ع : عقوبت
سحرم با لنگه کفش بر سر بالین آمد
کوفت آن را بر سرم،سرم بسی خین آمد
من ندانم که چه شد تا که سحر این گونه
دوستی بگذاشت با ما ز سر کین آمد
او که در شام وصال گربه دم حجله بکشت
ز چه رو تشنه به خین من مسکین آمد؟
گه بزد با وردنه بر سر من،گه گوشت کوب
گاه با شمشیر و گه با گرز سنگین آمد
گویی از بخت بدم مرا برونکا دیده ست
که به قصد جان من مثال چوبین آمد
گفتمش ماه رخی،چهره برافروخته شد
گفتمش نیک منش،به ابروانش چین آمد
من ندانم چه بگفتم به نگار کو هر بار
به نوازش دهان با مشت سهمگین آمد
من چُنان موش شدم حضرت یار چون گربه
من چو خرگوش شدم،وی همچو شاهین آمد
گشته ام ملتمسش،گرفته ام البسه اش،لیک از بخت بدم
گریه ام در نظرش چو خنده شیرین آمد
طمعم زان دو لبش بوسه آبداری بود
ناسزا بهره من زان خم نوشین آمد
دی چو I washed dishes اشک بزد حلقه به چشم
چو به دل حسرت آن دوره دیرین آمد
نبوَد جای گله چون که به من هر چه برفت
همه از عقوبت کرده پیشین آمد
می بخوردم،می بخفتم،می غریدم بر سر مام
طاقتش طاق بشد مام،به نفرین آمد
که شود قسمت من همسری همچون خود من
سد بشد بدتر از آن،چون به سرم این آمد
می بشورم،می بروبم،می پزم من،باز از لحظه وصل
مزد جان کندن من طعنه نیشین آمد
من که هم چُلُمبه ام،هم زِذِ به توان سه
او که مظلوم نمود،پس چرا همچین آمد؟
کورسو : بر آن بودم که چیز دیگه ای بنویسم که نشد،پس اینو که در 12:45 شنبه ۲۸/4/۸۲ گفته بودم،نوشتم،تا بیش از این بهم نگین تنبل و خفته و...