سوم راهنمایی که بودم،یه روز معلم ریاضی بدون این که از پیش چیزی بهمون گفته باشه،ازمون آزمون گرفت،که همچینم آسون نبود.تو کلاس 40 تایی تنها کسی که نمرۀ بالای10 گرفته بود،من بودم که شده بودم 15.معلممون از همه خواست که پدر یا مادشون رو بیارن مدرسه،به جز من.من که یارای چنین کاری رو نداشتم،بسی خوشحال شدم.

    تو اون روزا،یه جورایی شده بودم چوب دو سر سوز.از یه سو معلممون با هر کدوم از پدر و مادرای بچه ها که گپ زده بود،اگه هم کلاسیم گفته بود که آزمون بسی سخت بوده و از برای همین نمرۀ اون کم شده،منو نام برده بود و گفته بود:پس چرا فلانی زیر 10 نشده؟بچه ها هم به شوخی یا جدی بهم می گفتن که اگه تو هم زیر 10 گرفته بودی،دست کم ما یه بهونه ای داشتیم.ماجرای گاو،ببخشید،گوسالۀ پیشونی سفید بودن منو یادتون هست؟از سوی دیگه،خود من هم یارای اینو که تو خونه بگم نمرم شده 15 رو نداشتم.ولی از اون جا که پنهون کاری به من نیومده،برادر بزرگترم یهو زده بود به سرش و اومده بود مدرسه.اونا هم واسه این که بگن من چه دانش آموز زرنگی هستم،ماجرای آزمون ریاضی رو بهش گفته بودن و منو مایۀ سربلندی خونوادم دونسته بودن و نمی دونستن که من از ترسم این ماجرا رو به خونوادم نگفتم.

    چشمتون روز بد نبینه.همون روز تا من رسیدم خونه،برادرم گفت برم روبروش بشینم و ازم پرسید که این روزا آزمونی نداشتین؟منم نخست گفتم نه و پس از اون انگار که یهو یادم اومده باشه،گفتم چرا چن روز پیش آزمون ریاضی داشتیم.برادرم پرسید خب،چن گرفتی؟من که کم مونده بود کار دست خودم بگم و از سویی هیچگاه دروغ گوی خوبی نبودم،من من کنان گفتم نمیدونم.گفت نمیدونی؟گفتم نه.نه گفتن من همونو کشیدۀ آبداری خوردن،همونو نوازشا دیگه در پی اون همونو تازیانۀ سخنان برادر بر سر و روم باریدن،همون.که ریاضیتو 15 گرفتی،دروغم میگی؟من که بسی به خودم دری وری می گفتم که چرا راستشو نگفتم،واسه این که یه جوری از زیر نوازشا رهایی پیدا کنم گفتم،معلم بهمون نگفته بود که آزمون میگیره و آرمونم سخت بود،تازه من بیشترین نمرۀ کلاسو گرفتم و همه زیر 10 گرفتن.و ای کاش که اینا رو نمی گرفتم،چون برادرم خشمگین تر از پیش بر سرم خروشید که تو خودتو با دیگرون میسنجی؟تو باید خودتو با خودت بسنجی.چرا نمیگی که 5 نمره نگرفتی؟ مگه دیگرون نمیان پیش تو تا بهشون یاد بدی؟مگه برخیشون پس از این که معلمتون خصوصی بهشون درس میده،یه راست از پیش اون نمیان سراغ تو؟تاز ه میگی که تنها تو بالای 10 گرفتی؟روت میشه همچین چیزی بگی؟

    راست میگفت.من،خودمم می دونستم که چرت و پرت گفتم.دیگرون میومدن سراغ من واسه یادگیری.نه این که من از معلممون بیشتر سرم میشد.تنها واسه این که من تا اون چیزی رو که میخواستم یاد بدم،یاد نمی گرفتن،دست از سرشون بر نمی داشتم.پیله بودن منو یادتون هست؟اگه اونا یه چیزی ازم می پرسیدن و من بهشون میگفتم و اونا میگفتن که یادش گرفتن،همین جور پرسش بارونشون می کردم تا ببینم به درستی یادش گرفتن یا نه؟من همیشه زیاد می پرسم و میدونم که اگه یکی این نوشته ها رو بخونه یا داره موهاشو میکنه یا داره سرشو میزنه تو دیوار.

   حالا اگه میگین که خب،چه چیز اینایی که نوشتی زیر سر برادرته؟ و این ترانه ای که گذاشتی چکارش با این نوشته؟بهتون میگم.

    راستشو بخواین،شایدم همه چی زیر سر برادرم نباشه.اگه من اونی نبودم که بودم،اگه اون پیشینه رو در گرفتن نمره های خوب نداشتم،اگه منم همچون دیگرون بودم و....اگه من هیچ کدوم از اینا نبودم،برادرم هم که چنین چیزی به من میگفت،چون سنجۀ من اونی نبود که بود یا هست،من این همه رنج نمی کشیدم. بذارین کمی بیشتر بتابم.

    اگه سرزمین من،چنین پیشینۀ پرباری نداشت،اگه سرشار از دارایی و ثروت نبود،اگه مردمانی چنین باهوش نداشت،اگه در هر گوشه ای از جهان،ایرانیا نمی درخشیدن و...اگه چنین نبود و برادر من هم چنین چیزی به من گفته بود،من دیگه با به دیده گرفتن اون چیزی که اون بسی سال پیش بهم گفته،همیشه زیر این فشار نبودم و رنج نمی بردم که چرا مردم چنین سرزمینی،نمره هاشون باید زیر 10 باشه؟

    کورسو: اینا رو واسه این ننوشتم که بگم همیشه خنگ نبودم،خنگی من همیشگیه،ولی تو همۀ چیزا خنگ نیستم.

    شرر: حالا اگه شما نمره های مردم این سرزمین رو خوندین،زندگیا،من گناهی ندارم.

    کبریت: این بار بسی تابیدم.خب حالا اگه به من گفتین،ایران،همانند چه جونوریه؟

    شمع: روز زن رو به همۀ بانوان،گرامی باد و خجسته باد میگم که بیشترشون چون شمع می سوزن.