ز : دل پیرو

هر جا که روان شد دل،ما نیز روان گردیم

                                                      گر در دل دریا شد،ما نیز چنان گردیم

گر گوشه نشین شد او،ما گوشه نشین گردیم

                                                       ور گشت دوان چون باد ما نیز دوان گردیم

گر پیر و مسن گشتیم،از گردش ماه و مهر

                                                       از آب حیات عشق،ما باز جوان گردیم

گر گشت غمین،نالان،بر حال شقایق دل

                                                       چون چشم گل نرگس،ما هم نگران گردیم

بی هیچ سخن،گفتار،یارم چو رها بنمود

                                                       از ماتم هجرانش،ما نعره زنان گردیم

گر شاهد بازاری ست،ما شهرۀ بازاریم

                                                       ور گشت نهان چون راز ما نیز نهان گردیم

گر گشت خردمند او،ما نیز خرد ورزیم

                                                       ور سر به جنون زد او،ما پاک روان گردیم

چون گشت دل برنا،شیدای یکی لیلا

                                                       ما هم چو یکی مجنون،شیدای زمان گردیم


    کورسو : اینو - به جز واپسین بیت - من بسی سال پیش سرودم.ولی یه چیزی هی بهم می گفت که این چامه هنوز به پایان نرسیده و من نمیدونستم چه جوری اونو به پایان برسونم که همون چیزی بشه که من می خوام. چن تا از واژه ها رو می دونستم که باید به کار ببرم ولی واژه های دیگه و گونۀ سامان دهیشون،ازم گریزون بودن.تا این که زد و چن سال پس از اون،هنگامی که داشتیم از سیزده به در برمی گشتیم و پشت ماشین سنگین یکی از شوهر عمه هام سوار بودیم - تو گردشای خونوادگی، اونایی که دوست داشتن با سواری خودشون میومدن،اوناییم که می خواستن دور هم باشن،سوار این می شدن،که چادرم داشت.- من یه جورایی هوایی شدم که برم رو در بشینم و نیم تنمو از چادر ببرم بیرون.هر چیم که دیگرون گفتن بچه بیا مث بچه آدم بگیر بشین،میفتیا،من گوشم بدهکار نبود.اونام که دیگه به این جور کارای من خو کرده بودن،دست از سر من برداشتن و رفتن سر گپ و خوردشون.من هرگاه که دل تنگ میشم،به دامان ترانه و چکامه،پناه می برم. اون شبم آسمون پر از ستاره بود و اگه حالمم اون جوری نبود،با دیدن اون همه زیبایی،خود به خود می رفتم سراغ ترانه و چکامه.همین جور داشتم ترانه های داریوش و ستار و ابی و شاهرخ و سروده های،حافظ و مولوی و سعدی و وحشی و عراقی و شاملو و مشیری و خودمم رو می خوندم،که یهو،همین چامه رو خوندم.ولی از اونجا که همیشه یه پای بساط لنگه،واسه پایانش یه بیت با دو مصرع نخست، به میون اومد.یکیش همون بود که در بالا نوشتم،یکیش اینه که در پایین می نویسم.شما بگین کدومش بهتره؟

چون گشت دلم شیدا،دلبر چو یکی لیلا

                                                   ما هم چو یکی مجنون،شیدای زمان گردیم


    شرر : اگه دو غزل حافظ،"نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد و کِی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد" رو بخونین،شاید بهتر دریابین که چی گفتم.هر چند برداشتی که اکنون از "چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد"با برداشتی که پیشترا داشتم،یکی نیس.


    کبریت : امروز،سپندارمذگانه،روز شور و شیدایی.این روز رو به همۀ دلبران و دلدادگان و دلداران،شادباش و فرخنده باد،میگم و چکاممو بهشون پیشکش می کنم.باشد که پذیرا باشن.

ر : رهایم کن

    این روزا،ناامیدی و سرخوردگی،همه گیر شده.گویی که گردشو تو آسمون پاشیدن و باد هم اونو  همه جا پراکنده.من بازم خنگی همیشگیم،گل کرده.نمی دونم که چرا ما با یه غوره سردیمون میشه،با یه مویز،گرمی؟ از خودم می پرسم که آیا ما می دونیم، چی می خوایم؟ می دونیم از چه راهایی می تونیم به خواسته هامون برسیم؟ اگه می دونیم که دیگه این همه ناامیدی واسه چیه؟اگه هم که نه،بهتره همین بزغاله های گوساله ای که هستیم،بمونیم.

    اگه ما تو اون روز،شکستم خورده باشیم-که من بر این نیستم-باز هم می تونیم این شکست رو چراغ راها و راهکارای آینده کنیم،واسه پیروزی.من بر اینم که اگه مردم این سرزمین،از اونچه که بر خودشون و نیاکانشون و مردمان سرزمینای دیگه رفته و میره، می آموختن اونچه رو که باید،هم اکنون به دنبال خواسته های سد سالشون نبودن و از مردمان پیشرفته و خوشبخت گیتی به شمار میومدن.این ماجرا، منو به یاد یه داستان انداخت که چکیده و گزیدشو،این جا براتون،می نویسم.

    یه جای این زمین پهناور،برکه ای بود.تو این برکه،چکه های آب سال ها بود که در کنار هم زندگی می کردن.چکه هایی که بازیگوش بودن و بندبازی رو هم دوست داشتن، دست مینداختن و پرتوهای خورشید رو می گرفتن و می رفتن به آسمون.اون جا هم چنگ می زدن به موهای باد و با اون به این ور و اون ور می رفتن.چکه هایی هم که موندگار بودن،با هم دیگه گپ می زدن.

    بزرگترا،به کوچیکترا می گفتن که از بزرگتراشون شنفتن که پیشترا این برکه دریایی بود که با دریاهای آزاد،در رفت و اومد بود.چکه های بندبازی هم که پس از گشت و گذار و دیدن جاهای دیگه،به برکه برمی گشتن،از چکه های آب دریاهایی می گفتن که میرن هر جا دلشون خواست.شماری از چکه های بازگشته به برکه هم با نشون دادن کوه بلندی در دوردست به دیگرون،پیغام اون کوه رو به چکه ها می رسوندن که گفته بود اگه به دامان اون پناه ببرن،از اونا یه دریا می سازه که چکه های آب دریاهای دیگه، تو خوابم نمی تونن ببینن و اونا رو مایه رشک دیگرون خواهد کرد.

    بیشتر چکه ها،به هیچ روی نمی دونستن دریا چی و چه جوریه.ولی گفته های دیگرون چنان از خود، بیخودشون کرد که اونا هم،هم آواز با دیگرون -که خود اونا هم شناخت درستی از دریا نداشتن- فریاد ما می خوایم دریا بشیم،سر دادن.چاره کار رو هم در گذشتن از سنگ بزرگی که سر راه اونا با کوه بلند بود، می دونستن.سنگ بزرگ هم به جای این که راهی رو در کنارش باز بذاره تا هر کدوم از چکه ها که میخواد بره به سمت کوه یا دریا،با سرسختی،سر جاش وایساد و به سرزنش چکه ها پرداخت.چکه ها که سرسختی سنگ بزرگ رو دیدن،دست به دست هم دادن تا به جای گذشتن از سنگ بزرگ،این بار،اونو از سر راه بردارن.سنگ بزرگ هنگامی اینو دریافت که دیگه بسی دیر شده بود.یکی از چکه ها هم هر چه کرد به دیگرون بگه این ره که اونا میرن،به ترکستانه و اگه این چیزی که حالا سد راهشونه،یه سنگ بزرگه، اون چیزی که اونا، این چنین شتابان،به سمتش میرن،کوه بلندیه که بسی بیشتر از این سنگ اونا رو در بند خواهد کشید،و شاید این سنگ اونا رو به دریا برسونه،ولی اون کوه،نه تنها چیز تازه ای به اونا نخواهد داد،که اون چیزی رو که دارن هم از اونا خواهد گرفت.

    چکه ها که افسون کوه و آرزوی دریا،کر و کورشون کرده بود،نه گفته های اون چکه رو شنیدن،نه بلندی اون کوه رو دیدن.خروشیدن و سیلاب شدن و هر چی رو که سر راهشون بود نابود کردن و از میون برداشتن و شوریده و بی سر و سامون به سوی کوه شتافتن،تا اونا رو به سر و سامون برسونه.

    کوه بلند،که خودشم باورش نمی شد که چکه ها،این چنین خودباخته،به دامان اون پناه ببرن،میون چکه هایی که چون نگین انگشتری،اونو در بر گرفته بودن،به سخن درآمد و گفت:"دل خوش نباشین که شما رو دریا می کنیم،دل خوش به این مقدار نباشین، شما رو دریایی هم می کنیم،ما شما رو به مرتبه چکه ای می رسونیم.هیچ کدوم از چکه ها هم از خودش نپرسید،که مگه تا حالا چکه نبودن؟

    کوه،چند تا از چکه ها رو با چند تا از تخته سنگاش،گذاشت بالا سر چکه ها و با همراهی و همکاری خود چکه ها به نابود کردن و از سر راه برداشتن چکه هایی پرداخت که می گفتن،دل ما دریاییه،برکه زندونمونه.چکه ها هم،تن دادن به اون چیزی که کوه می خواست و نه تنها از یاد بردن که به امید دریا و دریایی شدن،به سوی کوه شتافته بودن،که اگه کسی هم اینو به اونا یادآوری می کرد،اونو دشمن خودشون می دونستن و کمر به نابودیش می بستن.

    امروز،سال ها از اون روز،می گذره.دوباره شمار بسیاری ازچکه ها و چکه زاده ها،برای دریا شدن به پا خواستن.ولی اون چیزی که منو نگرون می کنه،اینه که آیا این بار،چکه ها در آرزوی دریا شدن،خیزآب نخواهند شد؟

ذ : خروش

سوار بر اسبی سیاه

می سپارم ره،به سوی رزمگاه

تا که بنیان برکنم،بیداد را

تا بشورم،بر سر ضحاک ها

می برم یورش به سوی دشمنان

سربازها و پیلان،شاهنشه و وزیران

می رمند از نعره ام،پیلان مست

می گریزند از برم،هم رزمان

ناکسان،این بزدلان،این بی وفا همراهان

بی مهابا،من به این خیل عظیم

می خروشم،همچو موجی سهمگین

می کشم من گر ببینم روبرو

دشمنی سد کرده راه اسب من،از روی کین

عزم من هرگز نمیابد خلل

از رندی و مکر وزیران زرنگ

بی تامل،بی درنگ

پیش می تازم به سوی قصر شاه

می برم یورش به سوی بارگاه پادشاه

یک به یک از پیش برمی دارم سریع

جانفشانان،پیش مرگان،چاکران

می رسم آخر به پیش تخت شاه

تا که می افتد به من،چشمان شاه

مات می گردد برای لحظه ای

چشم می گرداند به هر سو،باامید

تا بیابد ره گریزی،ای دریغ

رو به هر سو می کند،بیند مرا

می درخشد برق،در چشمان من

می کشم بیرون،شمشیر از نیام

برق امید از دو چشم شاه شاهان،می پرد

تا که بیند،برق شمشیر مرا

با دهانی،باز باز

با دو چشم هاج و واج

با نگاهی ناامید

با دلی،پر ترس و بیم

با دو دست لرزان

با دو پای لغزان

شاه،مات می ماند،به جا

بعد از این،جنگ وگریز

بعد از این،با دشمنان کردن،ستیز

مات می گردانم،شهنشه را

و می گردم،رها

زین همه،رنج و بلا

عاقبت

می برم من از حریفم

بازی شترنج را

    کورسو:اینو من،چندین سال پیش،هنگامی که۱۹-۱۸ ساله بودم،سرودم.اگه همچین چیز دندون گیری نیس،واسه اینه. - نه اینکه چیزای دیگه ای که می نویسم،دندون گیرن-هیچ پیوندی هم با این روزایی که در پیش داریم، نداره.ببینین،کِی گفتم.پس،پس از این،نگین،نگفتی.همین جوری زد به سرم و خنگیم دوباره گل کرد که اینو بنویسم،منم نوشتم.اگه زیاد خامه،واسه اینه که،از کوزه همان برون تراود،که در اوست.

د : زانوی شتر

    آخوندکی را دیدم،رانت خوار،که بیست و سه بار،از بهار به بار نشستنش،می گذشت.گردن، چنان کرگدن،که تبر را نیز یارای زدنش نبود،و با اشکمی،بسان غنمی،که گشته ای آبستن.و بسی ندا دادی خلق را،که مال گیتی،چرک کف دستی،و چونان که من،مردمان،باید غم دیگران خورند و گره از کار فرو بستۀشان،بگشایند.بود مرا friendy،آشنای he.گفتم،فلان را باد غم است که در اشکم افتاده،که می نماید،چنین فربه؟گفت،نه،باد رانته. گفتمی،آیا توانی که مرا با he آشنا نمایی؟گفتا،نعم.گفتم،متشکرم.و مرا در خلوتی با او تنها گذاشت،ساعتی.

    گفتمی،زان رانت،که eat کنی،please کمی،give me.گفت به I،آی به eye.گر که خواهی رانت خوار گردی،در آغاز،بزی،چون بُزی،تا تو را باشد توان گوارش هر چیزی.چرا که رانت را با مزاج همه not سر سازگاری.پس از گشتن چون بُز،باید که بکوشی تا بدوشی،هر کسی را،با هر ضریب هوشی. سپس،بر تو راست و you must که بی کم و کاست،بنمایی فی زجاجی،خون پادو و حاجی.دیگر آن که باید که در stone دلی،گوی پیشی ز دیگران بربایی.پس از آن....گفتم با عتاب،please stop,and shut up.گر مرا بخواهد افتاد،این چنین رای،به my mind،در همین جا خواهم از god،جان این بنده،بگیراد.

من ز آخوندی،بپرسیدم سؤال

گو،چه خوردی تو،دراین۲۳سال

گفت،تنها،خورده ام من،غم تو

گفتم این،پیداست از،اشکم تو

    کورسو : این رو من در ۱۴:۱۰ پنج شنبه ۱۷/۵/۸۱ نوشتم،و هر گونه همانندی هنگامه ای با هر رویدادی،خود به خودیه.

    شرر: من،تا اون جایی که می تونستم،کوشیدم که روشن و آشکارا بنویسم.پس دیگه نگین،زانوی شتر،چه کارش با این چیزی که نوشتی؟اگه هم خواستین بگین،آزادین.از هر کسی که این نوشته رو میخونه،خواهش میکنم که اگه چیزیشو،در نیافته،بهم بگه،که اگه نگه،امیدوارم،که کیوان بشه،با اون هاله ای که دورشه.

خ:دلم تنگه،منم خسته

    باورت میشه؟ یه ساله که رفتی. امروز،چه روز شومیه. روز اومدن کسی که همه چیزمونو بهش دادیم و اون،به باد داد هر چی رو که داشتیم.روز رفتن کسی که جان و روان منو با خودش برد و تنمو جا گذاشت.

    نمیدونی چه سخته که کسی رو که نیمی از زندگیتو با اون گذروندی،با اون همخونه،همکار و هم سفره بودی،در بر کشیده باشی و بدونی که این در آغوش هم بودن و سر به شونه های همدیگه گذاشتن،حالا حالاها رخ نمیده و تو نتونی لب از لب وا کنی و چیزی بگی که گر چنین شود های های گریه امون نخواهد داد و تو نخوای که یار راهی چشمان اشکبار تو رو ببینه.بسی به خودت فشار میاری تا تاب بیاری و نشکنی و نشکونی و چون یار،راهی بشه،بغضت بشکنه،نه بترکه و کسی هم نباشه که در بر بگیردت،نوازشت کنه،بوسه ای بر سر و پیشونیت بنشونه،شاید که کمی آروم بگیری.

    نمیدونی چه سخته که صدای یار راهی رو از راه دور و از پشت گوشی تلفن بشنفی و بغض راه گلوتو بگیره و نتونی چیزی بگی و به  بهونه گرفتگی گلو هی سرفه کنی تا اون درنیابه اندوهِ دل تنگیتو و هنگامی که اون بهت بگه که با گفتن این که دلت روشنه و نگرون اونچه که پیش میاد نباشه،بسی آروم شده چون که به دل تو باور داره،تو بیصدا اشک بریزی و بازم چیزی نتونی بگی.

    نمیدونی چه سخته نوشتن همین چیزا،هنگامی که بغض راه گلوتو بسته و اشک چشاتو پوشونده.

    شبی که رفتی که دیگه برنگردی رو یادته؟اون شب از دلشوره،منی که هیچگاه به دلم بد راه نمیدم، خوابم نبرد.فرداش که اومدم خونه،دیدم دوستانی اومدن خونه ولی تو نیستی.یواش یواش بهم حالی میکنن شاید دیگه نیایی.میرم به اتاقم. زمین و زمون رو بهم میریزم.با مشت به جون دیوارای بتونی میفتم.هیچی آرومم نمکنه تا میرم سراغ بهین دوستم،حافظ.اون بهم میگه:

" ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

   که همچو سرو به دستم نگار باز آید"

دلم آروم میگیره و منم.دلمو خوب میشناسم،شاید سرش کلاه بره ولی دروغ نمیگه،چکار کنه؟از بس خنگه،دل منه دیگه،من نیستم مگه؟میبینی هنوز میتونم با واژه ها بازی کنم.ولی این روزا دلم گرفته،منم خسته.خسته ام از خورشید بودن.خسته ام ازتک حکم بودن.نمیخوام واسه دیگرون تک حکم باشم. نمیتونمم خورشید نباشم،چون اگه نباشم،دیگه من نیستم و من همیشه هر چی که بودم،من بودم.   

" دلم تنگه از این روزهای بی امید

 از این شب گردی های خسته و مأیوس

از این تکرار بیهوده دلم تنگه

همیشه یک غمو یک دردو یک کابوس"

    خوب یادمه،سال ۷۶ بود که نمیدونم چی شد اینو گفتم که:"نه کلاغست الگو،عندلیب الگوی ماست." این همین جور موند تا سال ۷۹ که بر اون شدم واسه زادروزت،یه چیزی بهت بدم که جز من کسی نتونه بهت بده.به خودم گفتم یکی از سروده هامو بهش پیشکش میکنم و یهو همین اومد به یادم.ولی این تنها یه جرقه بود و من میخواستم آتشی بشه روشنایی بخش.ولی گویی هنوز هنگامه زایمان فرا نرسیده و من هر چی زور میزنم،بچه نمیاد بیرون.تنها یه چیزایی میان که انگیز نیستن و چیزی که من میخوام بدم به تو باید بسی انگیز باشه.میرم پیش یکی از شماره دارها که خوشنویسی میدونه و داریم سر چیزایی که سرودم با هم کلنجار میریم که یهو دردم میگیره و تا من بخوام بجنبم،بچه خودشو میندازه بیرون و میشه اینی که حالا تو سال روز رفتنت هم،بهت پیشکش میکنم.

چه کنم؟

    چه پیشه سازم؟ 

              چه رهی به پیش گیرم؟

                                   که نهان توان نمایم

                                                        جسد برادرم را

قابیل

     - با همه کوشش خویش -

                            پاسخی هیچ نیافت

                                             بهر این پرسش خویش

دست و پایش لرزان

                            چشمهایش نگران

با نگاهی نا امید

                        همه جا می کاوید

تا به یک صحنه ناب

                     نگهش شد خیره

                                  که کلاغی گشته

                                                   بر کلاغی چیره

و پس از کشتن آن زاغ زبون

                                 می کند در دل خاکش مدفون

چشم قابیل

       بشد خیره به این صحنه ناب

                               و سر از پا نشناس

                                             همچو یک تشنه آب

همچو الگوی خودش 

                     زاغ سیاه

                         سیمگون پیکر هابیل

                                             مبرا ز گناه

                                                  دفن بنمود در آن

                                                                  محنت گاه

همچو هابیل و قابیل

                 گر چه ما برادریم

                       نه منم منم زنیم

                            نه به هم حسد بریم

                                    نه زنیم زخم به پشت    

                                               و نه ما سینه دریم

دل یکی،روح یکی

               پیکر و جانمان یکی

                                 غم یکی،شادی یکی

                                             سود و زیانمان یکی

زین سبب برای ما

         نه کلاغست الگو 

                 عندلیب،الگوی ماست

                                 مهربانی و صفا

                                       دوستی،یاری،وفا

                                           در مرام و خوی ماست

ح:سامان دادنِ فشار خون

    و بِتِرمن،آی را گفت:"روزی در بلاد سپاهان،نادره اتفاقی اوفتاده و مردی ز مردان آن دیار،شکمباره جمعی را،ولیمه ای داده بود.در هنگامۀ کارزار که هرکس را اندیشه این بود که گوی سبقت از دیگران برباید وخوراک بیشتری بلنباند و اندرون را هر چه بیشتر بیاگند و به گفته شاعر،چنان می بردند نان از خوان،که ترکان،خوان یغما را،ناگاه میزبان را تاب از کفَش بشد و باد از شکم،به در.حال این بود از تاب نیاوردن اسفنگتران،یا از برای تهی شدن اشکم،ز بهر جا دادن خوراک بیشتر و عقب نماندن از میهمانان،در چپاول خوان،راز آن،بر من نمی باشد عیان تا آرم آن را بر زبان.

    میزبان را چون چنین شد برای رفع ظن و شانه خالی نمودن ز زیر بار خجلت،خود را بزد به کوچۀ علی چپ و پسر را که در کنارش نشسته بود،با پس کله ای سخت بنواخت و او را نهیب همی داد که یَابنِ خودم!خجل باش،ز این کار که سبب خجلت ما شدی و آب ما ببردی.پسر نیزهاج و واج از این که ز چه رو او باید خجل باشد و او چه کرده که آب خانواده ببرده،دم فرو بست و هیچ نگفت.

    پس از آن،میهمانان،به همراه میزبان،افتادند به جان خوان.دیری نگذشته بود که بر یکی از میهمانان،که نشسته بود در آن سر خوان،رفت چنان،که پیش از آن،رفته بود بر میزبان.او نیز طریق مردی نگذاشت،از جای برخاست،به سوی پسر میزبان گام برداشت و او را چون پدر،با پس کله ای سخت،بنواخت.

    پدر،که این بار،او نیز همچو پسر،ز شگفتی دیدگانش ز حدقه زده بود به در،رو بنمود به آن مرد دگر و او را گفت:"مگر پسر مرا برگشته بخت،که با چنین کوبش سخت،پس کلۀ او را بکردی تخت؟آن نیز در مقام پاسخ درآمد و گفت:"مرا گمان این بود،که گر کسی را در این جا باد از شکم شود به در،باید با کوبشی سخت،بنوازد،پس کلۀ این پسر."

    این حکایت،مر تو را گفتم،تا بدانی،چگونه بودن حال و روز کاغذان اخبار را،در فرمانفرمایی آخوندی.

    کورسو: زین پس بر آنم که برای روشن تر شدن نوشته هایم-بنا به درخواست برخی از دوستان-چیزهایی را به آن ها بیافزایم،تا دیگر نگویید،بسی می پیچونی،هم ما و هم نوشته هایت را.

    شرر) بِتِرمن: مرد بهتر،پیر،رهنما.

    کبریت) آی: من.

    شمع) و بترمن آی را گفت: پیر و رهنمایم به من گفت.

    فانوس) طریق مردی نگذاشت: نامردی نکرد.

    مشعل) سامان دادن فشار خون: تنظیم فشار خون.در روزنامه ای خواندم که باد از شکم به در شدن فشار خون را سامان می بخشد.بی گمان هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد.زین پس نروید هرجایی،فشار خونتان را سامان دهید،سپس بیایید بزنید پس کله من که نوشته ات بد آموزی داشت.

   لامپ) اگر کسانی بر آن شوند که بگویند و بترمن،آی را گفت،از روی و برهمن،رای را گفتِ کلیله و دمنه،گرته برداری شده،من با کوبیدن مشت سهمگینی بر دهان چنین یاوه گویان،می گویم که برزویۀ پزشک و عبدالله بن مقفع و نصرالله مُنشی،این را از روی دست من نوشته اند و من از روی بزرگ مَنِشی چیزی نگفتم،تا آبرویشان نرود و دلشان نشکند.

    چلچراغ) این را من در ۱۲:۴۰ روز ۱/۳/۸۰ و در هنگامۀ بسته شدن فله ای روزنامه ها که آغازش از سال۷۸ بود،نوشتم.خوب به یاد دارم که در آن روزها،گناه هر رویداد ناخوشایند و هر شکستی را به گردن روزنامه ها می انداختند و دیواری کوتاهتر از دیوار روزنامه ها و روز نامه نگاران،پیدا نمیشد.این روزها که دیگر نه از روزنامه نشان مانده،نه از روزنامه نگار،گمان کنم چندی دیگر همۀ گناهان به گردن تارنگارها وتارنماها ونویسندگانشان بیفتد و ما هم به سرنوشت روزنامه ها و روزنامه نگارها دچار شویم و برویم لای دست آن ها.

چ: پته ریزی روی آب

    باز هم منو به بازی فراخوندن.خوشحال بودم بسی که کسی این بار کاری به کار من نداره و نمیخواد دست به آبرو ریزی بزنم،ولی "اس دی اف"گرامی دُمم رو گرفت و منو انداخت تو بازی.منم با لَختی اندیشیدن،دیدم چیزی که نباشه رو نه میشه ریخت نه میشه برد.خب بریم سراغ پته ریزی:

۱- نخستین پته،همین خنگ بودنمه که بسی گفتم.شنفتین که میگن:"آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمیشه"،من بسی بار از یه سوراخ گزیده شدم و اگه بازم پیش بیاد سد در سد گزیده میشم.

۲- من به یه دردی دچارم که خودم بهش میگم"درنیابی یا نفهمی مرکب"،که بسی بد دردیه و به دیدۀ من از جهل مرکب هم بدتره.نمیدونین چه دردی داره که نه تو از پندار و گفتار و کردار دیگرون سر دربیاری نه دیگرون از پندار و گفتار و کردار تو.دیگرون میگن از بس تو سربسته و دو پهلو و رمزآلود چیزی میگی یا کاری میکنی،کسی سر درنمیاره چی میگی یا چکار میکنی.شاید اونا راست میگن،گمون کنم این درد رو از دوست بسی کار درستم،حافظ،واگرفته باشم.ولی چرا من دیگرون رو درنمیابم؟اونا که همچون من نیستن.بذارین واسه روشن شدن چیزی که میگم،یه نمونه براتون بیارم.سرکار استوار که تو دربارۀ الی ازش یاد کردم رو که یادتون هست.یه روز نمیدونم چی شده بود که یه فرم نگره سنجی به ارتشیا داده بودن و با بسی شگفتی پرسیده بودن:"به دیدۀ شما چرا سردمداران و بالا دستیا به درد و داد زیر دستاشون،نمیرسن؟"سرکار استوار،همینو از من پرسید.منم بی درنگ گفتم:"از برای ضعف شنوایی وبیناییشون."پس از بسی کلنجار رفتن،سرکار استوار گفت:"چه ربطی داره؟"منم براش گفتم،اونم همون رو نوشت.گمون کنم عرعری و لیتل گرل بدونن سرکار استوار چی کشیده.

۳- من بسی وسواسم،همه جوره ولی نه خناس.هم تو انجام کارا،هم تو وسوسه کردن دیگرون،هم وسوسه شدن خودم.دست خودمم نیس.نمیتونم جلوی خودمو بگیرم.شما بگین،اگه کسی دوگنبداشو جوری داده باشه بیرون که جون بده واسه کات بیرون پا زدن،میتونین جلوی خودتونو بگیرین و نزنین؟یه ماجرای دیگه هم براتون بگم.نمیدونم چرا هرجا میرم،میشم گاو پیشونی سفید.-ببخشید،پوزش میخوام.یادم رفت که ما هنوز گوساله ایم و حالا حالاها مونده تا گاو بشیم،تازه اگه بشیم-یکی از چیزایی که من نمیتونم ازش بگذرم،حل کردن جدوله.یه روز سر کلاس فارسی دبیرمون شعری رو معنی میکرد.من که معنی کردنش برام پذیرفته نبود،چشم میگرداندم به هرسو ناامید،تا بیابم ره گریزی که دیدم نیمکت پشتی یه روزنامه چسبونده به دیوار کناریش که جدولم داره.حالا هی من خودمو میزنم به اون راه و به ندیدن.ولی مگه میشه.میگم هرچه بادا باد و برمیگردم و آغاز میکنم به جدول حل کردن،که یهو دبیر داد میزنه :"فلانی چکار میکنی؟"-این دبیرمون خودش میگفت که تو همه سالایی که درس داده،هیچکدوم از شاگرداشو به نام نمیشناسه.منم واسه همین میگم گوساله پیشونی سفیدم،چون تنها منو با نام و نام خونوادگی میشناسه-منم میگم:"هیچی،جدول حل میکنم."-این راستگوییم منو کشته-اونم میگه بیا بشین رو زمین،۱۰ نمره هم ازت کم میکنم تا دیگه از این کارا نکنی.

۴-تو پیله بودن به گمونم دست همه رو از پشت بسته باشم.در این باره هم من بیگناهم.همش زیر سر این دوستای کودکی و نوجوونی و جوونیمه که من اینجوری شدم.داستان تخم مرغ دزدی که شتر دزد شد رو که میدونین که پیش از به دار آویخته شدن زبون مادرشو کند.دوستای منم چون مادر اون مرد بودن.یه گوشه از پیله بودنم رو براتون مینویسم.میونه های مرداده.رفتم پیش یکی از دوستام که همون روز دونسته تو چیزی که همه زندگیشو بر اساس اون برنامه ریزی کرده،پذیرفته نشده.میبینم به پهلو رو زمین دراز کشیده، زانوهاشو خم کرده،دستاشو گذاشته لای زانوهاش و دو گنبداشو داده بیرون.میگم: "وَسوَسَ یوَسْو‌س،وسوسه و یه کات بیرون پا بهش میزنم و میگم هاااا؟چه مرگته؟میگه دست از سرم بردار که اصلاً حال و حوصله ندارم.میگم به من چه.میگه بذار تو حال خودم باشم،امروز ظهر با زیرپیرنی و زیر شلواری و دمپایی راه افتادم تو کوچه ها و هر چی از دهنم در اومده به خدا گفتم.-این دوست من از اوناس که تا دم در خونشونم اینجوری نمیره.ببینین اون روز چقدر حالش بد بوده-میگم خب که چی و همینجور سر به سرش میذارم.کف و پشت پاهاشو نشونم میده که تاول زدن،شاید دلم براش بسوزه.ولی من دست بردار نیستم.دیگه از کوره درمیره و داد میزنه تو رو به هر کی میپرستی دست از سرم بردار.منم همینجور خونسرد میگم وایسا ببینم تو به چه حقی هرچی از دهنت دراومده به اونی که من میپرستم گفتی؟-حالا دیگه کسی رو نمیپرستم-اونم یه لبخندی میزنه و میگه به خدا بد و بیراه گفتم،به مقام معظم که نگفتم. من که میبینم سرانجام بهم راه داده،بهش میگم پاشو بپوش،بریم بیرون.

۵-تو آرزوهای بزرگ نوشتم که یکی از کارای سختی که تا حالا انجام دادم،شایدم سخت ترینشون- خورشید بودنه.کسی هم نپرسید چرا؟در اینجا هم میگم یکی از ویژگیای بد من،خورشید بودنه.

      کورسو:اینایی رو که نوشتم،دیگرون،ویژگیای بد من میدونن ولی من خودم نه.ببینین اگه اینا ویژگیای بد من نباشن،ویژگیای بدم دیگه چی هستن.

      شرر:ببخشین اگه دور و دراز شد.میخواستم چیزایی که نوشتم،کمی روشنتر و آشکارتر باشن.

      کبریت:همچون بازی پیشین،بازم واسه بازی فراخوان همگانی میدم،ولی بدم نمیاد از میون کسایی که تا حالا بازی نکردن،ضعیفه،یهدا،ساقی،شادی،فمینا، یوتاب و جاسم هم پته خودشونو بریزن رو آب. 

ج: بسی سری

     آقایون!میگین ما با این بزغاله های گوساله چکار کنیم؟میدوشیمشون،با چوب میزنیمشون،داغشون میکنیم،پوستشونو غلفتی میکنیم،سلاخیشون میکنیم و هزار کار دیگه،ولی بازم از مِع مِع و ماءماءکردن دست بر نمیدارن.چکار کنیم که خفه بشن.

      ......:بهشون میگیم که ما پیامکا و ایمیلاشونو میخونیم.