ف : پا تو کفش خیام(1)
کورسو : چن سال پیش دیدم پا تو کفش بسی از بزرگا کردم،جز خیام.پس بر آن شدم کاری کنم که پیه من به تن خیامم بخوره،ولی همچین کار ساده ای نبود.مونده بودم چکار کنم،چون می دیدم به تنهایی نمی تونم از پس همچین کاری بربیام.پس از چن تا از دوستام کمک گرفتم.مولوی گفت:"از محبت خارها گل می شود"شاملو گفت:"ای کاش از آفتاب یاد می گرفتند که بی دریغ باشند"و حافظ گفت:"کمتر از ذره نِه ای،پست مشو مهر بوَرز".دستاورد این همکاری،چیزیه که در پی میاد.هنگامی که با یاری دوستام تونستم واسه یه بارم که شده پامو بکنم تو کفش خیام،دیگه روم زیاد شد و هر گاه که تونستم پامو کردم تو کفشش،که چن تاشو براتون می نویسم.هر چند که"تکیه بر جای بزرگان نتواند زد به گزاف".
گفتند ز مهر می شود گل هر خار چون مهر تو بی دریغ می باش همار
چون مهر بگردیدم و ورزیدم مهر افسوس که شد خار گل و شیدا خوار
گفتند که ما جنس محبت دانیم بر عهد وفا تا به ابد می مانیم
گفتم به خدا خلق چرا سد رویند؟ گفتا خود ما ز شیدشان حیرانیم
آنان که مرا به عیش دمساز شدند گفتند مرا همدم و همراز شدند
افسوس که مهرشان چو افتاد به دل نادیده نیاز غرقه در ناز شدند
بس دیده ببستم من،باری که ندیدم من
بس گوش گرفتم من،باری نشنیدم من
تا طعم وفا،یاری،بر خلق چشانم من
جز طعم جفا افسوس،چیزی نچشیدم من
سد جور کشیدم لیک،از یار نرنجیدم
سد کینه بدیدم لیک،جز مهر نورزیدم
از خویش بخوردم ریش،بیچارگی از این بیش؟
نوشم به گمان بُد نیش،افسوس نفهمیدم
گفتند به تازی مخور می،که بُوَد شراب کوثر
شاهد نه به بر گیر،که بُوَد حور به بستر
جایی ست خنک،شهد به نهر،میوه فراوان
دیگر تو چه خواهی که بُوَد ز این همه بهتر؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 3:7 توسط روشنایی
|