بج : ماموت مخ مخی و به جستجوی چرایی شدن
هر چی بیشتر پرسید و اندیشید کمتر به پاسخی رسید و کم کم کار به خود درگیری کشید.مخ مخی تا به خودش اومد دید بسی گذشته و نه تنها گرهی از کارش وا نشده،سردرگم تر هم شده.برای همین بر این شد که کاری به این چیزا نداشته باشه و به زندگیش بپردازه.پس راه افتاد که بره واسه خودش بگرده.
همین جور که می رفت یکی رو دید که یه گوشه نشسته و زار زار گریه میکنه. خواست راهش رو بگیره و بره ولی نتونست.رفت جلو،ازش پرسید که چی شده؟جرا گریه میکنی؟گفت دس رو دلم نذار که خونه.برو بذار تنها باشم و با درد خودم بسوزم و بسازم.مخ مخی گفت بگو شاید کمکی از من بربیاد.اونم گفت نه، هیچ کس نمی تونه کمکی بهم بکنهَ من خود درگیری دارم.تو کار خودم موندم.نمیدونم که کی ام یا چی ام.مخ مخی گفت اوووووووووووووووو،گفتم چی شده،این که چیزی نیس.منم دچارش شده بودم ولی یه کات بیرون پا زدم بهشون انداختمشون بیرون و اومدم گردش.
اونم گفت نه، تو نمی دونی.دردی که من می کشم،اگه کوهم می کشید...مخ مخی زود یه برگ از درخت کند و گرفتش جلوی اون و گفت وااااااااای باورم نمیشه!میشه یه دستینه به من بدین؟اونم همین جور شگفت زده به مخ مخی نگا کرد و گفت من دارم زاز می زنم، از درد بی درمون می نالم،تو به من میگی دستینه میخوای؟برو، برو که تو خودت بیشتر از من به کمک نیاز داری.مخ مخی گفت واااااااااای ستار!چی به روزت اومده؟که فریاد اون به آسمون رفت و بیش از پیش اشک ریخت و همین جور که زار می زد گفت خواهش می کنم، خواهش می کنم بیشتر از این نمک رو زخمم نپاش.
مخ مخی گفت چرا؟ مگه من چی گفتم؟ستار جون نمی دونی من چه اندازه تو رو دوست دارم.من با آهنگات زندگی کردم.بسی دوستشون دارم.می دونم هنرمند بودن اونم بنامش،سخته.می دونم شاید از دسِّ هوادارات شب و روز نداشته باشی.ولی من تنها ازت یه دستینه خواستم نه چیز دیگه.هنوز گفته های مخ مخی به پایان نرسیده بودن که هوار اون به هوا رفت.مخ مخی که دید اون بد جوری به هم ریخته و با هر گفته اون بدترم میشه،گفت باشه،باشهمن چیزی ازت نمی خوام.شرمنده،اگه چیزی گفتم که خوشایندت نبود من رو ببخش.خواهش می کنم آروم شو و بگو چیه؟چرا این همه گریه زاری می کنی؟کی بهت آسیب رسونده؟
اونم گفت مگه به همین آسونیه؟بگو کی نرسونده؟هر کس دیگه ای به جای من بود بدتر از این می کرد.هیچ کس درمونده تر و بیچاره تر از من نیس.خودمم موندم چی میگم،چه کار میکنم،چی ام،کی ام.یکی از چیزایی که بهم میگن اینه.یه بار مهربونم و بخشنده، یه بار بی مهرم و خشم گیرنده.یه جا پرتوان و درمون ده،یه جا ناتوان و درمونده.یه بار روشنی و رهنمون به اونم من، یه بار به تاریکی رهنمونم من.یه جا آگاهِ خوش سگالِ دانشمند،ییه جا کنم به هر که بره به دنبال دانش،بند.یه بار میگم هر چی من میگم همیشه بی دگرگونی می مونه،یه بار چیزی میگم که با اونایی که پیشتر گفته بودم نمی خونه.یه جا شنوا و بینا و دانا، یه جا ناشنوا و نادان و نابینا.یه بار زندگی بخش به هر چیزم،یه بار جان ستان و خون ریزم.یه جا آبادگر و سازنده،یه جا نابودگر و براندازنده.
از همه اینا بدتر فراموشیه.هر از گاهی یکی پیدا میشه و میگه نماینده منه و من اون رو فرستادم.پس از اونم براشون چیزایی میگه و میگه اونا رو من گفتم.حالا من هر چی به خودم فشار میارم،یادم نمیاد،هم این که کِی اون رو فرستادم،هم این که کِی اونا رو گفتم.پس از چندی یکی دیگه پیدا میشه و باز همونا رو میگه و دوباره همون آش و همون کاسه.چیزیَم نمی گذره که اونا و هواداراشون میفتن به جون همدیگه و هر کدومشونم میگن من ازشون خواستم که اون کار رو بکنن و اونان که راست میگن و من بیش از پیش تو کار خودم می مونم.
یا این که میان و میگن یه چیزایی رو من ساختم یا یه کارایی رو من کردم.یه گروه میگن من خودم به تنهایی انجامشون دادم،یه گروه دیگه میگن کمکم داشتم.هیچ کدومشونم گفته های دیگرون رو نمی پذیرن و همین میشه بهونه ای برای به جون هم افتادن و بسان همیشه هم میگن که خواسته من رو انجام میدن.منم همین جور هاج و واج می مونم که چی درسته؟آرزو دارم یه بار چشام رو باز کنم و ببینم که همه اینا کابوسن.ولی هر بار در این کارزار میشم کار زار و میفتم به زار زار.دیگه نمی دونم چی درسته چی نیس،کی راست میگه کی دروغ،من هستم یا نیستم یا اگه هستم چی هستم چی نیستم،خواسته هام چیان...
مخ مخی پرید میون گفته هاش و گفت بسّه.دیگه بیشتر از این نمی خواد چیزی بگی.با این چیزایی که تو گفتی،همون بهتر که زاری کنی که جز این گمون نکنم بتونی که کاری کنی.
کورسو : بسی بسی بسی شرمنده که به روز کردنم به این اندازه به درازا کشید.
شرر : می خواسّم روده درازی نکنم ولی باز نشد هر چن که همینم سر و تهش رو به هم آوردم.