بب : ماموت مِخ مِخی و بر سر آن شدن که دست به کاری زدن که غصه سر آمدن
ماموت مخ مخی گفت بذارین یه راهنمایی بکنم.می تونین برین جلو و سر گپ و گفت رو باهاش باز کنین.حالا اگه گفتین واسه چی؟جیگانتو گفت واسه این که به هم نزدیک تر بشیم.ماموت مخ مخی گفت آفرین به تو،خب پس از این که به هم نزدیک تر شدین چکار می کنین؟جیگانتو گفت می خوریمش.ماموت مخ مخی نا امیدانه گفت نه.تیرکس گفت من می دونم من می دونم،بگم؟بگم؟ماموت مخ مخی گفت بگو.تیرکس گفت می کُشیمش و می خوریمش.
ماموت مخ مخی که دید از آتیش گوشت خوارا آبی گرم نمیشه،رو کرد به گیاه خوارا و گفت شما چرا چیزی نمیگین؟استگوسوروس دُم گُرزوارش رو جنبوند و گفت کُشت و کُشتار خوب نیس.میشه کارای بسی بهتری با همدیگه انجام داد.ماموت مخ مخی که همچین امیدوار شده بود پرسید میشه بگی چه کارایی؟استگو گفت با هم میریم می چریم.سوروپود،ارجینتوسوروس،سیموسوروس،اُلتراسوروس و سوپرسوروس با هم گفتن مام می خواستیم همینو بگیم.
ماموت مخ مخی رو به کُمپ سوگناتوس و دینئونیکوس کرد و گفت شما کوچولوا چی میگین؟گفتن این غول بیابونیا هیچی سرشون نمیشه.مغزشون اندازه یه نخوده.ما باهاش دوست میشیم و یواش یواش یه گروه راه میندازیم.ماموت مخ مخی که باورش نمیشد همچین چیزی شنفته باشه گفت همینه.بازم شما.خب پس از راه انداختن گروه چکار می کنین؟گفتن با همدیگه می ریزیم رو سر یکی دیگه،می کُشیمش و می خوریمش.
ماموت مخ مخی دید این جوری نمیشه.بهتره بره سراغ یه چیز دیگه.واسه همین گفت خب اگه هر کدوم از نَرا ابَرمارمولکی از گونه خودش ولی ماده ببینه،یا ماده ای،نری از گونه خودشو ببینه،چکار می کنه؟هیچ کس هیچی نگفت.ماموت مخ مخی یادش اومد که اونا تنها هنگامی که مست زادآوری هستن یادشون میاد که نرن یا ماده یا دیگرونم نرن یا ماده.پس گفت گمون کنین حالا هنگام مستی زادآوریه،خب حالا چکار می کنیم؟همه نرا با هم گفتن چکارشو برمیداریم.ماموت مخ مخی گفت نه،نه،نه!نه این که این نه،اینم بله،ولی خب این یه کاره از کارایی که میشه کرد،یا دست کم پیش از این کار کارای دیگه ایم میشه انجام داد.شما نرا اگه بخواین خودتونو تو دل ماده ها جا کنین،چکار می کنین؟نرا گفتن خب چرا باید همچین کاری بکنیم؟ماموت مخ مخی گفت واسه همون که چکارشو برداشتین.اونام گفتن نیازی نیس که کاری بکنیم.اگه تو نمی دونی چه جوری باید کارتو انجام بدی،ما می دونیم.
ماموت مخ مخی گفت ای بابا،نمیشه که برای بار نخست همین جوری هیچی نشده خودتونو بندازین روشونو کارتونو بکنین،یه پیش زمینه ای میخواد.اونام باید بخوان و آماده باشن.نرا گفتن خب زودتر بگو.بارنخست،برای این که ماده ها بهمون راه بدن،به نرای دیگه چنگ و دندون نشون میدیم و اگه از رو نرفتن و خواستن به ماده ها نزدیک بشن می زنیم پدرشونو درمیاریم.ماموت مخ مخی گفت من میگم چه جور دل ماده ها رو به دست میارین،شما میگین می زنیم پدر نرای دیگه رو درمیاریم؟اونام گفتن نه!پس میخوای بزنیم پدر ماده ها رو دربیاریم؟ماموت مخ مخی گفت بگذریم،حالا شما نرای دیگه رو دور کردین،پس از اون چکار می کنین؟نرا گفتن میریم سراغ ماده ها.
ماموت مخ مخی گفت آفرین به شما.پس دیگه سر گپ و گفت رو باز می کنین؟گفتن گپ و گفت؟کپ و سُفت.ماموت مخ مخی گفت نمیشه که،بده.اونام گفتن ما کردیم و شده،بسی هم خوبه.ماموت مخ مخی گفت خب گیریم که این جوریه.،پس از کپ و سُفت چکار می کنین؟گفتن اگه خسته باشیم که هیچی،اگه هم نه که میریم سراغ یکی دیگه.ماموت مخ مخی گفت این جوری بالا پایین پریدن که خوب نیس.اگه پیش از کپ و سُفت،گپ و گفت و ناز و نوازشی نبود،دست کم پس از اون که باید باشه.ماده ها نیازای دیگه ایم دارن،بگذریم از این که کارای دیگه ایم ازشون برمیاد.نرا گفتن برو بینیم بابا دلت خوشه ها.نیازای دیگه،کارای دیگه.ماده ها باید کلاشونم بندازن بالا.ما داریم از جون مایه میذاریم ولی اون چی؟از؟مادگان را بود بس همین یک هنر نشینند و زایند ابَرمارمولک،اونم نر.
ماموت مخ مخی گفت خوبه،بسّه دیگه.بهتره ببینیم دید ماده ها چیه.خب شما چه نرایی رو بیشتر می پسندین؟گوشت خوارا گفتن اونی که غرّشش بلندتر و ترسناک تر باشه،خشن تر و درنده خوتر باشه،دندونا و پنجه هاش تیزتر و بزرگ تر باشه،هر چی همه چیش بزرگ تر باشه بهتره،نازمونم بکشه و بخره،چیزای خوب خوبم بهمون بگه.گیاه خوارا گفتن ما از چیزای دراز خوشمون میاد،هر چی درازتر،بهتر،هر چی گردن و دمش درازتر باشه،نازمونم بکشه و بخره،چیزای خوب خوبم بهمون بگه.
ماموت مخ مخی دید باید چاره دیگه ای بیاندیشه.گفت بیاین یه نمایش بازی کنیم.یکی از نرا و یکی از ماده ها رو فراخوند و بهشون گفت گمون کنین یه نر و ماده تو گذر همدیگه رو می بینن،همینو بازی کنین.ابَرمارمولک نر رو کرد به ماده و گفت جیگر،بخورمت.بفرما بریم بزنیم یه شام و برسیم به کام.ماده هم گفت برو گمشو.مرده شور برده ایکبیری.مگه تو خودت خوار مادر نداری؟ابرمارمولک نرم گفت خاک بر سرت کنن،همین کارا رو می کنین که نسلمون نابود میشه.ماموت مخ مخی که دیگه مونده بود چکار کنه گفت همتون برین به کارای همیشگیتون برسین.
ماموت مخ مخی بیچاره نمی دونست که همه اینا واسه مغز کوچیک و خشک اندیشی ابرمارمولکا بود که به جز یه چیز که تو سرشتشون بود،چیز دیگه ای نمی دیدن و از اینم آگاهی نداشت که همین یک سو نگری و ناتوونی در سازگاری با زیست بومشون،نسل ابرمارمولکا رو نابود می کنه...ببخشین،در میزنن.من برم ببینم کیه.
نمی دونم تا حالا شرمنده خودتون شدین یا نه.در رو که باز کردم،خشکم زد.با بسی شگفتی دیدم ماموت مخ مخی،به همراه ابرمارمولکا،پشت درن و همشون سراشونو انداختن پایین.به خودم که اومدم،بهشون گفتم بفرمایین تو،دم در بده.گفتن نه همین جا خوبه.یه خرده گذشت ولی هیچ کدومشون چیزی نگفتن.گفتم تو که نمیاین،چیزیم که نمیگین،میشه بگین اومدین این جا چه کار؟یکی یکی سراشونو بلند کردن.چشای همشون پر اشک بود.ماموت مخ مخی گفت ما اومدیم این جا تا به نمایندگی از جونورای دیگه،از شما پوزش بخوایم.هر کدوم از ما می تونه نیا یا از نیاکان شما باشه.اگه تو بسی سال پیش،یک سو نگر نبودیم،اگه جونورایی خشک اندیش نبودیم،اگه بهتر میشنفتیم و می دیدیم و می اندیشیدیم،شاید شما جونورای اندیش گرِ اندیش مندِ اندیش ناکِ اندیش ورز،که گروهی از شمام نام روشن اندیش رو یدک میکشن،پس از گذشت این همه سال،به این روز نمی افتادین که همدیگه رو،تنها به گناه از یه آیین و کیش و باور و نژاد دیگه و دگرباش و دگراندیش بودن،لت و پار کنین و شبانه روز به جون هم بیفتین و تاب پذیرفتن و بودن هر اون چه جز اونایی که خودتون میگین و می اندیشین رو نداشته باشین.ما شرمنده شماییم و ازتون پوزش می خوایم.ولی یه چیزه که ما درنمی یابیمش.درسته که ما یک سو نگر بودیم و از نیروی اندیشه چندونی برخوردار نبودیم،ولی اگه نیازامون واسه زنده موندن برآورده میشد،کاری به کار همدیگه نداشتیم.با همه اینا امروز،تنها نام و نشونی از ما به جا مونده،تازه اگه مونده باشه،و خودمئون نابود شدیم.چه جوریه شمایی که تو یک سو نگری دست کمی از ما ندارین و هماره هم کمر به نابودی همدیگه بستین و کشت و کشتار راه میندازین،پس از این همه سال،هنوز که هنوزه نسلتون پا بر جا که هست هیچی،روز به روزم به شمارتون افزوده میشه به ویژه یک سو نگراتون؟
اینا رو که شنفتم،بسی شرمنده شدم.پاسخیم براشون نداشتم.به خودم گفتم ای کاش ما هم یک سو نگری رو میذاشتیم کنار،یا دست کم اگه کار نادرستی ازمون سر میزد،می پذیرفتیم و اگه از کسی هم پوزش نمی خواستیم،بر درست بودنش پا نمی فشردیم.راستی،تا حالا شده بزرگترامون واسه زاییدنمون،بزرگ کردنمون،آموزش و پرورشمون،رسیدگی بهمون یا هر چیزی که دور و برمون میگذره و دستاورد کارای اوناس ازمون پوزش بخوان و بپذیرن که اگه نه بیشتر کاراشون،چن تایی از کاراشون درست نبوده؟خود ما چی؟
کورسو : ببخشین که دور و دراز شد.خودمم نمیخواما،خودش میشه.خواستم بخش بخشش کنم،گفتم بهتره تو یه بخش بنویسمش و بیش از این خستتون نکنم.