بث : ماموت مِخ مِخی را سر به سنگ خوردن
همان سان که می رفتند به پیش،در راه بدیدند یکی نرّه گاومیش،که می دوید و می کوبید به تخته سنگی،کلّه خویش.مخ مخی،با بسی شگفتی،رو به او نمودی و بگفتی که خواهی مگر سنگ را برکنی که همی چنین کنی،سر خود به سنگ زنی؟ بگفتا که هنگام زادآوری ست،کنون مادگان را به سر مادری ست.در این دور و بر گاومیش نری ست،نگیرد چه گویم،تو گویی خری ست.بگفت مخ مخی،گو،چه گویی به او،که او نیارد به رو.بگفتا بسی شاخ و دندان به او،نشان داده ام،ولی او نرفته ز رو.همه مادگان از منَند در گله،ولی او همی می نماید گِله،که او نیز سرمست زادآوری ست،نه ماده که بهر خودش او نری ست.بگفت مخ مخی در گله مادگان را شمار؟بگفتا گمانم بُوَد یک هزار.
مخ مخی پرسید نمی توانید بکنید کاری،که هر کدامتان به کامتان برسید،باری؟بگفت گاومیش،که دست بر دلم مگذار که خون است و ریش،که می خندند مرا ریش،گر چنین رَویه ای بگیرم پیش.که فلانی که شاخش از دو گز فزون بُدی،از آیین مردی برون شدی.
ناگاه بسی هوار به هوا رفت که جانا سخن از زبان ما می گویی که مادگان گله نموده اند ما را لِه و کار ما همه شده گلایه و ناله.مخ مخی سر بگرداند و دید بسی از نر جانوران را که گردشان گرد آمده اند.نر پرندگان خوش خوان،آمدند به فغان که بیش از همه ماییم بیچاره که از این شاخه به آن شاخه ایم آواره و گلویمان شده پاره تا ماده ای به ما بگویدی آره.پرندگان رنگارنگ،بی درنگ،سر دادند گلایه را آهنگ که پس ما چه بگوییم که از بس که سر جنباندیم و دُم جنباندیم و دَم بر نیاوردیم،مُردیم.
زان میان،کژدمی آمد به زبان که بیش از همه منم که می بینم زیان که باید آب زنم راه را چون که نگار می رسد و چون برسم به کامْ من،جان بدهم به پیش یار تا که خوراک او شوم.تارتنی بانگ زدی،پس تو به مانند منی.بگی نگی،نرها همگی،بگفتندی، پس به راستی برای شما اگر هوس است،همان یک بار بس است.خب بگویید نه و جانتان آزاد،هر چند که کامتان بر باد.هر گزنده و خزنده و پرنده و چرنده و درنده و رَوَنده،بسی می نالید که بر ما چه ها که نرسید برای خوشایند و پسند مادگان و پدافند گزند دیگران.
مخ مخی گفت آیا نمی توانید که هم کام خود روا دارید،هم با یکدگر سازید؟همه گفتندی اگر بمُردی به ز این که آب مِردی ببُردی.پس بسی نادانی اگر بر این گمانی که ما از برای هوسرانی،شویم شاخ به شاخ و نشان دهیم چنگ و دندانی.نه،چنان نیست که تو بر آنی.این همه از برای فرداهاست،تا بماند به جا،هر آن که به در ماست.در میان ما هر که که نیرویش بیش،بباید به جفت گیری پیش،تا که برتر نژاد گونه ما،پس ز ما بمانَدی بر جا.
تازه این نیست که ما هماره در آزیم،روزگار خویش را تَبَه سازیم،دَم به دَم خود به روی ماده اندازیم.لیک،یک،دو پا جانوری ست که در این کار وِ را هماوردی نیست.می نماید شبانه روز زنبازی،لیک زن را نباید انبازی.ما،با نران دگر اگر کنیم پیکار،هیچ با مادگانمان نباشد کار.لیک این دو پای وَرزاَندیش،گر نر دگر می نتواند برانَد او از پیش،یا که ماده همی براندش از خویش،می نگوید که بیش از اینم بس،به که ز این پس،دگر کشم پا پس.یا که دست یازد به زاری و زور،یا نماید چنان که از خِرَد بُوَد بس دور.گاه خود را کُشد گهی ماده،تا نشان دهد که بوده دلداده.ما کجا ماده را کُشیم و زنیمش ریش؟خواه گرگ و پلنگ باشیم،خواه خر یا میش.گر به او نارسیدیم و کام خویش،بی هیچ کمی و بیش، راه دگر بگیریم پیش.
سخنان مردان،که رسید به پایان،مادگان آمدند به زبان که بخت نران،بُوَد یارشان که نیستیم ما بسان زنان آن دو پا جانوران که کنیم همی چشم و هم چشمی،سر هر چیز کشکی و پشمی.یا همیشه در اندیشه تن و پاپوش،با هزاران زبان و بی یک گوش،گر ببینیم زر شویم مدهوش،بهر هر چیز هم زنیم بس جوش که فلان همی بگفت بهمان،یا که بهمان چنین بکرد و چنان.گذشته از همه این ها،همه سخت گیری ما،از برای همین بُوَد تنها،تا گزینیم آن نری را کو،در میان نران بُوَد نیکو،هم به زیبایی و هم بر و بازو،تا ز آمیزش میان ما،بهترین گونه مانَدی بر جا.
مخ مخی،شد پا برهنه دوان،به میان سخنان مادگان.هان!گرفتم چنان،که نیکویید، لیک گر توانید مرا همی گویید،گر همه کار مادگان و نران،آن چنان است که بگفتید در سخنان،همه خواهید بمانَدی بر جا،برترین گونه و نژاد شما،این همه سال گذشته،پس چرا هنوزم هست،در میان شما نژاد و گونه پست؟
همه جانوران شدند همی خاموش،تو گویی که نی زبانشان بُدی،نی گوش.مخ مخی و همراه،چون دیدند چنان،که کس نمی آید به زبان، خرطوم در خرطوم،خوش خوشان، گرفتند راه پیش و برفتند پی کار خویش.
کورسو : حالا اگه گفتید سر ماموت مخ مخی چه جوری به سنگ خورد؟
شرر : بسی بسی شرمنده که نوشتنم بسی به درازا کشید ولی باور کنید همینم با بسی خاک بر سری و فشار آوردن به خودم نوشتم چون از برای هر چیزی که بود دستم به نوشتن نمی رفت.