ق : آفتابه بیاور
روزی بود به غایت زیبا.عروس خاور گه گاه برمی داشت ز رخساره نقاب و گاه می پوشانید رویش را با یک تکه سحاب.پرندگان پر الوان ز هر شاخه به پرواز درآمده بودند و مرغان خوش الحان ز هر گوشه به آواز. فرش خضرا بر زمین گسترده و عطر گل ها فضا را پر کرده.
شیخ،مست از بوی علف،اختیار بداد از کف،شد مدهوش،دست بنهاد به گوش،دهان را نمود باز،زد به زیر آواز.چون ز آواز خواندن رست و دهان بست،باز نمود بسته دیدگان را و دید در اطرا فش بسی ماچه خران را که چون کُر گروهی،نموده اند او را همراهی. شیخ با خود گفتی:"اکبری،چون تو هستی نره خری و سر دهی عرعری،باید هم از این ماچه خران دل ببری."این گفت و روان شد،جدا از ماچه خران شد.
شیخ تا هنگامی که خسرو خاور بر کوتاه ترین ستون خرگه،بزد تکیه،به گشت و گذار بود مشغول،ولی کم کم،قار و قور اشکم،او را بنمود ملول.شیخ قال به his اشکم،یا امیرٌ مِن امیرَینَ الجسمم،مگیر ماتم،که در یک دم از عزایت بیرون آورم.
این گفت و فی الفور توبره آورد و خوان گسترد،ز هر نوع اطعمه و اشربه.شراب ناب و کباب بره،مرغ بریان و دوغ و کره.گوشت شکار و ماست کاله،پپسی کولا و کوکاکولا و کمی خون.چون او نیز بود همچون دراکولا و بی خون انسان،عیشش نمی گشت کامل و مقصود نمیب گشت حاصل.هر از گاهی،برای شکم نمودن خالی،باد از شکم به در نمودی به طریقتینی،مِن صورت and مخرج.چون از طعام رستی،کشید بر شکم دستی و زد بستی و چشم بستی و پس از لَختی،خفتی.
پس از چندی،جنگل و بیشه،چنان درآمدند به لرزه،که گویی آمده زلزله.شیخ چون دیبی که تنوره کشیدی،خرّوپف کردی،چنان که دام و دد از وحشت رمیدند و از جنگل و بیشه کوچیدند.پس از بیدار شدن ز قیلوله،شیخ بکردی دهان دره و چون نره گوریلی،بزد بر سینه با دو دست و ز جا جست و چون خیک خوکی،سلانه سلانه،به گشت وگذار خود داد ادامه.
چیزی نگذشته بود که شیخ چون یکی صاعقه زده بر جای خشکش زد.چشمانش ز حدقه زد به در و زبانش له له کنان از دهن افتاد به در و گفت:"روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت،بر بوی پسته آمد و بر شکّر اوفتاد."دو پریچهر،با رویی چون پنجه آفتاب،اندکی دورتر،تن مرمرین خود سپرده بودند به آب.شیخ چون این صحنه بدید،نیشش بشد باز تا بناگوش و خون در رگانش آمد به جوش و شد مدهوش و چون آمد به هوش،گفت: "گویی امروز مرا دنیا گشته به کام و غم و اندوه بر من گشته حرام.اگر ز این دو بستانم کام دل،عیش منغص نگردد،بگردد کامل.شیخ سپس گشت روان،به سوی آن از ما بهتران.آن دو که گویی یکی مادر بود و دیگری بنتش،از دور بدیدندش.
say مامی:"?my baby maybe say me;who is he" گفت دختر به her مادر:"یا امی،گویی که یکی نره خری،گردیده به سوی ما راهی."مادر گفت:"آری،ولی don't worry من دانمی که چگونه ز دست او بیابیم خلاصی.مادر و دختر رخت بپوشیدند و خود را سرگرم کردند به کاری که یعنی شیخ را ندیده اند،باری،چون شیخ رسید به ایشان،گفت به آنان،به به و چه چه کنان:"چه بری؟عجب رویی؟چه سری؟عجب مویی؟ گر بدهید مرا کامی،حق مرا ادا کرده اید به تمامی."
مادر گفت مر شیخ را:"چرا ندهیم ترا کامی،چون خود رسیم به نوایی؟اما ما را یکی رسم است که پیش از دادن کامی به هر آدمی،او باید بگردد ز وجدان راحت به تمامی. "شیخ گفت:"چه نیکو رسمی.آن را به جا آورم در دمی و به هر قسمی که شما فرمایی." مادر گفت شیخ را:"پس در پس آن بوته،بکن بیتوته."شیخ به سمت بوته روان شد،طرف صحبت مام دخت جوان شد:"مباش هاج و واج،بنما امتزاج، جوهر لیمون و جوهر گوگرد در یکی آفتابه،تا آورم به در،پدر آن صاحب عمامه."
مام گشت راهی به سوی وجدانگاهی که شیخ در آن جا خود را می نمود خالی."در چه حالی،یا شیخی؟"گفت،مامی.شیخ بگفت:"وجدان گشته راحت،اما چگونه بنمایم طهارت؟"مادر گفت:"غمی نیست،پس آفتابه برای چیست؟"و دخت خود صدا زدی:" my دختر،آفتابه بیاور."دخت آفتابه بیاورد و به نزد mother برد و به دست مادر داد و مادر نیز به دست اخلاق را استاد.شیخ،که شده بود بی رخت و لُخت،با خویش آمد به قال،که فی الحال،رسم به وصال و با این خیال،جواهر فی الآفتابه،که می پنداشت آبه، بریخت به روی سه نقطه.ریختن جواهر همان و هوار سوختم،سوختم شیخ همان و گشتن شیخ چون گردباد و پس از آن همچون باد،همان.
شیخ زوزه کشان می دوید و می غرید که سوختم،سوختم،تا رسید به شیخِین،اکبر کوسه و علی هَندی کم.شیخِین که زد بودند پیکی و بستی و بودند در عالم نشئگی و مستی،گفتند مر شیخ را: "مجموع ما،در چنین وضعی،آن چه باید بگویی یافتم،یافتم است نه سوختم،سوختم."این بگفتند و راه خندق بلا بگشودند و هِرهِر خنده سردادند. شیخ سوخته،بنمود مویه:"که به جای خنده،باید بکنید گریه،گر بدانید که بر من چه رفته. "گفتند شیخین:"گو تا بدانیم."شیخ نیز عرضه داد عرض حال را و شرح داد ما وقع را.
شیخون،که خون گرفته بود جلو چشماشون،رفتند به آن نشون،که بر شیخ رفته بود چنون.چون شیخون، بدیدند پریون،آب از لب و لوچشون،گشت روون.اکبر کوسه و علی هَندی کم،گفتند با هم:"وای که دهنم آب افتاد،دلم به تاپ تاپ آفتاد."
اکبر کوسه و علی هَندی کم،که آب روان گشته بودشان از فَم،گفتند شیخ را:"برویم تا هم خود را رسانیم به کام و هم ترا ستانیم انتقام."دختر،قالَت بالمادر:"یک برفت و سه آمد،کنون چه کنیم با چنین پیشامد؟" مادر گفتی:"یا دختی،don't worry بهتر آن است که از یک درخت بلندبالا،برویم بالا."شیخ گفت مر شیخِین را:"بنگریدشان که چون ماده پلنگان،می روند بالا ز درختان."
شیخون arrived پای آن درخت،که پریون بر بام آن فکنده بودندی رخت.گفتند شیخون:"چه کنیم وی یون،که با چنین شکمون رویم از این درخت به بالا و خود را رسانیم به آن پریون؟"فی الفاینال،آمدند به قال :"ما must رویم بر سر کول هم."شیخ گفتشان:"من بمانم زیرتان."هندی کم هم آورد بر زبان:"من هم به میان."و این بود کوسه را گفتار:"من هم که همار،بر شما می باشم سوار."این بگفتند و بگشتند سوار همدیگر.دختر گفت بالمادر:"الان به چه سان آییم به در؟"مادر گفتی:"یا دختی،don't worry "و آواز سر داد:"آفتابه بیاور."
شیخ،چون این گفته شنید،فریادی کشید و از جای جهید و چون شیخ جنبید،نردبان شیخان،رمبید. شیخ فریادکشان،گشت دوان و شیخان نیز در پس او گشتند روان.تا رمقی بود و توان،شیخان بودند دوان. چون ز دویدن رهیدند و بر جای نشستند،شیخِین گفتند مر شیخ را:"چون گشت ترا که ما را ز چنان لذت محتوم،نمودی محروم؟"گفت شیخ:"آفتابه بیاور بود همان،که بسان باطن،بنده را در ظاهر،با هزاران درد،نامرد بکرد."
کورسو : تا جایی که یادم میاد من همیشه بازیگوش بودم.واسه همین مغزمم همین جور شده. هر جایی که دلش می خواد،پر میکشه.نمیشه بگی بده ولی گاهی کار دستم میده.یه چیزی رو می خونم یا می بینم یا می شنفم،یهو بسی چیزایی که تا اون هنگان خوندم و دیدم و شنفتم،به یادم میان و منم یه چیزی میگم یا می نویسم. چون بسی به آزادی باور دارم،جلوی هیچی رو هم نمی گیرم. ـفروتنی میاردتون؟ ـ همین جوری یهو شمس الدین و مصلح الدین و جلال الدین و غیاث الدین و فریدالدین و کمال الدین و فخرالدین و ابوالقاسم و ابوالفضل و نصرالله و سعدالله و عبدالله و...میان سراغم.منم که مهربون و مهمون نواز میذارم هرکاری دوست دارن بکنن. ـ کشتم خودمو از فروتنی ـ این بارم درست همین جوری شد.ماجرای شیخ سوخته رو که شنفتم داستان مرد درودگر و پسرش و سه شیر ـکه نمی دونم کِی و کجا خوندمش ـ اومد به یادم.منم خواستم این دو تا رو با هم بیامیزم که یهو داستان موش و مار مرزبان نامه و کلاغ و روباه و ماجرای ارشمیدس و آخوندشناسی هم خودشونو انداختن به میون.منم که نمی تونستم بهشون بگم نه،می تونستم؟سرانجام در ۱۲:۵۳ پنج شنبه ۱۰/۵/۸۱ به پایان رسوندمش.چکیده اگه دیدین اینی که نوشتم،همچین درهم برهمه،یه گوشه چشمی هم به اینا داشته باشین تا شاید کمی سر و سامون بگیره.
شرر : تو این نوشته بسی با واژه ها بازی کردم.اگه چیزیشو نگرفتین بهم بگین تا بهتون بگم.دوتاشو هم براتون همین جا می نویسم.یکی his اشکم و امیرٌ مِن امیرَینَ الجسمم،که میخواستم هم بگم به شکمش میگه و هم هیز بودنشو آورده باشم و هم یکی از فرمانده های بدنش که همچون همپالکیای دیگش،یکیش شکمه و دیگریشو هم که همتون می دونین.mother برد رو هم واسه این،این جوری نوشتم که هم همون مادر برد باشه،هم مادِربُرد رایانه.