود را رونمودند وبه آن یارسفرکرده رخت ازخانه بربسته گفتند:"چه نشسته ای،رفتارشوهرت با تو-نه این که من درروزنامه ویا با دیگران گل وبلبل بودم!-ازیرای این بوده است که آتش مهرش به توسرد شده نه این که به زن دیگری گرم شده.پس،بشمار3،باروبندیلت را برداروبه خانه برگرد که مهرش به تواز سردی نیز بگذرد ویخ بزند."

بانوی گرامی هم نیشش تا بناگوش بازشده،گفته بود:"خودم هم می دانستم،مردمن!چون دیگرمردان نیست که با دیدن هرزنی،دلشان،به تالاپ تالاپ بیفتد،آبشان،ازلب ولوچه فروریزد خیالشان تا هم خوابگی با او پروازکند وهوششان ازسربپرد.سپس با لبخندی پیروزمندانه،آهنگ خانه کرده بود.ولی هنوزپایش را ازخانه پدری بیرون نگذاشته،سراسیمه پیش دیگران برگشته بود و روبه آنان،که هنوز درشوک ناامیدی پس ازشکست به سرمی بردند و زن من هم با نیشخند ونیش زبان،آب سردی برپیکرشان ریخته بود،گفته بود:"وای،خاک برسرم.حالا چه کار کنم که مهرشوهرم،به من برگردد."

زنان،ازاین که می دیدند،زنی که به گمان همدردی،سفره دلشان را پیش اوگسترده بودند،نه تنها همدردشان نیست که نمکپاش زخمشان است ودربرابراوکم آورده اند،سرخورده بودند و مردان،ازاین که،مردی هم هست که نه برای گیرندادن همسرش،که بنا برباورش،همان آزادی را که برای خود می خواهد،برای انباززندگیش هم می خواهد،آزرده بودند.بنابراین،گفته بودند: "ما چه می دانیم.شوهرخودت است وتوخود،بهترازهرکس دیگری اورا می شناسی."

همسرمن که بسی زن رند بود ونقطه ضعف زنان را خوب می شناخت،برای این که رشک آنان را برانگیزد،گفته بود:"این که چون روزروشن است.مردی که زنی چون من همسرش باشد،زنان دیگربه چشمش نمی آیند."زنان،ازاین گفته،آتش گرفته بودند وخروشیده بودند که کمینه عیال بنده،شایستگی داشتن شوهری چون من را ندارد وهرکس گفته بود که اگر من چنین شوهری داشتم،روی سرمی گذاشتمش وپس ازآن هرکسی به نوبه خود،کارهایی که می کردند تا مهرشوهری چون من،به آنان کم نشود واگرهم کم شود،راه های برگرداندن آن مهررا بیان کرده بودند.

یکی ازدعانویسی گفته بود که دعاهایی که می نویسد،ردخورندارند وکلید هرقفل بسته ای می باشندودیگرکس ازمردخدایی،که شب ها با ازمابهتران،دیزی می خوردو دم گرمش،کوه یخ را هم آب می کند.دیگری ازرمالی که جادوجنبل هایش گره گشای کارهرآدمیزاده ای می باشند

زن من که آن چه را می خواست ازدهان زنان شنیده بود،روبه مردان گفته بود:"من همیشه گمان می کردم که چیزی درباره مردان نیست که شما ازآن آگاهی نداشته باشید،ولی این گونه که می بینم تا کنون درست نمی اندیشیده ام.مردان که به رگ غیرتشان برخورده بود،بند زبانشان باز شده بود وچون ازسویی برای مردان بهتراست بمیرند تا این که کسی در مرد بودنشان وتوانایی آنان درانجام وظایف!مردیشان،شک کند وازدیگرسو،مرا آینه دق خود می دانستند،گفته بودند:"شاید،مردی دربرابرزنان دیگرازخود حویشتنداری نشان دهد،ولی دربرابر دلبری های زن خود تاب پایداری نخواهد داشت.سپس هریک ازمردان،درباره مردانی که در این باره ناتوانایی هایی داشتند وچگونگی رهایی یافتنشان داستان سرایی کرده بودند.-البته برای رد گم کردن وجلوگیری ازهربدگمانی به خود آنان نشانی مردان دیگری را می دادند.-

مردی جوان که زنی زشت وبداندام داشت،ازپیرمردی سخن گفته بود که در سن 70 سالگی،هنوزهم با دختران جوان همبسترمی شود ورازاین همه توان ونیرو،دارویی گیاهی می باشد که ازفلان عطاری می گیرد.مردی که زنش خوشگل بود وخوش اندام،از معجزه فلان داروی ویاگرا وبالابرتوان جنسی،که آگهی آن درماهواره پخش می شود،برروی مردی که چون زنش زشت است،هیچ انگیزه ای برای هم آغوشی با همسرش ندارد،ازاین دارو بهره می گیرد وپس ازخوردن آن،اززن خودش که خوب است،ازمادرفولادزره هم نمی گذرد.پیرمردی هم ماجرای مردی را روکرده بود که زنی خوشگل وشهوت انگیزوارضاناپذیرازعشق بازی دارد ولی خود،دچارناتوانی جنسی است ونمی خواهد زنش ماجرا را بداند.سپس ازخواص شگفت انگیزموز،عسل،پیازوادویه هایی سخن رانده بود که پس ازبهره بردن ازآن ها،آن مرد چنان به بده،بستان با زنش می پردازد که زنش کم می آورد وبیهوش می شود.خب،نگفته پیدا است،بانوی گرامی با چه دست پری به خانه بازگشت وچون اوآمد،چه ها برمن رفت.

یک شبی،نیمه شبی که درخواب نازبودم،بازهم با سوختن پوست بدنم ازخواب پریدم.از زنم که هنوزهم داشت چیزداغی را برروی من می ریخت،پرسیدم:"این باردیگرچیست؟"گفت: "این،ادراردخترنابالغ همراه باآب دهان پسربالغ همراه با خون اژدهای کومودوراست که برای قلب خوب است."گفتم:"پیش ازاین می گفتی که برای موخوب است."گفت:"آخراین بار70بار آیة الکرسی،70باراِن یکاد و110بارقل هوالله بررویش خوانده ام وپس ازهربارخواندن یک فوت هم کرده ام.من دیگرهیچ نگفتم.

هرروز،ناشتایی من شده بود تخم مرغ وعسل،که همسرم خودش لقمه می کرد وپس از بوسیدن آن،لقمه را دردهانم می گذاشت ویک لیوان شیرموزکه با دست خودش آن را به خوردم می داد.ناهار وشام هم شده بود خوراک هایی پرادویه که حتماً بایستی با پیازخورده می شدند. رنج آورترازهمه دلبری های زنم بود که تاب وتوان راازمن گرفته بودند ومرا دیوانه میکردند.

همسرمن که"اوه بله،عشوه گری تمام عیاربود"به ویژه دررختخواب وهنگام خواب،تمام هنروریزه کاری های زنانه اش را به کار می بست تا آن چه را که ازهنگام بیدارشدن آغاز کرده بود،با سرانجامی خوش به پایان برساند.

من،ازسویی باید دربرابرفشارهای درونی آن چه که زنم به خوردم داده بود،تاب می آوردم واز دیگرسوبا فشارهای بیرونی هنرهای زنم،که باهرنوازش انگشتانش آتشم میزد،به رویارویی می پرداختم وبرآن ها چیره می شدم.آن ها با فشارازپایین وچانه زنی ازبالا،چنان پهنه را برمن تنگ کرده بودند که بارها به خود گفتم:"گوربابای هرچه پژوهش وبررسی.زن را دریاب که"جان با اوست،بهشت جاودان،با اوست."ولی بازبا یادآوری این منش خود که یا کاری را انجام نده،یا به گونه ای انجام ده که کسی با توانایی ها وداشته های تو،ازآن بهتر نتواند،برآتش درون خود مُهرخاموشی میزدم.

چندی گذشت.همسرم که می دید"حقه مِهربدان مُهرونشان است که بود"،برای درانداختن طرحی نو،دوستان وآشنایان را فرا خواند.

داو اول "4"

     چند روزی به همین منوال گذشت.خانم خانه که همکاران به او گفته بودند،درروزنامه هم من چنانم که درخانه،برای چاره جویی،مادر وخواهران ودوستانش را به کمک خواست وآشنایان دیگرهم اززبان آنان ماجرا را شنیدند.همه انگاردنیا را به آن ها داده بودند،می گفتند:"دیدید،ما از همان آغازمی دانستیم که فلانی ریگی به کفش دارد ویک جای کارش می لنگد وگرنه کدام مرد است که به زنش دروغ نگوید وآن چه را برای خود می پسندد یا نمی پسندد،برای زنش هم به همچنین.همه این ها برای این بود که زنش به اوشک نکند تاهرکاری که می خواهد را درکمال آسایش وآرامش خاطرانجام دهد."-ومن تازه معنای هواداری مردان وگزک ندادن به دست زنان را دریافتم.-

     همه دوستان!-البته برای حل مشکل-رایزن زن من گشتند.گزینه ای که بیش ازهمه هوادار داشت،این بود که"سروگوش بنده،می جنبه."چون کاشف به عمل آمده بود که نه تنها از بوسه وآغوش هرروزه خبری نیست،حتی انگارنه انگارکه شب جمعه ای هم هست-با این که پیش از آن هم برای من شب جمعه،شبی بود مانند دیگرشب ها-

     مادرزنم که زمانی مرا بهترین مرد روی زمین می دانست ومی گفت:"من،چونان دیگر مردان نیستم وداماد آدم ازپسرش هم به اونزدیک تراست"وتاکید میکرد،البته نه هردامادی،به همسرم گفته بود:"غصه نخوردختر،همه مردها همین جورهستند" آن گاه،بغضش ترکیده بود وسفره دلش را برای دخترش گشوده بود که توگمان می کنی،پدرت دست ازپا خطا نکرده؟ همه این سال ها برای این که زندگیم ازهم نپاشد،خون دل خوردم وهیچ نگفتم.هنوزم که هنوزاست، گاهی بوی زن دیگری می دهد.این شوهرگوربه گورشده توازهمه مردها آب زیرکاه تراست.

     زنان دیگرنیزکه تاآن زمان،برای این که دربرابرزن من کم نیاورده باشند،شوهرانشان را نمونه غیرت ومردانگی می دانستند وخود را خوشبخت ترین زن ها،این باربرای این که به همسرم بفهمانند که شوهرش نه تنها ازمردان آنان سرنیست،بلکه حتی آن قدرمرد نیست که مانند شوهران آنان،گفتارورفتارش یکی باشد.ولی باز هم دلشان تاب نیاورده بود ودرگفتگوهای دونفره ای که با عیال بنده داشتند،ازجگرهایی که خون شده بودند،سرشت بد وتنوع طلبی مردان،مظلومیت زنان واین که چاره ای ندارند وباید بسوزند وبسازند،سخن ها سرداده بودند وگفته بودند:"ما زن ها چقدربدبختیم،ای کاش خدا ما را پسرآفریده بود تا به این سیاه روزی و زندگی سراسرتبعیض،دچارنمی شدیم."

   ازسویی همه بسیج شده بودند تا آن عفریته هرزه هرجایی،که پایش درزندگی زن من باز شده بود را بشناسند وازسویی دیگربا پیشنهاد رمال ها،فالگیرها وراه وروش های گوناگون-برای این که آتش مهرمن به آن رجاله شوهرغرزن،سردشود-به همسرم یاری!می رساندند.

     یک روزکه آماده می شدم بروم سرکار،شلوارم را که پوشیدم،سوزشی درنشیمنگاه خود حس کردم وفریادم به آسمان رفت.شلوارم را که بیرون آوردم,دیدم یک کژدم جرار،آن جا،جا خوش کرده .بی درنگ،کژدم را درشیشه انداختم وخود را به بیمارستان که خوشبختانه به خانه ما نزدیک بود،رساندم وازمرگ نجات یافتم.

     روزدیگرتا پایم را توی کفش کردم،دادم به هوا رفت.چون-بنا به گفته زنم-خارپشتی،شب را درکفش های من به سربرده وچون ما،که ریزش موداریم،اوهم خار،ریزش داشته وهنگامی که بیدارشده وخودش را تکانده،چند خارکوچکش درکفش من ریخته.

     دیگرروز،پس ازبیدارشدن،ردی ازمودیدم که تا پای فریزرکشیده شده بود ودرون فریزربه شکل قلب درآمده بود.دستم را که با هراس بسیاربرسرم کشیدم،دریافتم که بخشی ازموهایم نیست.تا خواستم چیزی بگویم،همسرم با خونسردی گفت:"سد بارگفتم این خانه ،پراز،ازما بهترانه،ولی توگوش نکردی.

     نیمه شبی،با حس سوختن سروصورتم،ازخواب پریدم ودیدم همسرم به آرامی مایعی را روی سرمن می ریزد.گفتم:"چه کارمی کنی؟این چیست؟"گفت:"این ادراردخترنابالغ همراه با آب دهان پسربالغ همراه با خون اژدهای کومودوراست که برای رشد وتقویت موخوب است." گفتم:"موهای من که پرپشت هستند وتازه الان ازترس ازمابهتران!همه را ازته تراشیده ام." گفت:"برای آینده نگری!واین جوربهترجذب پوست سرت می شود."گفتم:"چرا داغ؟"گفت:"این جوراثربهتری دارد."گفتم:"چرا نیمه شب؟"گفت:"دستورپزشک!است."

    چون هیچ کدام ازاین روش ها ودیگرروش هایی که من دراین جا نیاوردم،کارگرنیفتاد، خانم خانه آخرین تیرترکش را رها کرد وبه بهانه بیماری پدرومادرش واین که باید به آن ها رسیدگی کند-درحالی که یک خواهرویک برادرش با آنان زندگی می کردند-خانه را ترک کرد.

     چون با زاغ چوب زدن های شبانه روزی،روشن شد که زن ویژه ای درزندگی من نیست، همگی براین باورشدند که من ازبازارآزاد،بهره می برم.برای همین،خانم های همکاروهم دانشگاهی هایم،لوندی ودلبری ازمن را آغازنمودند وچون تیرشان به سنگ خورد،دوستان خود که من نمی شناختمشان را به یاری فرا خواندند.این دوستان دوستان هم،دست ازپا درازتر پیش دوستان برگشتند ومن کم کم داشتم باورمی کردم که"همیشه پای یک زن درمیان است."

الف: داو اول "3"

من که هرروز،دست کم با یک شاخه گل وبا رویی خندان به خانه می رفتم وهمسرم را درآغوش میکشیدم ومی بوسیدم وپس از کمی استراحت،به اودرانجام کارهای خانه کمک می کردم،آن روز،دست خالی وبا رویی گرفته ودرهم به خانه رفتم.نه خانم خانه را بغل کردم،نه بوسیدم.علیامخدره که یکه خورده بود،وانمودکردکه چیزی نشده وچون همیشه،ازهردری سخن گفت.دید،نه خیر،من هیچ واکنشی که نشان نمی دهم هیچ،خروپفم هم به هوا بلندشده.اوهم برای این که چرت مرا پاره نکند،دست ازکارکشیدوبه اتاق خواب رفت وبه گفتگوهای تلفنی پرداخت.

شایدبهترباشدکه روشن کنم روابط من با همسرم تا پیش ازآن روز،چگونه بود.هنگامی که ما با هم آشنا شدیم واین آشنایی کم کم به دوست داشتن ودوست داشتن به خواستگاری انجامید،از
همان شب خواستگاری،من به اوگفتم که هرکسی برای خود،دیدگاه واندیشه ای دارد وهیچ کس حق ندارد درکارهای شخصی دیگران دخالت کند.ولی هرگاه کسی به گروهی پیوست-که این گروه می تواند دونفره،مانند زن وشوهر،تا چند میلیاردی مانند جامعه جهانی باشد-درجاهایی که سود وزیان یادیدگاه واندیشه گروهی درمیان است،هرتصمیمی باید با رایزنی گروهی گرفته شود.یعنی درکارهایی که تنها به اویا من مربوط است،هرکدام ازما نظارت استطلاعی ودرکار
هایی که به زندگی زناشویی ما ربط دارد،هرکدام ازما نظارت استصوابی دارد.به دیگر سخن اگراویا من خواستیم پیراهنی بخریم،چه دیگری بداند، چه نه واگرهم بداند وبرخلاف آن چه که می پسندد،اویا من با پسند خودمان پیراهن را بخریم،دیگری نباید دلخورشود یا به دل بگیرد.ولی اگر خواستیم پرده های خانه را عوض کنیم،باید با رایزنی با همدیگر این کارانجام گیرد.
خواسته دیگری که ازاوداشتم این بود که هرگزبه همدیگردروغ نگوییم.چون من براین باورم "پیوندی که با دروغ پی ریزی گردد وبا دروغ پایداربماند،همان بهترکه پا نگیرد."برای همین منش وکنش،بارها وبارها،ازسوی آشنایان مرد،بازخواست می شدم ومرا زن ذلیل وچلمبه می خواندند.حتی کسانی مانند پدروبرادرزنم که باید از من می خواستند که رفتار خوبی با دختریا خواهرشان داشته باشم،به من می گفتند:"مرد نباید به زن روبدهد وجماعت لچک به سر
باید از مردانشان حساب ببرند.
چکیده این که هم پالکی های مرد من،به ویژه باجناق هایم-که همسرانشان،همیشه مرا چون دگنک برسرآنان کوبیده بودند ومن شده بودم خارچشمشان-بارها ازویزگی های مرد بودن واین که مردان باید هوای همدیگر را داشته باشند وگزک به دست زنان ندهند،برایم سخن سرایی کرده بودند وهمه به دنبال فرصتی می گشتند که دق دلیشان را برسرمن خالی کنند.
آشنایان زن هم ازیک سو،رفتارمرا با همسرم،برسرشوهرانشان می کوبیدند وازدیگرسو، به زن من می گفتند:"مردی که به زنش گیرندهد وامرونهی وبکن نکن،نکند،مردنیست ونمی توان زیرسایه اش زندگی کرد."آنان نیز،همواره،درپی کوچک ترین روزنه ای بودند که دست کم به خودشان دلداری بدهند که وضعشان چندان هم بدنیست وآن قدرها هم حقوقشان پایمال نمی گردد و زن بودن،یعنی،همان گونه که آنان هستند.


الف: داو اول"2"

تابستان که به سرآغازرسیدوآزمون های ترم دوم به پایان،یک روزآغازهفته، که رفتم دفترروزنامه،برخلاف همیشه که به هرکس می رسیدم بارویی باز،خوش وبش گرمی می کردم،باچهره ای گرفته ودرهم به پشت میزکارم رفتم.تایادم نرفته این راهم بنویسم که من چندماهی بودکه دبیربخش اجتماعی روزنامه شده بودم وهمیشه وهرگاه،بچه های بخش،نوشته هایاسوژه هایشان راپیش من میآوردندو دیدگاه مراجویامی شدند،من،باشکیبایی وخوشرویی بسیارباآن هادرباره سوژه یا نوشته شان-بی آن که خودرادرجایگاهی بالاترازآنان ببینم- گفتگومی کردم وحتی درمباحث بسیارجدی هم،ازشوخی کردن دست برنمی داشتم،به گونه ای که همیشه می گفتند:"ماهیچ گاه نفهمیدیم فلانی شوخی می کندیاجدی است."ولی آنروزهرکس نوشته ای آورد،به اوگفتم که آن راروی میزبگذاردوبرودواگرسوژه ای داشت،می گفتم:فعلاوقت ندارم،بگذاربرای زمانی دیگر.اگرهم کسی پافشاری می کردبالحنی بسیارخشک ورسمی ازاومی خواستم که برودوبه کارهای دیگرش برسد.حتی آبدار چی روزنامه که هرروزباگفتن خب چه خبرمن،درددل کردنش راآغازمی کرد،آن روز،پس از آوردن چایی،آن قدراین پاوآن پاوسرفه کرد،تامن به اوگفتم:"چرااین جاایستاده ای،مگرکاردیگری نداری؟"اوهم غرولندکنان ازمن دورشدودیگربرای من چایی نیاورد.

کم کم،پچ پچ هاودرگوشی وپشت سرحرف زدن هاشدت بیشتری گرفت.گروهی براین باوربودندکه میان من ومنزلم،شکرآب شده.گروهی دیگرتاآن جاپیش میرفتند که می گفتندمامی خواهیم ازهم جداشویم وکمینه مربوطه،مهریه خودرابه اجرانهاده وگفته:"جونم آزاد،مهرم رانیزتاقرون آخرازحلقومت می کشم بیرون."برخی هاهم که کمی تاقسمتی،شیطان تشریف داشتند،می گفتندکه طبع کنیزآشپزخانه سردگشته وحتی اتاق خواب هایمان راجداکرده.بداندیشان هم مرابه فساداخلاقی_که دراین سرزمین هیچ گاه ازمدنمی افتد_متهم می کردندومی گفتندکه ضعیفه،به ماجراپی برده وازیرا، مراازخانه بیرون انداخته.

کسانی هم که هیچ گاه چشم دیدن مرانداشتندوپیشرفت مرادرکار،ازراه چاپلوسی وخوش خدمتی وخوش حرکات موزونی وپاچه خاری ودستمال به دستی ودیگرراه وروش های پیشرفت می دانستند،نه شایستگی خودمن،به دیگران می گفتند:"دیدید،مادرست می گفتیم وهمه گرم گرفتن هاوهمکاری وهمیاری نشان دادن های فلانی،برای رسیدن به دبیری بخش بودواکنون که به خواسته اش رسیده،دیگرازآن رفتارهاکه نمی کندهیچ،باسدمن عسل هم نمی توان خوردش.کسی هم نمی پرسید،پس چرادراین چندماهه این گونه نبود؟

گروهی دیگرمی گفتند:"ماهمیشه می دانستیم که فلانی،دردم ودستگاه قدرت، سرش به آخوری بنداست وگرنه چراکس دیگری رایارای نوشتن درباره آن چه اومی نویسد،نیست وماازمنبع موثق خبرداریم که به زودی پست مهمی رادردولت به اوخواهندداد."-البته دراین که من مدیرکل مطبوعات داخلی یاخارجی،یامعاون مطبوعاتی یاخودوزیرمی شوم،میانشان چندگانگی بود.-گویی اینان فراموش کرده بودندکه من ازبرای نوشته هایم دچارچه گرفتاری هایی که نشده بودم.حتی سردبیرومدیرمسوول روزنامه که بارهاازبرای چاپ نوشته های من،ازراه های گوناگون تهدیدشده بودندوحتی تاآستانه توقیف روزنامه هم پیش رفته بودندنیز،باکمی دودلی،باورشان شده بودکه دست من بادست ازمابهتران دریک کاسه است.

این گمان،که من به زودی،یکی ازمابهتران می شوم-بااین که باپیشینه ای که من داشتم ،تقریبامحال بود-روزبه روزهواخواه بیشتری می یافت وهمه جاپیچیده بودکه من ازبرای این خودم رامی گیرم وسرسنگین شده ام که پس ازتکیه زدن من به جایگاه مهان،کسی به"جان خواجه وحق قدیم وعهددرست"درخواستی نداشته باشدواین خود،همه رابرآن داشته بودکه برای نزدیک شدن به من ودورکردن دیگر کسان،دست به هرکاری بزنند.دراین میان،آنان که تاکنون چشم دیدن مرانداشتند، بیش ازدیگران درتلاش وتکاپوبودندکه خودرابه من بچسبانندوزیرآب دیگران رابزنند.حتی آبدارچی هم،به امیدآن که اوراآبدارچی وزارتخانه خواهم کرد،برای پذیرایی ازمن سنگ تمام می گذاشت.

من که توانایی دیدن این همه دورویی رانداشتم،کم کم می خواستم عطای پژوهش وبررسی رابه لقایش ببخشم وبه روال گذشته برگردم وماجرا رابرای دیگران بازگوکنم وخودرااز زیرفشاربارآن همه پستی وکوچکی رهایی بخشم،ولی بابه یادآوردن این که"مردبایدکه درکشاکش دهر،سنگ زیرینآسیاباشد"آنچه راآغازکرده بودم،پی گرفتم.

چکیده این که:هرکسی ازظن خودرفت اندرکارمن،بی آن که باشدیارمن.تازه همه این هادربرابرآن چه که درخانه برسرم آمد،به چشم نمی آید.

ب: زادروز؟

 

   خیلی خیلی پیش ازاین دوران،ایرانیاخورشیدروبسیارگرامی می داشتن.کم کم این گرامی داشت به برپایی آیین مهرانجامید.درگذرسالیان کسانی به کوتاه وبلندشدن شب وروزدرفصلای گوناگون پی بردن واین رودریافتن که ازنخستین روزدی روزابلندترمیشن هرچیزی که به دنیا میادروزبه روزبزرگترمیشه وچون بلندترشدن روزبرای اینه که خورشیدبیشترتوآسمون زمینه مث اینه که خورشیددرسرآغاززمستون زاده شده وروزبه روزبزرگترمیشه.

    ایرانیا،که دردوران جاهلی زندگی می کردن، خورشیدروسرچشمه زندگی وزندگی بخش زمین وهرچی که روی اون می زیست، می دونستن وروززاده شدنش رو،روزپیروزی روشنایی برتاریکی می دونستن وچون علاوه برجاهل بودن ،بیکارهم تشریف داشتن، شب پیش اززادروزمهرتاسپیده دم وتابش فروغ وپرتوهای روشنایی وگرمی بخش خورشید،بیدارمی موندن وچون هنوزبه نورانورمنورنشده بودن وخنده روبرهردرد بی درمان دوامی دونستن ،نه گریه رو،گل می گفتن وگل می شنفتن ومی خندیدن ومی خوردن ومی نوشیدن ومی چرخیدن وبه جای دس به سرزنون به دس به دس زنون می پرداختن .خب حال بریم سروقت این که چرابه این شب،شب یلدامیگن؟

آیین مهرکم کم بسیارگسترش یافت وازمرزهای ایران هم فراتررفت ودرروم هم پیروان بسیاریافت.درآغازین سال های سده چارم میلادی امپراتوری برروم فرمانروایی می کردبه نام کنستانتین .این آقاکنستانتین،همونیه که درترکیه امروزی شهری روساخت به نام کنستانتین پول که تازیابهش قسطنطنیه می گفتن-البته بیش از500ساله که دیگه نمیگن-مسلموناهم پس ازگرفتن این شهربهش گفتن اسلامبول-می دونیدکه تازیا"پ"ندارن-اینگیلسیاهم که همیشه،کار،کاراوناست بایه خرده تحریف،بهش گفتن استانبول.خب بهتره برگردیم به بحث خودمون.

    جناب کنستانتین که پیروآیین مهربود،یه روزیایه شب که می خواس بره بجنگه،حالایا توخواب یا رویای صادقه،یه چلیپارو،روخورشیدمی بینه وبه خودش میگه"اگه توجنگ پیروزشدم، مسیحی میشم"وپس ازپیروزشدن توجنگ ،مسیحی میشه،مسیحی شدنی.لقبش از"کنستانتین کبیر"میشه"پدرکلیسا."خودشم میشه هواداردوآتیشه وپاسداروگسترش دهنده کیش وآیین ترسایی.آقاکنستانتین که براین باوربودکه"من می اندیشم،پس،دیگرون هم بایدهمون جورکه من می اندیشم،بیاندیشند"-مث خودکامه های دیگه-درسال314میلادی کیش مسیحیت روجایگزین آیین مهرکرد.

     دراون دوران،کسی نمی دونست زادروزمسیح چه روزیه.آقای پدرکه زرنگ تشریف داشتن ومی دیدن که"حقه مهربدان مهرونشان است که بود"وبسیاری ازمردم ،روززادمهررو جشن می گیرن،همون روزرو،زادروزمسیح اعلام کرد.درسال321میلادی،همین جناب،روز یکشنبه(Sunday،روزخورشید)رو،روزاستراحت نامید.

     سریانی هاکه بارومی هادرارتباط بودن،این روزرو"یلدا(زادروز،میلاد)"نامیدن.ایرانیاهم این واژه روازسریانی هاوام گرفتن وبه روززادمهر،گفتن"یلدا."ولی چرابااین که یلداروزه بهش میگن ،شب یلدا؟پاسخش خیلی سادست.همون جورکه چارشنبه سوری رو،سه شنبه شب جشن می گیرن وبه پنج شنبه شب میگن،شب جمعه،شب یلداشبی ست که بازاده شدن مهربه پایان میرسه.

      دنبالشم،شایدوقتی دیگر،تادلتون بسوزه.اونایی هم که عاشقن یاترسو،یه جای دیگشون بسوزه.فکربدنکنین،منظورم،دماغشونه.اونایی هم که افسرده یا،ناشکیبان،خود دانند.

 

             تویلداخوش باشین وخندان  ،  چه ایستاوچه چرخان

              بااین امید وآرزوکه"زادروزتون روززادمهرباد"