مشتی به در کوبیده شد

کوبنده،بی پاسخ بماند

بر هر دری کوبید مشت

جز ناله در،از کسی

هرگز صدایی برنخاست

*

چون ابروان گردیده ماه

شب گشته تاریک و سیاه

ای مردمان بهر خدا

خواهم نه حتی چلچراغ

شمعی،فروزم پیش راه

*

چون خفته در شب،شهر بود

تاریک آرام و خموش

بی نشان از روشنی،جوش و خروش

هیچ آوای زندگی نامد به گوش

 

    کورسو : این سرآغاز یه سروده بالا بلنده که واسه پرهیز از روده درازی همشو نمی نویسم.هرچن شاید بشه اینو چکیده اون چه که می خواستم بگم دونست.