بت : ماموت مخ مخی و به موزه دیرینه شناسی شدن
کمی که جلوتر رفتن،به جایی رسیدن که تنها بزرگترا می تونستن برن اون جا.راهنما واسه همه روشن کرد که اون جا،جای نگه داری مغزای آخوندا و پیشوایان کیش ها و آیین ها و جهان بینی هاست و واسه کوچیکترا بسی بدآموزی داره و اگه اندیشه های اونا گسترش پیدا کنه و به کار گرفته بشه،به جز نابودی و بدبختی و سیه روزی،چیز دیگه ای در پی نخواهد داشت.
ماموت مخ مخی از روزی که از موزه برگشته،همه باورا و اندیشه هاشو یادداشت کرده و هر روز پس از بیدار شدن و هر شب پیش از خوابیدن یه نگاهی بهشون میندازه.چون می ترسه آلوده شده باشه و تو گذشته ای تاریک و بیم ناک،گم و یا بدتر از اون،گرفتار اندیشه های آخوندی.
بیچاره ماموت مخ مخی،هر شب کابوس می بینه که همه آلوده شدن و تنها اونه که هنوز وانگرفته و تک و تنها،هم باید تلاش کنه که دیگرونو درمون کنه و هم هوای خودشو داشته باشه که آلوده نشه و با داد و فریاد از خواب می پره و دیگه نمی تونه چشاشو رو هم بذاره.ولی چیزی که بیش از هر چیز آزارش میده و اونو می ترسونه اینه که خواب نیست و کابوس نمی بینه.