اغ : چراغ
مشتی به در کوبیده شد
کوبنده،بی پاسخ بماند
بر هر دری کوبید مشت
جز ناله در،از کسی
هرگز صدایی برنخاست
*
چون ابروان گردیده ماه
شب گشته تاریک و سیاه
ای مردمان بهر خدا
خواهم نه حتی چلچراغ
شمعی،فروزم پیش راه
*
چون خفته در شب،شهر بود
تاریک آرام و خموش
بی نشان از روشنی،جوش و خروش
هیچ آوای زندگی نامد به گوش
کورسو : این سرآغاز یه سروده بالا بلنده که واسه پرهیز از روده درازی همشو نمی نویسم.هرچن شاید بشه اینو چکیده اون چه که می خواستم بگم دونست.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 15:15 توسط روشنایی
|