اض : حق شتر(1)
از آن جا که دیگران مرا آدم بدشانسی می دانند،من گرفتار یکی از رسوم بد شدم. رسمی که می گویند عقد فلان کس با بهمان کس در آسمان ها بسته شده.اصلاً هم از خود نمی پرسند که این دو نفری که می گویند عقدشان در آسمان ها بسته شده می توانند برای یکدیگر سودمند باشند و زندگی مشترکشان به خوشبختی خواهد انجامید یانه؟حالا اگر دو نفر مثل من و او که پیشاپیش اسمشان را بر روی یکدیگر گذاشته اند درست در یک لحظه پا به این دنیای خاکی بگذارند که دیگر هیچ کس در آسمانی بودن این پیوند شک نخواهد کرد.
می گویند من و او هم زمان و در یک مکان به دنیا آمدیم ـ البته برخی هم می گویند او زودتر از من به دنیا آمده ـ و چون به اعتقاد آنان عقد ما در آسمان ها بسته شده، همه این را به فال نیک گرفته،گفتند که خدا این دو را برای هم آفریده و از همان لحظه تولد،ما،مانند دوقلوهای به هم چسبیده با هم بزرگ شدیم و اگر اغراق نباشد حتی برای یک لحظه هم از یکدیگر جدا نشدیم.پس لابد می توانید حدس بزنید هنگامی که مأموری حکم جلبش را نشانم داد چه حالی به من دست داد.به هیچ وجه باورم نمی شد.چندین بار حکم را خواندم.حقیقت داشت.هم حکم،حکم جلب بود،هم جلب شونده او.به مأموری که برای بردنش آمده بود گفتم:"حتماً اشتباهی شده.ولی او مطمئن بود که اشتباهی رخ نداده.گفتم:"ولی من و او از زمانی که به دنیا آمده ایم،با هم زندگی کرده ایم و با هم بزرگ شده ایم و حتی می توانم بگویم که برای یک لحظه هم از یکدیگر جدا نشده ایم و امکان ندارد که او کاری کرده باشد و من خبردار نشده باشم."مأمور گفت:"در زندگی،هیچ گاه از هیچ چیز مطمئن مباش،به ویژه در مورد آدم ها،و بدون اندیشیدن و با قاطعیت نظری نده.به چه دلیل اطمینان داری در تمام سال های زندگی مشترکتان،او بدون فهمیدن تو جایی نرفته یا کاری نکرده؟"خواستم بگویم مطمئنم که نگاه مأمور مرا از گفتن بازداشت.باز هم می خواستم بدون اندیشیدن و با قاطعیت چیزی بگویم.راستش گفته های مأمور مرا به شک انداختند.شاید حق با مآمور بود و او هر از گاهی،بدون این که من متوجه بشوم جایی رفته یا کاری کرده بود.به خودم گفتم تو چقدر او را می شناسی؟نسبت به توانایی ها و کاستی های او چه مقدار آگاهی داری؟اصلاًدر مورد خودت چه می دانی؟آیا شناختی نسبت به خود داری؟در تمام سال های زندگی ات به نقاط ضعف و قدرت خود اندیشیده ای تا توانایی ها را پررنگ تر و ضعف ها را برطرف کنی؟بدجوری با خودم درگیر شده بودم که صدای سرفه مأمور مرا به خود آورد.به مأمور گفتم:"دست کم اتهامش را که می توانید بگویید،چون در حکم به اتهامش اشاره ای نشده بود."پاسخ مأمور منفی بود.گفتم:"آخر چرا؟این حق متهم است که اتهامش را بداند و بداند که چرا دادگاهی می شود."مأمور گفت:"در دادگاه ما،این،رسم نیست و در روز دادگاه دادخواست ارائه می شود.در ضمن جرمش را هم خودش می داند،هم تو."خواستم بگویم من که نمی دانم،ولی باز همان نگاه مأمور، دهانم را بست.گفتم:"مثل این که چاره ای نیست،برویم."مأمور گفت:"برویم؟"گفتم: "بله،مگر شما برای همین کار نیامده اید؟"گفت:"من تنها برای بردن او آمده ام،نه هر دوی شما."گفتم:"حالا نمی شود من هم بیایم؟آخر نگرانم و می خواهم بدانم سرانجامش چه می شود."مأمور گفت:"نه،سرانجامش را هم در روز دادگاه خواهی فهمید."گفتم:"دست کم می توانید بگویید که او را کجا می برید؟"باز هم پاسخ مأمور منفی بود،تنها در زمان رفتن گفت:"روز دادگاه به عنوان شاهد احضار خواهی شد.تا آن روز منتظر باش."
و این انتظار هم چنان ادامه دارد.
کورسو : این چیزی که خوندین ۱۱:۰۵ دوشنبه ۱۵/۱۰/۸۲ نوشتنشو به پایان بردم و در ۱۱:۱۵ شنبه ۲۴/۵/۸۳ بازنویسیشو.شاید بشه گفت نوشته ایه در چن بخش که بخشای دیگشو تو روزای دیگه می نویسم.حالا اگه گفتین چرا نامشو گذاشتم حق شتر؟تا بخشای دیگه رو هم بنویسم می تونین گمون زنی کنین.
شرر : پاسخ پرسشای نوشته پیشینمو هم تو بخش دیگه میدم.