داو اول "4"
همه دوستان!-البته برای حل مشکل-رایزن زن من گشتند.گزینه ای که بیش ازهمه هوادار داشت،این بود که"سروگوش بنده،می جنبه."چون کاشف به عمل آمده بود که نه تنها از بوسه وآغوش هرروزه خبری نیست،حتی انگارنه انگارکه شب جمعه ای هم هست-با این که پیش از آن هم برای من شب جمعه،شبی بود مانند دیگرشب ها-
مادرزنم که زمانی مرا بهترین مرد روی زمین می دانست ومی گفت:"من،چونان دیگر مردان نیستم وداماد آدم ازپسرش هم به اونزدیک تراست"وتاکید میکرد،البته نه هردامادی،به همسرم گفته بود:"غصه نخوردختر،همه مردها همین جورهستند" آن گاه،بغضش ترکیده بود وسفره دلش را برای دخترش گشوده بود که توگمان می کنی،پدرت دست ازپا خطا نکرده؟ همه این سال ها برای این که زندگیم ازهم نپاشد،خون دل خوردم وهیچ نگفتم.هنوزم که هنوزاست، گاهی بوی زن دیگری می دهد.این شوهرگوربه گورشده توازهمه مردها آب زیرکاه تراست.
زنان دیگرنیزکه تاآن زمان،برای این که دربرابرزن من کم نیاورده باشند،شوهرانشان را نمونه غیرت ومردانگی می دانستند وخود را خوشبخت ترین زن ها،این باربرای این که به همسرم بفهمانند که شوهرش نه تنها ازمردان آنان سرنیست،بلکه حتی آن قدرمرد نیست که مانند شوهران آنان،گفتارورفتارش یکی باشد.ولی باز هم دلشان تاب نیاورده بود ودرگفتگوهای دونفره ای که با عیال بنده داشتند،ازجگرهایی که خون شده بودند،سرشت بد وتنوع طلبی مردان،مظلومیت زنان واین که چاره ای ندارند وباید بسوزند وبسازند،سخن ها سرداده بودند وگفته بودند:"ما زن ها چقدربدبختیم،ای کاش خدا ما را پسرآفریده بود تا به این سیاه روزی و زندگی سراسرتبعیض،دچارنمی شدیم."
ازسویی همه بسیج شده بودند تا آن عفریته هرزه هرجایی،که پایش درزندگی زن من باز شده بود را بشناسند وازسویی دیگربا پیشنهاد رمال ها،فالگیرها وراه وروش های گوناگون-برای این که آتش مهرمن به آن رجاله شوهرغرزن،سردشود-به همسرم یاری!می رساندند.
یک روزکه آماده می شدم بروم سرکار،شلوارم را که پوشیدم،سوزشی درنشیمنگاه خود حس کردم وفریادم به آسمان رفت.شلوارم را که بیرون آوردم,دیدم یک کژدم جرار،آن جا،جا خوش کرده .بی درنگ،کژدم را درشیشه انداختم وخود را به بیمارستان که خوشبختانه به خانه ما نزدیک بود،رساندم وازمرگ نجات یافتم.
روزدیگرتا پایم را توی کفش کردم،دادم به هوا رفت.چون-بنا به گفته زنم-خارپشتی،شب را درکفش های من به سربرده وچون ما،که ریزش موداریم،اوهم خار،ریزش داشته وهنگامی که بیدارشده وخودش را تکانده،چند خارکوچکش درکفش من ریخته.
دیگرروز،پس ازبیدارشدن،ردی ازمودیدم که تا پای فریزرکشیده شده بود ودرون فریزربه شکل قلب درآمده بود.دستم را که با هراس بسیاربرسرم کشیدم،دریافتم که بخشی ازموهایم نیست.تا خواستم چیزی بگویم،همسرم با خونسردی گفت:"سد بارگفتم این خانه ،پراز،ازما بهترانه،ولی توگوش نکردی.
نیمه شبی،با حس سوختن سروصورتم،ازخواب پریدم ودیدم همسرم به آرامی مایعی را روی سرمن می ریزد.گفتم:"چه کارمی کنی؟این چیست؟"گفت:"این ادراردخترنابالغ همراه با آب دهان پسربالغ همراه با خون اژدهای کومودوراست که برای رشد وتقویت موخوب است." گفتم:"موهای من که پرپشت هستند وتازه الان ازترس ازمابهتران!همه را ازته تراشیده ام." گفت:"برای آینده نگری!واین جوربهترجذب پوست سرت می شود."گفتم:"چرا داغ؟"گفت:"این جوراثربهتری دارد."گفتم:"چرا نیمه شب؟"گفت:"دستورپزشک!است."
چون هیچ کدام ازاین روش ها ودیگرروش هایی که من دراین جا نیاوردم،کارگرنیفتاد، خانم خانه آخرین تیرترکش را رها کرد وبه بهانه بیماری پدرومادرش واین که باید به آن ها رسیدگی کند-درحالی که یک خواهرویک برادرش با آنان زندگی می کردند-خانه را ترک کرد.
چون با زاغ چوب زدن های شبانه روزی،روشن شد که زن ویژه ای درزندگی من
نیست، همگی براین باورشدند که من ازبازارآزاد،بهره می برم.برای همین،خانم
های همکاروهم دانشگاهی هایم،لوندی ودلبری ازمن را آغازنمودند وچون تیرشان
به سنگ خورد،دوستان خود که من نمی شناختمشان را به یاری فرا
خواندند.این دوستان دوستان هم،دست ازپا درازتر پیش دوستان برگشتند ومن کم
کم داشتم باورمی کردم که"همیشه پای یک زن درمیان است."