آخوندکی را دیدم،رانت خوار،که بیست و سه بار،از بهار به بار نشستنش،می گذشت.گردن، چنان کرگدن،که تبر را نیز یارای زدنش نبود،و با اشکمی،بسان غنمی،که گشته ای آبستن.و بسی ندا دادی خلق را،که مال گیتی،چرک کف دستی،و چونان که من،مردمان،باید غم دیگران خورند و گره از کار فرو بستۀشان،بگشایند.بود مرا friendy،آشنای he.گفتم،فلان را باد غم است که در اشکم افتاده،که می نماید،چنین فربه؟گفت،نه،باد رانته. گفتمی،آیا توانی که مرا با he آشنا نمایی؟گفتا،نعم.گفتم،متشکرم.و مرا در خلوتی با او تنها گذاشت،ساعتی.

    گفتمی،زان رانت،که eat کنی،please کمی،give me.گفت به I،آی به eye.گر که خواهی رانت خوار گردی،در آغاز،بزی،چون بُزی،تا تو را باشد توان گوارش هر چیزی.چرا که رانت را با مزاج همه not سر سازگاری.پس از گشتن چون بُز،باید که بکوشی تا بدوشی،هر کسی را،با هر ضریب هوشی. سپس،بر تو راست و you must که بی کم و کاست،بنمایی فی زجاجی،خون پادو و حاجی.دیگر آن که باید که در stone دلی،گوی پیشی ز دیگران بربایی.پس از آن....گفتم با عتاب،please stop,and shut up.گر مرا بخواهد افتاد،این چنین رای،به my mind،در همین جا خواهم از god،جان این بنده،بگیراد.

من ز آخوندی،بپرسیدم سؤال

گو،چه خوردی تو،دراین۲۳سال

گفت،تنها،خورده ام من،غم تو

گفتم این،پیداست از،اشکم تو

    کورسو : این رو من در ۱۴:۱۰ پنج شنبه ۱۷/۵/۸۱ نوشتم،و هر گونه همانندی هنگامه ای با هر رویدادی،خود به خودیه.

    شرر: من،تا اون جایی که می تونستم،کوشیدم که روشن و آشکارا بنویسم.پس دیگه نگین،زانوی شتر،چه کارش با این چیزی که نوشتی؟اگه هم خواستین بگین،آزادین.از هر کسی که این نوشته رو میخونه،خواهش میکنم که اگه چیزیشو،در نیافته،بهم بگه،که اگه نگه،امیدوارم،که کیوان بشه،با اون هاله ای که دورشه.