یه روز ماموت مخ مخی به موزه دیرینه شناسی رفت.پس از دیدن بخشای گوناگون،گذرش به یه جایی افتاد که باید با پوشش ویژه می رفت اون جا.پرسید که چرا باید همچین کاری بکنه؟بهش گفتن که اون جا بخش کیش ها و آیین ها و جهان بینی هاست و چون بسی واگیرداره،برای جلوگیری از واگرفتن،بازدید کننده ها باید با پوشش ویژه اون جا رو ببینن.راهنما به همه می گفت که اگه کسی آلوده بشه،همیشه در گذشته ای تاریک و هراس آور زندگی میکنه و شاید دیگه هرگز به زندگی امروزی برنگرده.

    کمی که جلوتر رفتن،به جایی رسیدن که تنها بزرگترا می تونستن برن اون جا.راهنما واسه همه روشن کرد که اون جا،جای نگه داری مغزای آخوندا و پیشوایان کیش ها و آیین ها و جهان بینی هاست و واسه کوچیکترا بسی بدآموزی داره و اگه اندیشه های اونا گسترش پیدا کنه و به کار گرفته بشه،به جز نابودی و بدبختی و سیه روزی،چیز دیگه ای در پی نخواهد داشت.

    ماموت مخ مخی از روزی که از موزه برگشته،همه باورا و اندیشه هاشو یادداشت کرده و هر روز پس از بیدار شدن و هر شب پیش از خوابیدن یه نگاهی بهشون میندازه.چون می ترسه آلوده شده باشه و تو گذشته ای تاریک و بیم ناک،گم و یا بدتر از اون،گرفتار اندیشه های آخوندی.

بیچاره ماموت مخ مخی،هر شب کابوس می بینه که همه آلوده شدن و تنها اونه که هنوز وانگرفته و تک و تنها،هم باید تلاش کنه که دیگرونو درمون کنه و هم هوای خودشو داشته باشه که آلوده نشه و با داد و فریاد از خواب می پره و دیگه نمی تونه چشاشو رو هم بذاره.ولی چیزی که بیش از هر چیز آزارش میده و اونو می ترسونه اینه که خواب نیست و کابوس نمی بینه.