گفت:"چی شده؟چرا نگرانی؟"گفتم:"دودلم.نمی دانم انجام این کار درست است یا نه؟"گفت:"باز شروع کردی؟بعد از این همه جر و بحثی که در این مدت با هم داشتیم، باز برگشتی سر خانه اول و میگویی دودلی؟این را که از همان روز اول هم میگفتی."
گفتم:" به من حق بده.البته دودلیم به خاطر خود کار نیست،یعنی بیشتر به خاطر دیگران است،می ترسم دیگران بفهمند و همین آب باریکه آبرویم هم برود.دست کم می توانیم به یک جای خلوت برویم که کسی آن جا نباشد و اگر به جایی برویم که حالا حالاها گذر هیچ کس به آن جا نیفتد که خیلی بهتر است.این جوری شاید کسی از ماجرا خبردار نشود و اگر هم دیگران بویی ببرند می توانم بگویم تو مرا اغفال کرده ای و یا این که دیگران به زور مرا وادار به انجام این کار کرده اند.ولی تو می گویی که من حتماً باید در خانه و روی تختخواب و آن هم وقتی همه در خانه اند به وصال تو برسم و اصلاً فکر این را نمی کنی که به هر حال من هم برای خودم کسی هستم و هستند کسانی که برای من احترام قائل هستند،آن هم به خاطر رفتار و عقاید من.حالا اگر من دست به کاری بزنم که در تمام عمرم انجام آن را بد می دانستم و کنندگانش را نکوهش می کردم،نخواهند گفت فلانی هم طبل تو خالی بود و گفتار و کردارش از زمین تا آسمان با هم فرق داشت و چه ریاکارانه در تما این سال ها ما را فریب داد؟و هر چه قدر هم من بگویم که برای اولین بار چنین کاری کرده ام باور نخواهند کرد.تاره اگر مجالی برای گفتن بیابم."
گفت:"اتفاقاً من هم کم کم دارم به گفته های تو شک می کنم.مگر تو نبودی که می گفتی کار خوب را تنها باید به خاطر خوب بودنش انجام داد نه به امید پاداش و تحسین و کار بد را تنها به دلیل بد بودنش است که نباید انجام داد،نه از ترس عذاب و نفرین؟"گفتم:"چرا،ولی این چه ربطی به گفته های من دارد؟"
گفت:"خیلی هم ربط دارد.اگر تو این کار را بد می دانی که دیگر بحث کردن ما دلیلی ندارد و از همین لحظه تو را به خیر و مرا به سلامت و اگر هم بد نمی دانی که دیگر فرقی نمی کند که همه بفهمند یا هیچ کس نفهمد،البته بنا به اعتقاد خود تو."
گفتم:"راستش را بخواهی من هنوز هم این کار را بد می دانم.فقط از روی کنجکاوی و برای تجربه کردن است که می خواهم طعم آغوش تو را بچشم و بدانم این چه طعمی است که این همه خواهان دارد؟حالا اگر من بار اولم می باشد تو که در این کار استادی و کار همیشگی ات می باشد.برای تو چه فرقی می کند که نظر من چیست و یا این که کجا باشد؟"
گفت:"درست است که من دیگر به این کار عادت کرده ام و دیگر نه لذتی برایم دارد و نه رنجی ولی این برایم مهم است که بعد از آن همه گفتگو به نتیجه ای برسیم.تازه تو خیال می کنی اگر دست خودم بود و می توانستم این کار را را پیشه خود می کردم؟ ولی چه کنم که "نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت".تو هم بهتر است دست کم با خودت روراست باشی.اگر هم آغوشی با مرا بد می دانی،بهتر است که اصلاً به آن فکر هم نکنی و اگر بد نمی دانی که من همیشه در دسترس هستم."این را گفت و از من جدا شد.
گفتم:"کجا می روی؟هنوز صحبت مان تمام نشده."گفت:"تا تو با خودت روراست نباشی به جایی نخواهیم رسید.هر وقت توانستی خودت را گول نزنی مرا خبر کن." گفتم:"اگر هم آغوش نگشتی،هم صحبت خوبی بودی و از گفتگو با تو لذت بردم." گفت:"پس طعم بوسه و آغوشم را نچشیده ای که لذتی دارند بس دلچسب تر از لذت همدمی ام،که آن هم بستگی به حال و روز خود تو دارد.خدا نگه دار."
این را گفت و مرا با خود رها کرد و رفت.
کورسو : اینو یه بار ۱۲:۲۷ دوشنبه ۱۵/۱۰/۸۲ نوشتم و یه بار دیگه ۱۸:۲۷:۳۶ یکشنبه ۲۴/۸/۸۳ بازنویسیشو به پایان بردم.گمون کنم این بار دیگه بتونین بگین چرا حق شتر نامیدمش؟
شرر : اینم پاسخ پرسش نخستی که تو "تقاص"پرسیده بود:تقاص رستمانه ای بود از این سروده بهین دوستم:"سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی"
کبریت : اینم پاسخ پرسش دوم:بیت های اول،دوم،سوم،چهارم،نهم،دهم و یازدهم رو پیشتر سروده بودم.