ث: دربارۀ الی
۱۲سالمه.تابستونه.با خونوادۀ پدری،رفتیم یه جایی بیرون از شهر که مال یکی از عموهامه.دیگرون رفتن تو سایه نشستن و همون کارای تو خونشونو،ابن بار بیرون از خونه انجام میدن.من که بسی آتیش پاره ام و تو خونه هم آروم نمیگیرم،رختامو در آوردم و تو یه استخر کوچیک تنمو زدم به آب.یکی از دخترعمه هام که ۱۰سالشه،میاد لب استخر.میگه بیا بازی کنیم.میگم چه بازی؟میگه من انگشترمو میندازم تو آب تو برو بیارش.میگم باشه.چن بار که این کارو میکنیم،میگه انقده دوست دارم رختامو دربیارم وبیام آب بازی کنم.من که همیشه و هنوز تو این چیزا خنگم،میگم خب بیا بازی کن. میگه نمیتونم،مامانم اینا دعوام میکنن.به خودم میگم مگه آب بازی کار بدیه و اگه بده چرا کسی به من چیزی نمیگه؟چکار کنم،خنگم دیگه.
دورۀ دبیرستانه.با بچه ها که میریم بیرون،هرگاه خودرو یا موتوری بوق میزنه،یکی از بچه ها میگه،قربونت با بچه ها هستم.من گمون میکنم،بچه ها یعنی ما.رفتم سربازی.با یه گروهبان۲ و یه استوار۲ تو یه اتاقیم.سرکار استوار زن داره با دوتا بچه. یکی۲ساله و یکی شیرخواره.با دوستاش دربارۀ یه چیزایی مث خرید یخچال که گپ میزنه،میگه به بچه ها میگم فلان چی خوبه،بچه ها میگه بیسان چی خوبه.به خودم میگم،بچه های سرکار استوار که بسی کوچیکن و از این چیزا سر درنمیارن.چن بار دیگه هم تو گفتگوها،پای بچه ها به میون میاد.موندم که بچه ها به این کارا چکاردارن. تازه،گاهی میگن با خونه رفتیم خونۀ مامان خونه.میگم نکنه اینا منو دست انداختن؟ مگه میشه با خونه جایی رفت؟مگه خونه هم مامان داره؟بسی سبک،سنگین میکنم و تازه آغاز میکنم به بوق آزاد زدن که بچه ها یا خونه همون زن یاهمسره. یواش،یواش دونستم که به زن:منزل،لچک به سر،بچه ها،ضعیفه،کمینه،مادینه، عورتینه،خونه، کنیزآشپزخونه وچیزای دیگه هم میگن ومن خنگ،گمون میکرم هرچیزی واسه خودش یه نامی داره و هرکی به بچه هاش میگه،بچه ها و به همسرش،زن،همسر یا خانوم میگه،خنگم دیگه.
رفتیم پارک.پسرعمۀ۳سالم،یه توپ بادکنکی رو میزنه زمین هوا میره.توپ میره سمت دخترعمّم که ۱۷سالشه.اونم میزنه زیر توپ.من میبینم با چشاش توپ رو دنبال میکنه وتوپ که میادسمتش،باشوروهیجانی که میکوشه پنهونش کنه ولی ازچشاش میباره،به زیر توپ میزنه.از خودم میپرسم،چرا پا نمیشه بره بازی کنه؟و یادم میره که تو فرهنگ این سرزمین،شادی و بازی کردن یه دختر نوجوون،جلوی دیگرون بسی بده بازم میگم،خنگم دیگه.
رفتم یه جایی.با همه دست میدم.یکی،دستمو که به سمتش دراز کردم نمیگیره همه به من خیره شدن وماتشون برده. تازه میبینم اون کسیکه باهام دست نداده زنه.بسی شرمنده میشم از اینکه بازم بگم،خنگم دیگه.
یه زن جوون میخواد خونه کرایه کنه.میگه یه ساله از آلمان برگشته ایران و تنها زندگی میکرده.ازبس پشت سرش چیزای بیخود گفتن،شوهر کرده.شوهرش یه شهر دیگه کار میکنه.خواهر،شوهرخواهر،شناسنامۀ خودش و شوهرش رو هم همراش آورده.به زن و شوهرمیانسالی که میخواد آپارتمانشونو کرایه کنه وخونشون یه جای دیگه س،میگه نشونی جایی که الان هستم رو بهتون میدم.میتونین برین از همسایه هام بپرسین من دردسرسازم یا نه.چن روز که میگذره،مرد آپارتمان دار زنگ میزنه و میگه رفتیم پرس وجو،همه میگن که خانوم بسیار خوبیه،ولی زن من میگه شاید همسایه ها واسه اینکه از دست این خانوم رهایی پیدا کنن،ازش خوب میگن تا یه جایی واسه کرایه پیدا کنه و از اونجابلندشه.واسه همین زنم میگه آپارتمانمو به زنی که شوهرش همیشه بالا سرش نیس،نمیدم.من که بارها دیده بودم مردم چه دیدی به یه زن تنها دارن،جوش میارم و میگم این دیگه چه جورشه؟چرا دید ما به دیگرون این جوریه؟اگه واسه خواهر،دختر یا خودما همچین چیزی پیش بیاد،به کسی اجازه میدیم بگه که ما هم بله؟پس چرا دربارۀ دیگرون،همچین اجازه ای رو به خودمون میدیم؟و باز یادم میره که تو این سرزمین،ما و خونواده هامون بسی گل و بلبلیم واین دیگرونن که یه جای کارشون میلنگه.چی بگم؟خنگم دیگه.
با بچه های دانشجو دربارۀ اینکه هیچکی حق نداره در کارای شخصی دیگرون دخالت کنه و به اون بگه چکار کنه یا نکنه،گپ میزنیم.میگن اگه خودت دختر داشتی چه جور باهاش رفتار میکردی؟میگم جوری اونو بارمیاورم که دربارۀ هرکاری میخواد بکنه،خوب بیندیشه و با چشم باز با چیزهایی که تو زندگیش رخ میدن،روبرو بشه و دربارۀهرچی که براش پیش بیاد،بتونه بدون ترس یا شرمندگی،با من رایزنی کنه،ولی در پایان این خود اونه که باید ببینه که کاری رو بکنه یا نه.یکی از بچه ها میگه اگه دخترت بگه میخواد بره با یه پسر بخوابه،تو جلوشو نمیگیری؟میگم نه،اگه این کارو بکنم انگار خودم به دخترم میگم همۀ اون چیزایی که تو این سالا دربارۀ چشم باز و خودباوری بهت گفتم،کشکه و این منم که به تو میگم چه کاری بکنی یا نکنی.اگه همچین کاری بکنم،دخترم،نه تنها دیگه واسه چیزایی که بهش میگم تره هم خرد نمیکنه،اون کارایی رو که خودش میخواد،پنهونی از من انجام میده.میگه خداکنه همۀ مردا مث تو باشن،بجز بابای خودم.منم میگم خوشحال نشو.اون دختری که من بزرگ کرده باشم،سدتا پسر مث تو رو میبره لب چشمه،تشنه برمیگردونه.
دوتا از بچه های دانشجو،دربارۀزن گرفتن گپ میزنن.یکیشون میگه کسی که من بخوام بگیرمش،باید دست نخورده باشه.اون یکی میگه حالا اگه یکی رو بخوای که شوهرش مرده باشه یا جدا شده باشه که اشکالی نداره.اون یکی میگه چرا،اینجور هم،دست دومه.میگم همه چیز واسه تو با کسی که میخوای باهاش زندگی کنی، اینه؟اونم که همون شب نخست دیگه نیس.اگه دختری هزار ویژگی خوب داشته باشه ولی بی پرده باشه،به دیدۀ تو اون دختر،زن زندگی نیس؟تازه اگه دختری باپرده باشه،تو از کجا میدونی ماجرای درحکمت و دررحمت،در میون نیس؟همۀ ارزش دختر واسه تو،پرده داشتنه؟یه بله ای میگه که من بازم یادم میاد که خنگم دیگه.
توبرنامۀ زن امروز،رضا صابرازحمیدۀ آرمیده-که این روزا جاش بسی خالیه- میپرسه ایران که بودی چه کاری رو دوست داشتی انجام بدی که نتونستی و اینجا که اومدی انجامش دادی؟حمیده میگه سالای نخست پس از انقلاب من دختربچه بودم و دوچرخه سواری رو بسی دوست داشتم.یه روز که تو کوچه دوچرخه سواری میکردم و موهامو به باد سپرده بودم،یه مردریشی،جلومو گرفت وگفت اگه یه باردیگه سوار دوچرخه دیدمت،سرتو میبرم.من ازترس دیگه نرفتم دوچرخه سواری و میدیدم دوچرخه گوشۀ حیاط خونه،زنگ میزنه.هنگامی که اومدیم آمریکا نخستین کاری که کردم،یه دوچرخه خریدم،سوارش شدم وبه یادایران موهاموبه باد سپردم تا باهاشون بازی کنه.چن روز دیگه،حمیده میگه یکی ایمیل زده و نوشته،اون چیزی که این روزا تو ایران واسه ما شده رؤیا،پوشیدن رنگی که دوست داریمه،بدون اینکه کسی بهمون گیر بده.سپردن موهامون به دست باد،اونم سوار دوچرخه،پیشکش.
یه مردی زنگ زده به زن امروزو میگه من و همسرم بر این باوریم زن باید آزاد باشه که هرچی میخواد بپوشه و خانوم من برای همین تو مهمونیا چیزایی میپوشه که واسه بسی از مردا و زنا پذیرفته نیس.من این چیزا برام ارزشی ندارن،ولی نگاهای ناپاک دیگرون،آزارم میدن.میگم کاشکی من بودم و به این مرد میگفتم،نه جونم،تو هنوز باپوشش آزادانۀ زنا کنار نیومدی،واسه همین نگاهای ناپاک دیگرون روبهونه میکنی. حمیده ومهشید که بسی گلن،همینومیگن ومن میگم دم دوتاتون گرم.
حمیده و مهشید،دربارۀختنۀ دخترا با مهمون برنامه گفتگو میکنن.خانوم کارشناس روشهای گوناگون ختنه رو نام میبره ومیگه بیشتر این دخترارومادرایی که خودشون تو کودکی،ختنه شدن،وادار به این کار میکنن،تا راه گناه دختر بسته بشه و هنگامیکه شوهر کرد،شوهرش راه رو باز میکنه.فیلمی رو هم در این باره نشون میدن.من دیگه تاب دیدن و شنفتن ندارم.میگم حیف که بر این باورم،خدا-اگه باشه-کاری به کار ما و جهان ما نداره وگرنه هرچی از دهنم درمیومد،بهش میگفتم.دلم میخواد داد بزنم:ای تفو بر هرچی پاکدامنی و نجابته که واسه پاسداری ازاون،باخنجر و نیشتر،به جون دخترای چون گل و پرند،میفتن. ای تفو برفرهنگ وارزش وآیینی که همۀ آبرو وشرفش تن نزاردخترکان بیگناهه. ای تفو بر هرچی مرد باشرف و زن پاکدامنه.ای تفو بر......
با چن تا از دخترای دانشجو گپ میزنم.بسی خوشحالن از اینکه دیشب تو یه خونه با چن تا پسر بودن و لبی هم ترکردن،ولی نذاشتن که اونا بهشون دست بزنن.میگم چه جورشد که باهاشون آشنا شدین وچی شد که دیشب رفتین خونشون؟ یکیشون میگه بهمون شماره داده بودن و چون میخواستم یکی پول موبایلمو بده، رفتم.یکی دیگشونم میگه از لج دوست پسرم رفتم.بازم با خوشحالی میگن،ولی نذاشتیم بهمون دست بزنن.میگم چرا شما دخترا اینجوری هستین؟شما واسه خودتون کسی هستین،نه...-خواستم جناس بکار ببرم،ولی چون واسه اونا بکار نبرده بودم و من هیچگاه اینجور واژه ها رو بکار نمیبرم،پس،جناس رو بیخیال-چرا گمون میکنین تنها نگهداری از تنتون ارزش به شمار میاد؟چرا شما خودتون رو به این ارزونی میفروشین؟ سنجۀ شماواسه دوست شدن با یه پسرچیه؟خوشگل بودن؟ خوش اندام بودن؟پولدار بودن؟شیرین گفتارو شیرین رفتار بودن؟چرا میرین با پسری که با چن تا دختر دیگه هم دوسته،دوست میشین؟میگن بهمون میگه با اونای دیگه،واسه سرگرمی دوست شده و ما براش یه چیز دیگه هستیم.میگم و شما هم باور میکنین؟یا اینکه به خودتون می باورونید؟از من بپذیرین به تک تک دخترای دیگه هم،همینو میگه.شما دخترا اینو از من داشته باشین،هرگاه از برای همون چیزایی که گفتم،با یکی دوست شدین،نرخ خودتونو به اون نشون دادین و اونم به همون اندازه به شما بها میده.با این اندیشه و نگاه،چه به شما دست بزنن،چه نزنن،شما خودتونو فروختین که به دیدۀ من از تن فروشی بدتره.میگن ولی بیشتر دوستیا، همینجوریه. ومن باید بگم، هنوزم خنگم دیگه.
کورسو:همۀ این ماجراها،راس راسکین.کیوان(زحل،ونوس)با اون هالۀ دورش بشم،اگه دروغ بگم.
شرر:اونایی که این نوشته ها رو میخونین،دیدگاه خودتون رو هم برام بنویسین،تا خدا یک در دنیا،سد در آخرت،چیزای خوب خوب بهتون بده.اگه هم،چون من به این چیزا باور ندارین،دست کم دیگرون رو با دیدگاه های خودتون،آشنا کنین.
کبریت:هرچی از سر و ته ماجراها و خود ماجراها زدم،بازم بسی دورودراز شد.تازه همۀ اون چیزایی رو که میخواستم بنویسم،ننوشتم و به نوشته های ضعیفه هم پاسخ ندادم.حالا اگه میخواین دنبالشو بنویسم،بهم بگین.راستی رنگ و فونت خوبه؟