ق : آفتابه بیاور

    آورده اند که روزی شیخ علی اکبر خان حسینی،ملقب به اخلاقةٌ فی الخانواده،ز بهر تفرج و سیر فی الجنگل و بیشه،رُکِبَ بر پاترله و خُرجَ مِن منزله،ثُمَّ گازُ الی خارج المدینه.

    روزی بود به غایت زیبا.عروس خاور گه گاه برمی داشت ز رخساره نقاب و گاه می پوشانید رویش را با یک تکه سحاب.پرندگان پر الوان ز هر شاخه به پرواز درآمده بودند و مرغان خوش الحان ز هر گوشه به آواز. فرش خضرا بر زمین گسترده و عطر گل ها فضا را پر کرده.

    شیخ،مست از بوی علف،اختیار بداد از کف،شد مدهوش،دست بنهاد به گوش،دهان را نمود باز،زد به زیر آواز.چون ز آواز خواندن رست و دهان بست،باز نمود بسته دیدگان را و دید در اطرا فش بسی ماچه خران را که چون کُر گروهی،نموده اند او را همراهی. شیخ با خود گفتی:"اکبری،چون تو هستی نره خری و سر دهی عرعری،باید هم از این ماچه خران دل ببری."این گفت و روان شد،جدا از ماچه خران شد.

    شیخ تا هنگامی که خسرو خاور بر کوتاه ترین ستون خرگه،بزد تکیه،به گشت و گذار بود مشغول،ولی کم کم،قار و قور اشکم،او را بنمود ملول.شیخ قال به his اشکم،یا امیرٌ مِن امیرَینَ الجسمم،مگیر ماتم،که در یک دم از عزایت بیرون آورم.

    این گفت و فی الفور توبره آورد و خوان گسترد،ز هر نوع اطعمه و اشربه.شراب ناب و کباب بره،مرغ بریان و دوغ و کره.گوشت شکار و ماست کاله،پپسی کولا و کوکاکولا و کمی خون.چون او نیز بود همچون دراکولا و بی خون انسان،عیشش نمی گشت کامل و مقصود نمیب گشت حاصل.هر از گاهی،برای شکم نمودن خالی،باد از شکم به در نمودی به طریقتینی،مِن صورت and مخرج.چون از طعام رستی،کشید بر شکم دستی و زد بستی و چشم بستی و پس از لَختی،خفتی.

    پس از چندی،جنگل و بیشه،چنان درآمدند به لرزه،که گویی آمده زلزله.شیخ چون دیبی که تنوره کشیدی،خرّوپف کردی،چنان که دام و دد از وحشت رمیدند و از جنگل و بیشه کوچیدند.پس از بیدار شدن ز قیلوله،شیخ بکردی دهان دره و چون نره گوریلی،بزد بر سینه با دو دست و ز جا جست و چون خیک خوکی،سلانه سلانه،به گشت وگذار خود داد ادامه.

    چیزی نگذشته بود که شیخ چون یکی صاعقه زده بر جای خشکش زد.چشمانش ز حدقه زد به در و زبانش له له کنان از دهن افتاد به در و گفت:"روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت،بر بوی پسته آمد و بر شکّر اوفتاد."دو پریچهر،با رویی چون پنجه آفتاب،اندکی دورتر،تن مرمرین خود سپرده بودند به آب.شیخ چون این صحنه بدید،نیشش بشد باز تا بناگوش و خون در رگانش آمد به جوش و شد مدهوش و چون آمد به هوش،گفت: "گویی امروز مرا دنیا گشته به کام و غم و اندوه بر من گشته حرام.اگر ز این دو بستانم کام دل،عیش منغص نگردد،بگردد کامل.شیخ سپس گشت روان،به سوی آن از ما بهتران.آن دو که گویی یکی مادر بود و دیگری بنتش،از دور بدیدندش.

    say مامی:"?my baby maybe say me;who is he" گفت دختر به her مادر:"یا امی،گویی که یکی نره خری،گردیده به سوی ما راهی."مادر گفت:"آری،ولی don't worry من دانمی که چگونه ز دست او بیابیم خلاصی.مادر و دختر رخت بپوشیدند و خود را سرگرم کردند به کاری که یعنی شیخ را ندیده اند،باری،چون شیخ رسید به ایشان،گفت به آنان،به به و چه چه کنان:"چه بری؟عجب رویی؟چه سری؟عجب مویی؟ گر بدهید مرا کامی،حق مرا ادا کرده اید به تمامی."

    مادر گفت مر شیخ را:"چرا ندهیم ترا کامی،چون خود رسیم به نوایی؟اما ما را یکی رسم است که پیش از دادن کامی به هر آدمی،او باید بگردد ز وجدان راحت به تمامی. "شیخ گفت:"چه نیکو رسمی.آن را به جا آورم در دمی و به هر قسمی که شما فرمایی." مادر گفت شیخ را:"پس در پس آن بوته،بکن بیتوته."شیخ به سمت بوته روان شد،طرف صحبت مام دخت جوان شد:"مباش هاج و واج،بنما امتزاج، جوهر لیمون و جوهر گوگرد در یکی آفتابه،تا آورم به در،پدر آن صاحب عمامه."

    مام گشت راهی به سوی وجدانگاهی که شیخ در آن جا خود را می نمود خالی."در چه حالی،یا شیخی؟"گفت،مامی.شیخ بگفت:"وجدان گشته راحت،اما چگونه بنمایم طهارت؟"مادر گفت:"غمی نیست،پس آفتابه برای چیست؟"و دخت خود صدا زدی:" my دختر،آفتابه بیاور."دخت آفتابه بیاورد و به نزد mother برد و به دست مادر داد و مادر نیز به دست اخلاق را استاد.شیخ،که شده بود بی رخت و لُخت،با خویش آمد به قال،که فی الحال،رسم به وصال و با این خیال،جواهر فی الآفتابه،که می پنداشت آبه، بریخت به روی سه نقطه.ریختن جواهر همان و هوار سوختم،سوختم شیخ همان و گشتن شیخ چون گردباد و پس از آن همچون باد،همان.

    شیخ زوزه کشان می دوید و می غرید که سوختم،سوختم،تا رسید به شیخِین،اکبر کوسه و علی هَندی کم.شیخِین که زد بودند پیکی و بستی و بودند در عالم نشئگی و مستی،گفتند مر شیخ را: "مجموع ما،در چنین وضعی،آن چه باید بگویی یافتم،یافتم است نه سوختم،سوختم."این بگفتند و راه خندق بلا بگشودند و هِرهِر خنده سردادند. شیخ سوخته،بنمود مویه:"که به جای خنده،باید بکنید گریه،گر بدانید که بر من چه رفته. "گفتند شیخین:"گو تا بدانیم."شیخ نیز عرضه داد عرض حال را و شرح داد ما وقع را.

    شیخون،که خون گرفته بود جلو چشماشون،رفتند به آن نشون،که بر شیخ رفته بود چنون.چون شیخون، بدیدند پریون،آب از لب و لوچشون،گشت روون.اکبر کوسه و علی هَندی کم،گفتند با هم:"وای که دهنم آب افتاد،دلم به تاپ تاپ آفتاد."

    اکبر کوسه و علی هَندی کم،که آب روان گشته بودشان از فَم،گفتند شیخ را:"برویم تا هم خود را رسانیم به کام و هم ترا ستانیم انتقام."دختر،قالَت بالمادر:"یک برفت و سه آمد،کنون چه کنیم با چنین پیشامد؟" مادر گفتی:"یا دختی،don't worry بهتر آن است که از یک درخت بلندبالا،برویم بالا."شیخ گفت مر شیخِین را:"بنگریدشان که چون ماده پلنگان،می روند بالا ز درختان."

    شیخون arrived پای آن درخت،که پریون بر بام آن فکنده بودندی رخت.گفتند شیخون:"چه کنیم وی یون،که با چنین شکمون رویم از این درخت به بالا و خود را رسانیم به آن پریون؟"فی الفاینال،آمدند به قال :"ما must رویم بر سر کول هم."شیخ گفتشان:"من بمانم زیرتان."هندی کم هم آورد بر زبان:"من هم به میان."و این بود کوسه را گفتار:"من هم که همار،بر شما می باشم سوار."این بگفتند و بگشتند سوار همدیگر.دختر گفت بالمادر:"الان به چه سان آییم به در؟"مادر گفتی:"یا دختی،don't worry "و آواز سر داد:"آفتابه بیاور."

    شیخ،چون این گفته شنید،فریادی کشید و از جای جهید و چون شیخ جنبید،نردبان شیخان،رمبید. شیخ فریادکشان،گشت دوان و شیخان نیز در پس او گشتند روان.تا رمقی بود و توان،شیخان بودند دوان. چون ز دویدن رهیدند و بر جای نشستند،شیخِین گفتند مر شیخ را:"چون گشت ترا که ما را ز چنان لذت محتوم،نمودی محروم؟"گفت شیخ:"آفتابه بیاور بود همان،که بسان باطن،بنده را در ظاهر،با هزاران درد،نامرد بکرد."       

    کورسو : تا جایی که یادم میاد من همیشه بازیگوش بودم.واسه همین مغزمم همین جور شده. هر جایی که دلش می خواد،پر میکشه.نمیشه بگی بده ولی گاهی کار دستم میده.یه چیزی رو می خونم یا می بینم یا می شنفم،یهو بسی چیزایی که تا اون هنگان خوندم و دیدم و شنفتم،به یادم میان و منم یه چیزی میگم یا می نویسم. چون بسی به آزادی باور دارم،جلوی هیچی رو هم نمی گیرم. ـفروتنی میاردتون؟ ـ همین جوری یهو شمس الدین و مصلح الدین و جلال الدین و غیاث الدین و فریدالدین و کمال الدین و فخرالدین و ابوالقاسم و ابوالفضل و نصرالله و سعدالله و عبدالله و...میان سراغم.منم که مهربون و مهمون نواز میذارم هرکاری دوست دارن بکنن. ـ کشتم خودمو از فروتنی ـ این بارم درست همین جوری شد.ماجرای شیخ سوخته رو که شنفتم داستان مرد درودگر و پسرش و سه شیر ـکه نمی دونم کِی و کجا خوندمش ـ اومد به یادم.منم خواستم این دو تا رو با هم بیامیزم که یهو داستان موش و مار مرزبان نامه و کلاغ و روباه و ماجرای ارشمیدس و آخوندشناسی هم خودشونو  انداختن به میون.منم که نمی تونستم بهشون بگم نه،می تونستم؟سرانجام در ۱۲:۵۳ پنج شنبه ۱۰/۵/۸۱ به پایان رسوندمش.چکیده اگه دیدین اینی که نوشتم،همچین درهم برهمه،یه گوشه چشمی هم به اینا داشته باشین تا شاید کمی سر و سامون بگیره.

    شرر : تو این نوشته بسی با واژه ها بازی کردم.اگه چیزیشو نگرفتین بهم بگین تا بهتون بگم.دوتاشو هم براتون همین جا می نویسم.یکی his اشکم و امیرٌ مِن امیرَینَ الجسمم،که میخواستم هم بگم به شکمش میگه و هم هیز بودنشو آورده باشم و هم یکی از فرمانده های بدنش که همچون همپالکیای دیگش،یکیش شکمه و دیگریشو هم که همتون می دونین.mother برد رو هم واسه این،این جوری نوشتم که هم همون مادر برد باشه،هم مادِربُرد رایانه.

ف : پا تو کفش خیام(1)

کورسو : چن سال پیش دیدم پا تو کفش بسی از بزرگا کردم،جز خیام.پس بر آن شدم کاری کنم که پیه من به تن خیامم بخوره،ولی همچین کار ساده ای نبود.مونده بودم چکار کنم،چون می دیدم به تنهایی نمی تونم از پس همچین کاری بربیام.پس از چن تا از دوستام کمک گرفتم.مولوی  گفت:"از محبت خارها گل می شود"شاملو گفت:"ای کاش از آفتاب یاد می گرفتند که بی دریغ باشند"و حافظ گفت:"کمتر از ذره نِه ای،پست مشو مهر بوَرز".دستاورد این همکاری،چیزیه که در پی میاد.هنگامی که با یاری دوستام تونستم واسه یه بارم که شده پامو بکنم تو کفش خیام،دیگه روم زیاد شد و هر گاه که تونستم پامو کردم تو کفشش،که چن تاشو براتون می نویسم.هر چند که"تکیه بر جای بزرگان نتواند زد به گزاف".

گفتند ز مهر می شود گل هر خار         چون مهر تو بی دریغ می باش همار

 چون مهر بگردیدم و ورزیدم مهر           افسوس که شد خار گل و شیدا خوار

 

گفتند که ما جنس محبت دانیم            بر عهد وفا تا به ابد می مانیم

گفتم به خدا خلق چرا سد رویند؟         گفتا خود ما ز شیدشان حیرانیم

 

آنان که مرا به عیش دمساز شدند        گفتند مرا همدم و همراز شدند

افسوس که مهرشان چو افتاد به دل      نادیده نیاز غرقه در ناز شدند

 

بس دیده ببستم من،باری که ندیدم من

بس گوش گرفتم من،باری نشنیدم من

تا طعم وفا،یاری،بر خلق چشانم من

جز طعم جفا افسوس،چیزی نچشیدم من

 

سد جور کشیدم لیک،از یار نرنجیدم

سد کینه بدیدم لیک،جز مهر نورزیدم

از خویش بخوردم ریش،بیچارگی از این بیش؟ 

نوشم به گمان بُد نیش،افسوس نفهمیدم
 
 
 
گفتند به تازی مخور می،که بُوَد شراب کوثر
 
شاهد نه به بر گیر،که بُوَد حور به بستر
 
جایی ست خنک،شهد به نهر،میوه فراوان
 
دیگر تو چه خواهی که بُوَد ز این همه بهتر؟
 
 
 
 

غ : خفه شو

    سال چارم دبیرستانم.دینی داریم.آموزگارمون روانشناسی خونده و کلینیک روان شناسیم داره،واسه همین همیشه یه جوری رفتار می کنه که گویی می خواد بگه ببینین من این جا چه رفتاری با شما دارم، پس اگه گرفتاریی،چیزی داشتین می تونین بیاین به کلینیک،واسه درمون.منو جناب روان شناس آبمون با هم تو یه جو نمیره و با هم سر ناسزگاری داریم.بچه ها کلاسو گذاشتن رو سرشون.اونم که میخواد نشون بده تا چه اندازه خوبه و دیدگاه ما براش ارزش داره،می پرسه بچه ها کی می خواد همه آروم باشن تا به درسمون برسیم؟چن تایی دستشونو بلند می کنن.جناب روان شناس بهشون میگه آفرین و از این که اونا دوست دارن یاد بگیرن،خوشحاله.من که می دونم دست کم دو،سه تاشون تنها واسه پاچه خاری دستشونو بلند کردن،میگم،نه این درست نیس،این دوروییه.آموزگار میگه چرا نیس؟این خودش یه گام واسه خوب شدنه، حالا شاید ته دلشون نخواد ولی همین که میگن خودش خوبه.میگم خب بهتره دلشون بخواد،ولی نگن.سرتونو درد نیارم.یکی اون می گفت،یکی من.بچه ها هم از خدا خواسته،به کارای خودشون پرداختن،برخی هم به تماشای یکی بدوی ما.کار به این که چی حقه و چی نیس رسید. جناب روان شناس که دلش از دست من خون بود،از برای خنگ بودنو زیاد پرسیدنو به آسونی چیزی رو نپذیرفتن،و نمی خواست کاری کنه که تواناییش،بره زیر پرسش،یه کشیده آروم به من زد و گفت این حق بود.گفتم نبود.گفت چرا بود.گفتم چرا؟گفت واسه این که من میگم.گفتم این که نمیشه.خب منم میگم چون من میگم ناحقه.اونم که گمون کنم اگه می موند،یه کاری دست من میداد،ول کرد و رفت و گذاشت هر که هر کاری میخواد بکنه. چندی از این ماجرا گذشت و من دریافتم که اون نمی خواد من نباشم،تنها میخواد که من چیزی نگم و خفه شم.میگین چرا؟میگم براتون.یه روز پس از خوندن داستان مریم و ماجرای روزه سکوتش،من بر آن شدم که منم همین کارو بکنم.همون روز دینی داشتیم.آموزگار که می دید من هیچی نمیگم و آروم گرفتم سر جام نشستم،اومد از من یه چیزایی پرسید.خب منم که نمیخواستم چیزی بگم،با ایما و اشاره بهش پاسخ دادم.اونم مونده بود که من چرا همچین میکنم.بچه ها به دادمون رسیدن و گفتن که ماجرا چیه.یهو گل از گل جناب روان شناس شکفت و گفت این درسته،این درسته.و من تازه دریافتم این بیچاره تا چه اندازه دلش میخواسته به من بگه:"خفه شو".

    یکی از عموهام نذری داره.منم رفتم کمک.من نذری نمی خورم و میگم نذری رو باید کسایی بخورن که نیازمندن،نه من.چن تا از نزدیکان و خویشان رو می بینم که اومدن واسه نذری خورون و نذری برون. چن تاییشون میلیاردرن،ولی نمی تونن از ثواب خوردن نذری بگذرن که.ثواب کردن دارا و ندار،نداره که. هر کسی هم می خواد دیگ خودش پر و پیمون تر باشه تا ثواب بیشتری ببره.من که همچین چیزایی رو می بینم،میگم،شما که خوردین،بردنتون دیگه واسه چیه؟تازه شما باید نگرون آبروی فلانی باشین که به دیگرون کم نرسه نه این که به خودتون چی برسه.یکیشون بدون این که دست از چونه زدن برداره میگه، بچه باز تو رفتی رو منبر؟و منم درمیابم که به نمایندگی از همه،بهم میگه:"خفه شو".

    دوران خاتمیه.جامعه اومده.نخستین روزنامه جامعه مدنی ایران.من همه نوشته هاشو می خونم،نه می خورم.دیگرون رو هم می دونم که همین جورین.جامعه رو به سرنوشت جامعه ایران دچار می کنن: جامعه بسته.توس در میاد،اونو هم می بندن.نشاط،عصر آزادگان،صبح امروز،خرداد،آریاو...پس از ماجرای تیتر سلام و کوی دانشگاه،به کشتار گروهی رسانه ها می پردازن.اونا خوب می دونن چکار کنن.با کشتن و دربند کشیدن،کارشون پیش نمیره.باید جلوی آگاهی و دونستن این مردمو بگیرن.همونی که صبح امروز اونو حق مردم می دونست.تا امروزم همین رویه رو دنبال کردن.تا بوده و هست،واسه فرمان روایی بر دیگرون،از ترس بهره بردن و ترس هم ریشه در نادونی داره.دانایی،با خودش آگاهی،توانایی و امید میاره و خودکامگان همیشه و همه جا از این می ترسن که مردم بیدار و هشیار باشن و امیدوار.واسه همینه که هر چی در توان دارن رو به کار می گیرن که امید رو ازمون بگیرن تا آگاهی و دونستن رو بیهوده بدونیم با این بهونه،که حالا دونستیمم،چه توفیری میکنه؟نادونی هم به دنبالش چیه؟ترس.این جوری بدون نگرونی هر کی می تونه بهمون بگه:"خفه شو".

   

 

   

 

ع : عقوبت

سحرم با لنگه کفش بر سر بالین آمد             

کوفت آن را بر سرم،سرم بسی خین آمد

من ندانم که چه شد تا که سحر این گونه         

دوستی بگذاشت با ما ز سر کین آمد

او که در شام وصال گربه دم حجله بکشت        

 ز چه رو تشنه به خین من مسکین آمد؟

گه بزد با وردنه بر سر من،گه گوشت کوب          

گاه با شمشیر و گه با گرز سنگین آمد

گویی از بخت بدم مرا برونکا دیده ست             

 که به قصد جان من مثال چوبین آمد

گفتمش ماه رخی،چهره برافروخته شد            

 گفتمش نیک منش،به ابروانش چین آمد

من ندانم چه بگفتم به نگار کو هر بار                

 به نوازش دهان با مشت سهمگین آمد

من چُنان موش شدم حضرت یار چون گربه        

من چو خرگوش شدم،وی همچو شاهین آمد

گشته ام ملتمسش،گرفته ام البسه اش،لیک از بخت بدم 

گریه ام در نظرش چو خنده شیرین آمد

طمعم زان دو لبش بوسه آبداری بود                  

ناسزا بهره من زان خم نوشین آمد

دی چو I washed dishes اشک بزد حلقه به چشم  

چو به دل حسرت آن دوره دیرین آمد

نبوَد جای گله چون که به من هر چه برفت          

همه از عقوبت کرده پیشین آمد

می بخوردم،می بخفتم،می غریدم بر سر مام     

طاقتش طاق بشد مام،به نفرین آمد

که شود قسمت من همسری همچون خود من     

سد بشد بدتر از آن،چون به سرم این آمد

می بشورم،می بروبم،می پزم من،باز از لحظه وصل  

 مزد جان کندن من طعنه نیشین آمد

من که هم چُلُمبه ام،هم زِذِ به توان سه                

او که مظلوم نمود،پس چرا همچین آمد؟


    کورسو : بر آن بودم که چیز دیگه ای بنویسم که نشد،پس اینو که در 12:45 شنبه ۲۸/4/۸۲ گفته بودم،نوشتم،تا بیش از این بهم نگین تنبل و خفته و...