ام : انجام

یه روزی من دلی داشتم

                                  پاک و ساده

                                                  یکی بردش

عاشقش شد

                   عشقشو چون دلبَرَک دید

                                                      تیکّه تیکّه کرد و خُردش

آخه دلبَرَک،دلَک رو

                         یا که شاید عاشقیشو

                                                        سد راهش می شمردش

دلبرک با این گمون که

                              دلک خرد و شکسّه

                                                        جون سپرد طفلی و مُردش

بدون اشکی و آهی

                           یا که احساس گناهی

                                                         دلکو به خاک سپردش

هر چی که شاید یه روزی

                                   دلکو واسه یه لحظه

                                                              به یاد اون میاوردش

می نشوند نمی به چشماش

                                        و با حسرتی رو لبهاش

                                                                       دندوناشو می فشردش

همه مهر و وفاشو،همه عشق و صفاشو

                                                      همه خاطره هاشو

                                                                              از دل و سینه سِتُردش

 

    کورسو : این سرآغاز یه چیز دور و درازتره که واسه پرهیز از روده درازی دنبالشو ننوشتم،هر چن گمون نکنم به اون چیزی که در آغاز نوشتم برسه.

ال : سگال

    دو روز پیش ناخودآگاه به یاد سروده ای از سعدی افتادم که جوونی رو می بینه که گوسفندی هم هر جا میره دنبالش میاد.سعدی به جوون میگه:"که این ریسمان است و بند    که می آرد اندر پی ات گوسپند"جوونم زود بند گوسفند رو باز میکنه و چپ و راست پوییدن آغاز میکنه و گوسفندم همین جور تازیان پشت سرش می دوه.سعدی میگه واسه این گوسفند دنبال جوون می رفته"که جو خورده بود از کف مرد و خوید".پس از اونم میگه پیل دمان از برای مهری که از پیلبان دیده بهش یورش نمی بره.

    خب راستش اگه درست بگم پریروز " روز ملی بصیرت " بود،منم به خودم گفتم این بسیجیا و جون بر کفای دیگه ای که تو این همه سال دنباله رو سردمدارای این کشور بودن و هر کاری خواستن انجام دادن واسه اینه که اونا هم از کف اونا جو خوردن ـ همین جور خشک خشک که نه،با آبمیوه ـ و این کارا رو به جبران مهرشون انجام میدن؟یا جبران مهر نیست و واسه به راه بودن ابمیوه و جو و گندمه؟شاید اون گوسفندم از ترس بی جو و خوید موندن دنبال اون جوون می دویده.راستش من که خنگیم گل کرده و نگرفتم کدومش درسته.ولی گمون کنم یه چیزو بدونم و اونم اینه که به هر روی اگه جو و خویدی تو کار نبود،دنباله رو بودنیم نبود.

    اگه راستشو بخواین گمون نکنم اینم درست باشه.خب اگه پای جو و خوید در میون باشه پس چرا ما دنباله رو کسانی بودیم و هستیم به نام مراجع تقلید و تازه بهشون پولم میدیم؟خب این جور در نمیاد،این جوری جو و خید دهنده ها میشن دنباله رو نه اونایی که جو و خوید می گیرن.شایدم واسه اینه که من خنگم و در نمیابم که چی به چیه؟

    خب هفته پیش هفتادمین سالگرد به راه افتادن بی بی سی فارسی بود و بسیار بر اینن که بی بی سی  تو انقلاب ۵۷ دست داشت. ـ شایدم واسه همینه که سردمدارای امروز خیزش  و جنبش پارسال رو هم کار رسانه های بیگانه و دشمن می خونن ـ راستش بازم بسی خنگیم گل میکنه.یه نگاهی به گذشته و امروزمون بندازین. همه چی زیر سر دیگرونه.هر چیز بدی که رخ داده کار دیگرونه.ما مردم گل و بلبل که گناهی نداریم.اگه گناهیم کرده باشیم،بزرگ ترینش اینه که گول خوردیم و دیگرون ما رو به جاهایی کشوندن که نباید.گیریم که همه با ما دشمن.همه با ما بد.همه میخوان ما روی خوشی و آبادی نبینیم.همه تا می بینن ما میخوایم سری تو سرا دراریم دست به دست هم میدن تا ما رو به زمین بزنن.ما چرا میذاریم اونا به اون چیزایی که میخوان برسن؟ما چرا دنباله رو اونا میشیم.شاید یه کسایی واسه جو و خوید این کارا رو میکنن ولی نه همه.بازم دنباله روای جو و خویدی یه بهونه ای واسه کاراشون دارن،ولی ما چی؟دنباله روی می کنیم بدون این که جو و خویدی بهمون داده باشن یا بدن.

    دیگه دنباله روی تو باورا و ارزشا و کیش و آیین و دین و بزرگاشون نمیگم که خنگیم به کهکشانای بسی دوردست می رسه.

اگ : زادروز؟

     بسی بسیار پیش از این دوران،ایرانیا خورشید رو بسیار گرامی می داشتن.کم کم این گرامی داشت به برپایی آیین مهر انجامید.در گذر سالیان کسانی به کوتاه و بلند شدن شب و روز در فصلای گوناگون پی بردن و این رو دریافتن که از نخستین روز دی، روزا بلندتر میشن.هرچیزی که به دنیا میاد،روز به روز بزرگتر میشه و چون بلندتر شدن روز برای اینه که خورشید بیشتر تو آسمون زمینه،به این می مونه که خورشید در سرآغاز زمستون زاده شده و روز به روز بزرگتر میشه.

    ایرانیا،که دردوران جاهلی زندگی می کردن،خورشید رو سرچشمه زندگی و زندگی بخش زمین و هرچی که روی اون می زیست،می دونستن و روز زاده شدنش رو،روز پیروزی روشنایی بر تاریکی می دونستن و چون علاوه برجاهل بودن،بیکار هم تشریف داشتن،شب پیش از زادروز مهر تا سپیده دم و تابش فروغ و پرتوهای روشنایی و گرمی بخش خورشید،بیدار می موندن و چون هنوز به نور انور منور نشده بودن و خنده رو بر هر درد بی درمان دوا می دونستن،نه گریه رو،گل می گفتن و گل می شنفتن و می خندیدن و می خوردن و می نوشیدن و می چرخیدن و به جای دس به سر زنون به دس به دس زنون می پرداختن .خب حال بریم سراغ این که چرا به این شب،شب یلدا میگن.

    آیین مهر کم کم بسیار گسترش یافت و از مرزهای ایران هم فراتر رفت و در روم هم پیروان بسیار یافت.در آغازین سال های سده چارم میلادی امپراتوری بر روم فرمانروایی می کرد به نام کنستانتین.این آقا کنستانتین،همونیه که درترکیه امروزی شهری رو ساخت به نام کنستانتین پول که تازیا بهش قسطنطنیه می گفتن - البته بیش از 500 ساله که دیگه نمیگن - مسلمونا هم پس از گرفتن این شهر بهش گفتن اسلامبول - می دونین که تازیا "پ" ندارن - اینگیلسیا هم که همیشه،کار،کار اوناس با یه خرده دگرگونی،بهش گفتن استانبول.خب بهتره برگردیم به گپ و گفت خودمون.

    جناب کنستانتین که پیرو آیین مهر بود،یه روز یا یه شب که میخواس بره بجنگه،حالا یا تو خواب یا رویای صادقه،یه چلیپا رو،رو خورشید می بینه و به خودش میگه "اگه تو جنگ پیروز شدم،مسیحی میشم" و پس از پیروز شدن تو جنگ،مسیحی میشه، مسیحی شدنی.لقبش از "کنستانتین کبیر" میشه "پدرکلیسا".خودشم میشه هوادار دوآتیشه و پاسدار و گسترش دهنده کیش و آیین ترسایی.آقا کنستانتین که بر این باور بود که "من میندیشم،پس،دیگرون هم باید همون جور که من میندیشم،بیندیشن" - به مانند خودکامه های دیگه - در سال 314 میلادی کیش مسیحیت رو جایگزین آیین مهر کرد.

     در اون دوران،کسی نمی دونست زادروز مسیح چه روزیه.آقای پدر که زرنگ تشریف داشتن و می دیدن که "حقه مهربدان مهر و نشان است که بود" و بسیاری از مردم،روز زاد مهر رو جشن می گیرن،همون روز رو،زادروز مسیح اعلام کرد.درسال 321 میلادی، همین جناب،روز یکشنبه(Sunday،روزخورشید)رو،روز آسودن و آرمیدن نامید.

     سریانی ها که با رومی ها در رفت و آمد بودن،این روز رو "یلدا (زادروز،میلاد)" نامیدن.ایرانیا هم این واژه رو از سریانی ها وام گرفتن و به روز زادمهر،گفتن "یلدا".ولی چرا با این که یلدا روزه بهش میگن،شب یلدا؟پاسخش بسی سادست.همون جور که چارشنبه سوری رو،سه شنبه شب جشن می گیرن وبه پنج شنبه شب میگن،شب آدینه،شب یلدا،شبی ست که با زاده شدن مهر به پایان میرسه.

      دنبالشم،شاید وقتی دیگر،تادلتون بسوزه.اونایی هم که دلداده ان یا ترسو،یه جای دیگشون بسوزه.فکر بد نکنین،منظورم،دماغشونه.اونایی هم که افسرده یا،ناشکیبان، خود دانند.

 

             تو یلدا خوش باشین و خندون  ،  چه ایستا و چه چرخون

              با این امید و آرزو که "زادروزتون روززادمهرباد"

    کورسو : اینو پارسال نوشته بودم ولی چون همچین کفگیر به ته دیگ خورده و گمون کنم بیشتریا نخوندنش دوباره نوشتمش.تا اون جاییم که میشد روده درازی نکردم.

    شرر : اینم سروده ای از بهین دوستم که خواست واستون بنویسمش :

قتل این خسته به شمشیر تو،تقدیر نبود        ور نه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

یا رب!آیینه حسن تو چه جوهر دارد                که در او آه مرا قوت تأثیر نبود؟

نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست                 خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

سر ز حیرت به در میکده ها بر کردم               چون شناسای تو،در صومعه،یک پیر نبود

من دیوانه،چو زلف تو رها می کردم                هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود

تا مگر همچو صبا باز به زلف تو رسم               کار من،دوش،به جز ناله شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران،که چو شمع   جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بُد ز عذاب اندُه حافظ بی تو                      که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

اک : خاک

    چن سال پيش با دو تا از شماره دارا و يكي ديگه از بچه ها تو يكي از پاركا راه مي رفتيم كه چن تا گردشگر اروپاييو ديديم كه از اونجا مي گذشتن.نزديك بيست متري از ما دور بودن .ناگهان نمي دونم از كجا يه دسته از جوونا و نوجوونا اونا رو دوره كردنو يه جورايي واسشون دردسر درست كردن.منو دوستام همين جور كه گپ مي زديم به اونا نزديك شديم ولي هممون خودمونو زديم به اون راه كه نديديمشون.اونا از كنار ما گذشتن و ما باز خودمونو به نديدن زديم ولي هر كدوممون زير چشمي اونا رو مي پاييديم كه چي ميشه.سرانجام چن تا جوون پرورش اندامي بدون اين كه بخوان باهاشون درگير بشن رفتن تو سينه جوونا و نوجووناي دردسرساز و اونا هم راه خودشونو گرفتن ودست از سر گردشگرا برداشتن.منو دوستامونم راه خودمونو ميرفتيم. من ديدم توان راه رفتن ندارم.به دوستام كه كمي ازم دور شده بودن گفتم من ناي راه رفتن ندارم،شما برين من بهتون مي رسم و رو يه نيمكت كه همون نزديكي بود نشستم.دوستامم برگشتنو كنار من نشستن ولي هيچ كدوممون چيزي نميگفتيم. هممون سرمونو پايين انداخته بوديم و لب فروبسته بوديم.تا اين كه من لب واكردمو گفتم مي دونين بچه ها من يكي كه بسي از خودم بدم مياد.اين همه دم از فرهنگ ايراني مي زنيم و گلايه مي كنيم از دست اندركاراي سرزمين كه چهره ما رو تو جهان بد نشون ميدن و فرهنگ ما اين نيست و بايد هر جور شده به مردمون كشوراي ديگه نشون بديم ما فرهنگي بس پربار و كهن داريم كه با چيزايي كه از ما به شما نشون ميدن بسي سر ناسازگاري داره و...ولي از گفتار كه پامونو ميذاريم اونور تر و به رفتار مي رسيم،هيچ كاري نمي كنيم.هممون هم اون گردشگرا رو ديديم هم اونايي كه براشون دردسر درست كرده بودن ولي خودمونو زديم به اون راه.

    هر كدوممون بهونه ايي رو كه مي تونستيم با دستاويزي به اونا خودمونو از چيزي كه بهش گرفتار شده بوديم رها كنيم به زبون مياورديم.اين كه اونا بيست،سي تايي بودن و ما چار تا.اين كه اونا يه مشت لات بودن كه هر كدومشون چاقويي،زنجيري،پنجه بكسي يا چيزايي ديگه همراشون بود.اين كه تو اين سرزمين چه بزني و چه بخوري تا بخواي نشون بدي كه بيگناهي پدرت در مياد،تازه اگه بتوني.اين كه پليس بايد به اين چيزا رسيدگي كنه.اين كه اگه اون جوونا تو سينشون نخوابيده بودن ما بي بروبرگرد كاري مي كرديمو همين جوري دست رو دست نمي ذاشتيم و...ولي با همه اين بهونه هايي كه هر كدوممون مياورديم هممون بازم مي پذيرفتيم كه هيچ كدوم از اينا توجيه كننده كار ما نيستن و ما يه مشت آدم پرمدعا بيشتر نيستيم.مايي كه ايراني بودن و فرهنگ ايراني داشتن واسمون بسي ارزشمند بود و مايه سربلنديمون.مايي كه از چهره اي كه مردماي سرزميناي ديگه از ما مي ديدن بسي در رنج بوديم و به دنبال راهي مي گشتيم كه يه جوري اين چهره رو بازسازي كنيم و فرهنگمونو اون جور كه بايد و شايد بهشون نشون بديم حالا كه مي تونستيم با پشتيباني از چن تا از همون مردموني كه مهمون ما بودن و دلجويي كردن ازشون و پوزش خواستن از اونا و هر كاري كه از دستمون برمياد براشون انجام دادن،كاري كنيم كه اونا ما رو مردموني پرخاشگر و ديگرآزار ندونن و بدونن فرهنگ ايراني نه تنها دگرستيز نيست كه فرهنگيه سرشار از رواداري و دوستي و آشتي و آرامش خواهي.ولي ما هيچ كدوم از اين كارا رو  كه نكرده بوديم هيچ،از اون بدتر خودمون زده بوديم به اون راه و نديدن اونا.

    تو همون سالا با يكي از شماره دارا رفتيم پاسارگاد.به اون جا كه رسيديم اندوهي بس گران،كه گويي سنگيني باري به درازاي تاريخ رو با خودش داشت،رو دوشم نشست.تنها نشوني كه از آبادي بود روستايي بود چسبيده به اونجا.تازه اگه بشه به اونجا گفت آبادي.به جايي كه روزگاري ارزشمندترين جاي اين سرزمين بوده و از بس بزرگه بايد با خودرو بري تا بشه همه جاشو ديد كه رسيديم اندوهم بيشتر شد.اون چه كه مي ديدم برام باور پذير نبود.بسي دلم گرفت.رو به آرامگاه كوروش كردم.اونجا كسي خوابيده بود كه چيزي رو واسه ما به يادگار گذاشته بود كه در گذر ساليان نه تنها از ارزشش كم نشده كه روز به روز بر ارزشش افزوده شده و همه رو به شگفتي واداشته كه در روزگاري كه شاهان كشتار و خون ريزي و ويرونگري رو مايه سربلندي و شكوه و تونامنديشون مي دونستن چگونه هست كه مردي به جاي همه اينا نيك رفتاري و دلجويي با مردموني كه سرزمينشونو گرفته پيشه ميكنه و از سربازاش ميخواد كه به جاي ويرونگري آباد كنن و به جاي از دم تيغ گذروندن هر جنبنده اي،مهربوني در پيش بگيرن و فرهنگ و باوراي مردم اون سرزمينو گرامي بداره و بذاره كه اونا كيش و آيين خودشونو داشته باشن.

    اون چه كه كوروش رو واسه من بسي بزرگ و ارزشمند مي كنه جهان گشاييا و گرفتن سرزميناي ديگه و چيزايي چنين نيست،من كوروش رو واسه باوراش و رفتارش ارج مي نهم و بزرگوارانه برخورد كردنش با كسايي كه مي تونست هر چي كه ميخواد به سرشون بياره،اونم بيش از دوهزار و پونسد سال پيش از اين.واسه همين گمون مي كردم مردم اين سرزمين به چنين كسي و جايي كه اون آروم گرفته و كاخ هايي كه اونو  جانشيناش ساختن بسي بها بدن و بايد اون جا پر از مردمي باشه كه به ديدارش اومدن ولي درغ و سد افسوس.به جز چن تايي كه اومده بودن عكس بگيرن كس ديگه اي نبود.همون جا به خودم گفتم كه ما از چي مي ناليم؟همين روزگاري هم كه داريم از سرمون زياده.

    ديو چهرگاني اهريمن خوي به اين سرزمين تاختن.مرداشو كشتن.پسر بچه ها و دخترا و زناشو به بردگي بردن و به فروش گذاشتن.سوزوندن و ويرون كردن و چپاول كردن و هر چي رو كه تونستن با خودشون بردن و هر چي رو كه نتونستن نابود كردن. سال ها از دارايي مردم اين سرزمين خوردن و شكم گنده كردن و گردن كلفت.خون مردمشو تو شيشه كردن و اونا رو پست و بي ارزش و هم پايه سگ و الاغ  دونستن و...با همه اينا مردم همين سرزمين واسه همچين كسايي بارگاها و گنبداي زرين و سيمين ساختن و شبانه روز خودشونو به اونا آويزون مي كنن،به درگاهشون زار مي زنن اونا رو پاك ترين و بهترين مردمان همه روزگاران مي دونن و اگر چه به زبون نميارن ولي چون نيك بنگري اونا رو مي پرستن.همين مردم كوردل و مغز اهريمن پرست كه در بارگاه ديوخوياني هرزه،لول ميزنن،گريه مي كنن،گلوي خودشو و چه بسا جاهاي ديگشونو پاره مي كنن،به سر و سينه خودشون مي زنن،به خاك ميفتن.،تا اونجايي كه مي تونن خودشونو در برابر اونا كوچيك ميكنن،همون جور كه اونا تو دوره زنده بودنشون نياكان ايرانيا رو سگ مي خوندن،حالا هم كه مردن،مردم اين سرزمين خودشون به پاشون ميندازن و سگ درگاه و كوي اونا بودن رو واسه خودشون مايه سربلندي مي دونن و...اگه هر اون چه كه از نياكانشون به جا مونده چه فرهنگي و هنري و چه ساختماني و چيزاي ديگه،ككشونم نمي گزه و چين به پيشوني هم نميارن.

    كورسو : سيد حسن گفت كه امروزه از چيزي به نام تمدن پارسي نشوني نمونده و اون چه كه تو ايران به جا مونده فرهنگ عربي و اسلاميه.همه رگ گردناشون زد بيرون و بهش تاختن كه ياوه گويي نكنه و " با چشم هاي كوردليش " زنده بودن فرهنگ و مردم ايرانو ببينه.راستشو بخواين من يكي كه بهم برنخورد.گفتم راست ميگه.دلمون خوش مي كنيم كه هي خليج فارس خليج فارس بكنيم.به كسايي همچون سيد حسن بتازيم و...يه نگاهي به خودمون بندازين.به باورا و رفتارامون.اين روزا كه تو دهه نخست محرميم،يه نگاهي به در و ديوار شهرامون بندازين.چرا راه دور بريم؟يه گشتي تو همين جهان مجازي و تارنگارا و تارنماها بزنين.چي مي بينين؟همه جا سياه،همه تيره پوش. همه تو سر و سينه و زنجير زنون.همه جا سوگواري و ماتم.اونم واسه چي؟واسه كشته شدن كسي كه هيچي ازش نمي دونيم.نمي دونيم واسه چي جنگيد؟واسه چي كشته شد؟از خودمون نمي پرسيم اگه كسي تو تابستون كشته شده من چرا بايد تو زمستون بزنم تو سر خودم؟و...روزاي ديگه سال چي؟ببينين جشنامون چه روزايين؟جشناي خودمونم تو چه روزايي برگزار مي كنيم؟شمار كسايي كه به مكه و مدينه و كربلا و سامرا و نجف و مشهد و هر جايي كه يادي و يادگاري از تازياني كه بر اين سرزمين تاختن بر جا مونده به چن ميليون ميرسه؟پياما و پيامكاي شادباش و تسليت گفتنامون چه روزايين؟هنوزم مي تونين بگين ما مردماني با فرهنگ ايراني هستيم نه تازي؟

    شرر :  از اون دوستايي كه به اسلام يا هر دين ديگه اي باور دارن و گمون مي كنن راهي كه برگزيدن درسته و من گمراه خواهش مي كنم كه هر چي در چنته دارن رو كنن تا شايد يكي ديگه رو هم به راه راست رهنمون شده باشن و اين جوري كمي به بهشت نزديك تر بشن.

    كبريت : دلم از بس پره در اين باره كه گمون مي كنم هر چي بگم باز انگار هيچي نگفتم و ناگفته هاي بسياري به جا مي مونن.هر كدوم از دوستان اگه خواست ديدگاه خودشو برام بنويسه تا با هم گپ و گفتي داشته باشيم در اين زمينه.اگه هم كساي ديگه اي رو مي شناسين كه مي تونه چيزايي كه گفتم رو به چالش بكشه،خوشحال ميشم اگه با همديگه آشنامون كنين.

    شمع : ترانه اي كه گذشتم رو هم اگه گوش بدين بد نيس.

    فانوس : اون عكسي كه در بالا مي بينين منم،تو همون روزي كه به پاسارگاد رفته بوديم و بر بلنداي كوهي در دشتي كه كاخ ها و آرامگاه كوروش رو در خودش جا داده و من پس از نگاهي به اون چه كه از اون همه كاخ و بارگاه پر شكوه بر جا مونده بود و به دوستم گفتم كه پُرم از پرسش و شگفتي.اون نشونه هاي پرسش و شگفتي رو هم واسه همين به جاي سرم گذاشتم.

اق : اخلاق

    اگه از من بپرسن که ما ایرانیا اخلاق مداریم،من بی درنگ پاسخ میدم که فارسی بله ولی تازی نه.برای این که روشن تر گفته باشم،اون مداری که در تازس اسم مکانه (جای گشتن) نه ولی اون مداری که فارسیه و از نداشتن بیاد چرا و اگه بخوام بيشتر بتابم بايد بگم كه ما مردماني نيستيم كه بر گرد اخلاق بگرديم و اخلاق نداريم.اگه هم برخي ميگن اخلاق نسبيه،من همون رفتاري رو ميگم كه اونا اخلاق مي دونن.شايد بهتر باشه يكي يكي بهشون بپردازيم و ببينيم تا چه اندازه در اين زمينه پا در هواييم.

    بارها گفتيم و شنفتيم كه ما مردماني مأخوذ به حيا هستيم و شرم و آزرم از ما مي ريزه به ويژه از بانوان ايراني و از گفتن،شنفتن،ديدن و خوندن بسياري از چيزا پرهيز مي كنيم. ـ دست كم در جايي كه زنا و مردا با هم هستن. ـ گفتن،شنفتن،ديدن و خوندن چيزايي درباره بوس و كنار و هم خوابگي و اندام به ويژه اندام زنا،تابو و خط قرمزه تا جايي كه زن و شوهراي بسياري از گفتن درباره هم خوابگي و اين كه از چه چيزش خوششون مياد و يا در اون دم آمادگي نزديكي رو دارن يا نه،شرم دارن. ـ شگفتي اينجاس كه از گفتن درابره چيزي شرم دارن كه انجامش ميدن. ـ خود من جايي كه ميرم اون چنون به دور و برم كاري ندارم.درست يادم نمياد چي شد كه اين اومد تو سرم كه من تا حالا در خونه هيچ يك از آشناها لباس زير زنونه نديدم كه براي نمونه شسته باشن و گذاشته باشن خشك بشه.اينو گذاشتم پاي خوب نديدن خودم و پس از اون بر اين شدم به هر جا كه رفتم خوب نگا كنم و ببينم نشوني از اونا مي بينم يا نه.خودم كه چيزي نديدم،از دوستامم پرسيدم و اونا هم گفتن كه نديدن.خب تو سرزميني كه زن بايد همچون مرواريد در صدف باشه،لباس زيرشم نبايد ديده بشه چرا كه شايد بيننده رو به ياد اون چه كه مي پوشونن بندازه.شايدم ديدن لباس زير هر زني به اين مي مونه كه اون چه رو كه از اون پوشونده ببيني.

    تا اينجا رو شايد بشه كاريش كرد ولي واسه من خنگ در يافتن اين سخته كه مردماني با چنين باور و رفتاري چگونه مي تونن در شب نخست زناشويي پشت در اتاق گوش وايسن و پس از برافراشتن پرچم سرخ پيروزي از سوي شادوماد،فرياد شادي سر بدن؟نمي دونم در جايي خوندم يا از كسي شنفتم كه در برخي جاها نزديكان به درون اتاق ميرن و با چشاي خودشون پرده دري پرده دار رو به تماشا ميشينن تا نكنه كلاه سرشون بره و دختر،دختر نباشه و پسر حالا از براي هر چيزي بي پردگي اونو آشكار نكنه و دستمالي آغشته به خون چيزي ديگه ـ براي نمونه دماغ ـ به اونا نشون بده. چگونه مردي مي تونه زنشو ببره آزمايش تا ببينه پيش از اون كه با اون بخوابه بي پرده شده يا اين كه پرده دختر بيچاره از خود دختر واگرفته و روش نميشه رو نشون بده؟يه بار پيش يكي از دوسام تو يه شهر كوچيك بودم.اون شب جشن پيوند ميون دو غنچه ناشكفته بود.هنوز هنگام پسين بود.دوستم گفت كه دوماد رو بردن به گرمابه. گفتم بردن؟گفت بله.گفته مگه خودش نمي تونست بره؟گفت چرا،بردنش تا آمادش كنن. گفتم براي چي؟گفت واسه امشب.يكي از كاراشون اينه كه مردايي كه پيش از اين چنين شبي رو از سر گذرندون به دوماد ياد ميدن كه اون شب رو تشك كه "به كشتي گرفتن نهادند سر"،چكار بايد بكنه.من بازم خنگي هميشگيم گل كرد كه چه جور ميشه تو جايي كه به زنشون،زن،خانم و يا همسر نميگن و بهش ميگن خونه يا بچه ها يا اگه بسي هنر كنن مامان فلاني،به مردي راه و چاه هم خوابگي با زنشو نشون بدن؟

    چندي پيش چن روزي مهمون زن و شوهري از دوسام بودم.يه شب كه من و خانم داشتيم سر به سر هم ميذاشتيم بهم گفت اگه تو نبودي اين شوهر گرامي كه اينجا نشسته،هر روز تا از در خونه ميومد تو،من مي رفتم به پيشوازش اونم منو بغل مي كرد و ماچ مي كرد.منم گفتم خب منم باشم كه باشم،شما كار خودتونو بكنين.گفت نـه، زشته،رومون نميشه.گفتم چه جور روتون ميشه جلوي من سر هر چيز كوچيكي به پر و پاي هم بپيچينن و داد و بيداد راه بندازين ولي جلوي من از يه بغل كردن و لب به لب گذاشتن،شرم دارين؟اينو واسه اين نوشتم كه بگم به باور من اين كه سنجه ارزيابي ما واسه درست يا نادرست بودن هر چيزي شده بوس و كنار ما رو به جايي رسونده كه هستيم.پدرا و مادرا جلوي بچه هاشون هر چي از دهنشون بيرون مياد به هم ميگن.به هم مي توپن.سر همديگه داد ميزنن.كتك كاري مي كنن.هيچ كدوم از اينا زشت نيس و واسه بچه ها بدآموزي نداره ولي ناز و نوازش و بوس و آغوشي از روي مهر يا جز اون، جلوي بچه ها زشته.خيانت اينه كه زن يا مرد برن با يكي ديگه بخوابن ولي دروغ؟اگه نباشه،نميشه.تو دوستي بسي به اين مي باليم كه چشممون دنبال خواهر،مادر دوستامون نيس ولي از دروغ گفتن و پشت پا زدن و سر دوستامون شيره ماليدن و پيچوندنشون روي گردون نيستيم و چه بسا اونا رو مايه زرنگي خودمون مي دونيم.

    راستش من هر چيزي رو با دستاورداش مي سنجم.چنديه به اين رسيدم كه اگه آدمي به بيشتر اين چيزايي كه تا حالا رسيده ـ باوري و رفتاري نه دانشي و فن آوري ـ با درسد بالايي،هم اكنون زندگي بسي بهتر و شادتري داشت.اگه همه لخت بودن،اگه همه هر گاه و در هر جايي كه مي خواستن با همديگه مي خوابيدن،اگه چيزايي به نام چشم پاكي،پاك دامني،يا هر چيزي ديگه اي كه واسه بيشتر مردمان پذيرفتنيه نبود،چي ميشد؟من كه گمون ميكنم درسد خشونت و تجاوز و كشت و كشتار بسي پايين ميومد.

    بوس و كنار رو واسه مادر و پسر،پدر و دختر،خواهر و برادر از بدترين چيزا مي دونيم. ـاز اينم مي گذريم كه بيشتر خشونتا و تجاوزاي گزارش شده،تو خونواده ها رخ ميدن. ـ يه نگاهي به خونواده ها بندازين،ازبس كانون خونواده ها گرمه دست دوزخ رو از پشت بسته.همه دارن همديگه رو به آتيش مي كشن.همه آتيشين.همه مي سوزن و مي سوزونن.بيشتر بچه ها دنبال راهي مي گردن كه از خونه و خونواده دور باشن.پسرا دستشون بازتره و مي تونن بيشتر بيرون خونه باشن يا براي كار به يه جاي ديگه برن يا اين كه واسه خودشون جداگونه خونه بگيرن.دخترا دستشون بسته تره.بسياري از راهاي دررويي كه پسرا دارنو ندارن.يا بايد از خونه در برن كه بازم آينده اي بس سياه و تاريك روبروشونه.يا هر جور شده يه جايي،تو هر ده كوره اي هم كه باشه،دانشگاهي پذيرفته بشن و برن در پي دانش و با نام دانشجويي از خونه و خونواده دور باشن.

    بيشتر مردا با زنا كه گپ مي زنن بهشون نگا نمي كنن تا نكنه با بالا و پايين رفتن جايي از پوششون چششون به چيزايي كه نبايد بيفته و اگه هم چنين بشه نگاشونو زود از اون جا بر مي گردون،از بس كه چشم پاكن.زنا هم كه همش دساشون كار مي كنن و سرگرم بالا پايين كشيدن چيزايي كه پوشيدنن تا مبادا جايي از بدنشون نمايش داده بشه،از بس پاك و پاك دامنن.خود من تا يكي دو سال پيش همين جوري بودم،ولي گذاشتمش كنار،حالا ديگرون ميخوان منو چشم چرون هيز بدونن،بدونن چون چشم پاكي برام ديگه ارزشم نيس چه برسه به اين كه بخوام نشون بدم كه هستم.

    ما از بكار بردن واژه هايي پرهيز ميكنيم و به زبون آوردنشونو زشت مي دونيم با اين كه همون واژه ها رو جاي ديگه به كار مي بريم بدون اين كه اونو گستاخي بدونيم يا بدونن.كسايي هم واسه اين كه واژه اي رو به زبون نيارن كه زشته،تازي يا انگليسيشو به كار مي برن.شايد اين جوري اون واژه ديگه زشت نيس.براي نمونه بيشتر ما به جاي " پستان " ميگيم " سينه " ولي به پستاندار نمي گيم سينه دارا يا به پستونك نميگيم سينِهَك.خب اگه گفتن يا نوشتن پستان يا پستون زشته پس چرا جاهاي ديگه به كار مي بريمش؟چرا تو " اتل متل توتوله " نمي گيم گاو حسن " نه شير داره نه سينه،گاوشو بردن به گينه "؟پستان بخشي از سينه هست نه خود سينه.ما به چشم،ديده هم ميگيم كه جفتشون يه چيزو مي رسونن ولي نمي تونيم به چشم بگيم مردمك،چون مردمك يه چيزه و چشم يه چيز ديگه.تازه اگه سينه همون پستانه كه بيشتر پستان دارا،پستونشون روي شكمشونه نه سينشون.

    كورسو : پيش از هر چيز بسي شرمنده كه چنديه نتونستم بهتون سر بزنم يا چيزي بنويسم.

    شرر : اميدوارم كه تونسته باشم اون چيزي رو كه مي خواستم بگم رسونده باشم ولي اگه كسي دوست داره درباره اين چيزايي كه نوشتم گپ و گفتي داشته باشيم،من با آغوش باز پذيرا هستم.تازه يه چيزايي رو ننوشتم تا بيش از اين روده درازي نكرده باشم.

    كبريت : اميدوارم آهنگي رو كه گذاشتم به همراه خوندن گوش داده باشين. 

اف : لاف و گزاف

شرار عشق تو آتش به جان عاشق زد       شراب چشم تو شوری به قلب شایق زد

در آرزوی روی تو شد چشم نرگسان مخمور     غم تو داغ سیه بر دل شقایق زد

*

عمری به شب روز خم گشتن و راست      این راز و نیاز و ذکر و تسبیح کراست؟

گر بهر رضا و قرب درگاه خداست       باری سخن از بهشت و حورةالعین چراست؟

*

آن زاهد خرقه پوش پاکیزه سرشت!           بر ناصیه اش مهر عبادت چو بهشت

گر کرد ثواب و گر که ننمود گناه                  از ترس جهنم است و از آز بهشت

*

با آن که به جز جفا ندیدیم خوشیم            دست از می خام و زلف ساقی نکشیم

سد بند به پایمان دوسد بار به دوش           بنهاده اند و هم چنان سرو وَشیم

*

هیچ کس آن کس که بنمود او نبود             از وفا دم زد جفا هر دم نمود

زد ز پشتم خنجر از کین عاقبت                 آن که در آغاز ره یاری نمود

*

چون من ز وفا گفتم،با من ز جفا گفتند       گفتند که یکرنگیم،قلبم ز قفا سُفتند 

اندر این دو در بازار،از چه رو نفهمیدم          سادگی و یکرنگی،چون عشق و وفا مفتند

*

عمری ست که در پی خدا می گردیم         در کعبه و در کنشت و ناکجا می گردیم

گه غاضب و جبار و گهی رحمان است         ما خویش ندانیم چرا می گردیم

*

آخر ز چه رو اسیر این خاک شدیم؟            بازیچه دست خاک و افلاک شدیم؟

بودیم در اندیشه چونی و چرا                    ناگاه ز پهنه جهان پاک شدیم

اغ : چراغ

مشتی به در کوبیده شد

کوبنده،بی پاسخ بماند

بر هر دری کوبید مشت

جز ناله در،از کسی

هرگز صدایی برنخاست

*

چون ابروان گردیده ماه

شب گشته تاریک و سیاه

ای مردمان بهر خدا

خواهم نه حتی چلچراغ

شمعی،فروزم پیش راه

*

چون خفته در شب،شهر بود

تاریک آرام و خموش

بی نشان از روشنی،جوش و خروش

هیچ آوای زندگی نامد به گوش

 

    کورسو : این سرآغاز یه سروده بالا بلنده که واسه پرهیز از روده درازی همشو نمی نویسم.هرچن شاید بشه اینو چکیده اون چه که می خواستم بگم دونست.

اع : وداع

     به بهین دوستم میگم:"چرا این جوریه؟یه چیزی نوشتم این همه هم نشونی گذاشتم هیچکی نتونس بگه درباره چی نوشتم.از اون بدتر تا از بوس و کنار نوشتم همه یه چیز دیگه برداشت کردن ولی تو این همه از بوس و کنار و می ناب و ساقی سیمین ساق و چاک گریبان ماهرویان و بسی چیزای دیگه تو این مایه ها گفتی ولی همه از آسمونی بودن و گفتنت داد سخن میدن."گفت:"دس رو دلُم نَذُ که خونه.من نَمدونم چرُ ای کارو رِ با من کِردن؟شاید گمون می کِردن با ای کارشون به من خوبی می کنن ولی نَمدُنُسَّن کاری که به گمونشون از رو دوسّیه،از سد تُ دشمنی بدتره."بهین دوستم بسی دلش خون بود و بسی چیزای دیگه هم گفت که اگه بودم یه روزی براتون میگم.

    تو حق شتر (۱) از کسی گفتم که در همون هنگام که من زاده شدم،زاده شده یا به گفته برخی اون زودتر از من هستی یافته و پیوندی که به گمون  کسانی آسمونیه و مأموری که واسه جلب اومده و دادگاهی که روشن نیس چه روزی برگزار میشه و با چه دادخواستی و در کجا و فراخوندن من واسه گواهی دادن در روز دادگاه و چشم به راه موندن من که همچنان دنباله داره.

    تو حق شتر (۲) از گفتگوی خودم با کسی گفتم که ازش خواستم باهاش هم آغوش بشم ولی اون به بهونه این که من با خودم روراست نیستم و نمی دونم به راستی چی می خوام از این کار سر بازمیزنه و منو تنها رها می کنه و میره.

    تو حق شتر (۳) من از کسایی گفتم که زیر پای من نشستن و به من باورندون که بهترین راه رهایی،راهی شدن من به جاییه که به جز خوبی چیزی درش پیدا نمیشه و منم چنین کردم و دستاوردم چیزی به جز سیاهی و پوچی نبود و افسوس من از این بود که چرا کسای دیگه ای رو هم با خودم راهی کرده بودم.

    بیاین یه کاری بکنیم.تو حق شتر (۱) به جای اون که با من زاده شده،روح بذارین،به جای مأمور،فرشته مرگ،به جای دادگاه،قیامت و چشم به راه موندنی که هنوز دنباله داره و گویا هرگز به پایان نخواهد رسید.میشه گوشه کنایه ای به دادگاهای خودمونم توش دید.

    تو حق شتر (۲) به جای اون که می خوام باهاش همآغوش بشم فرشته مرگ بذارین و به جای هم آغوشی،خودکشی.گمون کنم همین بس باشه.

    تو حق شتر (۳) به جای اون جایی که منو به رفتن به اون جا می کشونن بهشت بذارین و راهی شدن من و بمب به خود بستن و گروهی به همراه خود به مرگ و نیستی کشوندن و پس از راهی شدن،روشن شدن این که همه اون چیزایی که بهم گفتن دروغ بوده و راه برگشتی هم نداشتن.

    کورسو : من کوشش می کنم آهنگایی رو واسه هر کدوم از نوشته هام بذارم که با اون چیزی که نوشتم همخونی داشته باشه واسه همین جدا از سرنخایی که تو خود نوشته ها گذاشته بودم آهنگایی رو گذاشتم که اگه خوب گوش می کردین راهنماییتون می کردن که از چی دارم میگم.حالا اون چیه که هم حقه هم شتریه که در خونه همه می خوابه؟

اظ : حق شتر (3)

    "چون توانستم بدانستم نبود،چون بدانستم توانستم نبود"،بارها به سرم آمده ولی این بار بیش از هر بار دیگر دریافته ام چنین چیزی را.راستش می توانم به آسانی گناه را گردن دیگران بیندازم که بسی زیر پای من نشستند و مرا به چنین کاری و جایی رهنمون شدند.ولی دست کم خود من هم تا این اندازه گناهکارم که گذاشتم آن ها مرا رهنما باشند و مرا بر آن کنند که خود خواهند.هر اندازه که به گذشته برمی گردم تا شاید چیزی بیابم که نشان گر درستی کاری که کرده ام باشد نه تنها روزنه امیدی نمی یابم که هر بار نشانه های بیشتری پیدا می کنم که می توانستم چنین کاری نکنم و راهی دیگر،جز این راهی که آمدم،را برگزینم.

    من برای خودم زندگیی داشتم با کم و کاستی ها و زشتی ها و زیبایی های خودش.نه همه چیز به کامم بود و نه همواره ناکام بودم.گرفتاری ها و دردسرهای خودم را هم داشتم ولی هر جور بود از پس شان برمی آمدم.اگر با نابسامانی و دردسری روبرو می شدم،آن را تنها از چشم دیگران نمی دیدم و خودم را هم یکی از آن ها و گناهکار می دانستم.

    خشک اندیشی،در هر زمینه ای که باشد،نه خوب است و نه پذیرفته.ولی گاهی خشک اندیشی با پوسته دگراندیشی و نو اندیشی و روشن اندیشی و نیک بینی و نیک خواهی خود را می نمایاند.اگر خوب باشی و آرمان گرا و از آن چه که در دور و برت می گذرد در رنج،به چشم گنج در تو خواهند نگریست آنان که دم گرمشان دلگرمی را از تو خواهد گرفت و چون ترا دلسرد و ناامید یافتند،روزنه ای به دلگرمی به رویت می گشایند که راه رهایی این است.

    نمی دانم از روی آگاهی بود و یا ناآگاهی که آنان را کسانی یافتم خواستار راستی و زیبایی.به گرد هم که می آمدیم،آن ها هم همان چیزی را می گفتند که من.همان چیزهایی به باور آنان خوب بود و باید همه از آن ها برخوردار،که من.ولی آن ها دیگران را از برای بدی ها و کاستی ها گناهکار می دانستند و من نه.ولی کم کم با باوراندن این به من که خود تو تا آن جا که می توانی در اندیشه آسایش و آرامش دیگرانی و بد به آنان روا نمی داری ولی دیگران پاسخ کارهای تو را به بدترین گونه داده اند و تا تو در میان چنین کسانی هستی،روی خوشی و خرمی را نخواهی دید،مرا به دیگران بدبین کردند.هر بار هم که من می گفتم ولی با همه این ها من دارم میان آنان زندگی می کنم،گفتند تو تنها زنده ای و زندگی نمی کنی و چاره کار را در کوچ و راهی شدن می دانستند.

    کم کم من از خشم و کینه از دیگران آگنده شدم و تاب زیستن در چنین جایی و با چنین مردمانی را از کف دادم.آن ها هم با گفتن از خوبی ها و زیبایی هایی که هر روز در این جا کمرنگ تر می شدند و در آن جایی که آن ها می گفتند به آسانی و فراوانی در دسترس بودند،هر دم آتش رفتن را در من فروزان تر می کردند.من دیگر پذیرفته بودم که راه رهایی از دوزخی که در آن گرفتارم رفتن به بهشتی است که آن ها از آن دم می زدند.

    کم کم خودم را برای رفتن آماده می کردم.آن ها هم راه کارهایی که داشتم و راه هایی را که می توانستم بروم را برایم روشن می کردند و از خوشی و آسایشی که با راهی شدن به آن دست پیدا می کردم داد سخن می دادند.دیگر شب و روز در رویای آن ور بودم و خودم را می دیدم که برای نخستین بار،بی دغدغه کسی و فردایی،به آرامشی راستین رسیده ام.سرانجام رسید آن دمی که من به سوی آزادی و رهایی بال گشودم و پرواز کردم.

    حلا چندی از راهی شدنم می گذرد.ولی از هیچ کدام از چیزهایی که خواهانشان بودم و مرا به امید به دست آوردن آن ها به راهی شدن کشانده بودند،هیچ نشانی نیست.در گوشه ای تنگ و تاریک و سرد به سر می برم و دیگر امیدی به این هم ندارم که روشنایی از روزنی بر من تابیدن بگیرد و مرا از این کابوس برهاند.کابوسی که دامنم را گرفته و رها نمی کند که چرا من خودم تنها با پای خودم راهی نشدم و کسان دیگری را هم با خودم به همراه آوردم؟

    و چه دردی از این جانسوزتر؟؟؟

    کورسو : ۱۱:۳۰ یکشنبه ۲۱/۱۰/۸۲ بخش سوم از سه گانه ای که دو بخش پیشینشو پیش از این نوشتم،نگاشتم.خواستم همونو بازنویسی کنم ولی دیدم شاید پیچیده تر بشه واسه همین این جوری نوشتمش و تا تونستم سرنخ گذاشتم تا روشن بشه که درباره چی نوشتم.امیدوارم این جوری دیگه بتونین بگین چرا حق شتر؟

 

اط : حق شتر (2)

    گفت:"چی شده؟چرا نگرانی؟"گفتم:"دودلم.نمی دانم انجام این کار درست است یا نه؟"گفت:"باز شروع کردی؟بعد از این همه جر و بحثی که در این مدت با هم داشتیم، باز برگشتی سر خانه اول و میگویی دودلی؟این را که از همان روز اول هم میگفتی."

    گفتم:" به من حق بده.البته دودلیم به خاطر خود کار نیست،یعنی بیشتر به خاطر دیگران است،می ترسم دیگران بفهمند و همین آب باریکه آبرویم هم برود.دست کم می توانیم به یک جای خلوت برویم که کسی آن جا نباشد و اگر به جایی برویم که حالا حالاها گذر هیچ کس به آن جا نیفتد که خیلی بهتر است.این جوری شاید کسی از ماجرا خبردار نشود و اگر هم دیگران بویی ببرند می توانم بگویم تو مرا اغفال کرده ای و یا این که دیگران به زور مرا وادار به انجام این کار کرده اند.ولی تو می گویی که من حتماً باید در خانه و روی تختخواب و آن هم وقتی همه در خانه اند به وصال تو برسم و اصلاً فکر این را نمی کنی که به هر حال من هم برای خودم کسی هستم و هستند کسانی که برای من احترام قائل هستند،آن هم به خاطر رفتار و عقاید من.حالا اگر من دست به کاری بزنم که در تمام عمرم انجام آن را بد می دانستم و کنندگانش را نکوهش می کردم،نخواهند گفت فلانی هم طبل تو خالی بود و گفتار و کردارش از زمین تا آسمان با هم فرق داشت و چه ریاکارانه در تما این سال ها ما را فریب داد؟و هر چه قدر هم من بگویم که برای اولین بار چنین کاری کرده ام باور نخواهند کرد.تاره اگر مجالی برای گفتن بیابم."

    گفت:"اتفاقاً من هم کم کم دارم به گفته های تو شک می کنم.مگر تو نبودی که می گفتی کار خوب را تنها باید به خاطر خوب بودنش انجام داد نه به امید پاداش و تحسین و کار بد را تنها به دلیل بد بودنش است که نباید انجام داد،نه از ترس عذاب و نفرین؟"گفتم:"چرا،ولی این چه ربطی به گفته های من دارد؟"

    گفت:"خیلی هم ربط دارد.اگر تو این کار را بد می دانی که دیگر بحث کردن ما دلیلی ندارد و از همین لحظه تو را به خیر و مرا به سلامت و اگر هم بد نمی دانی که دیگر فرقی نمی کند که همه بفهمند یا هیچ کس نفهمد،البته بنا به اعتقاد خود تو."

    گفتم:"راستش را بخواهی من هنوز هم این کار را بد می دانم.فقط از روی کنجکاوی و برای تجربه کردن است که می خواهم طعم آغوش تو را بچشم و بدانم این چه طعمی است که این همه خواهان دارد؟حالا اگر من بار اولم می باشد تو که در این کار استادی و کار همیشگی ات می باشد.برای تو چه فرقی می کند که نظر من چیست و یا این که کجا باشد؟"

    گفت:"درست است که من دیگر به این کار عادت کرده ام و دیگر نه لذتی برایم دارد و نه رنجی ولی این برایم مهم است که بعد از آن همه گفتگو به نتیجه ای برسیم.تازه تو خیال می کنی اگر دست خودم بود و می توانستم این کار را را پیشه خود می کردم؟ ولی چه کنم که "نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت".تو هم بهتر است دست کم با خودت روراست باشی.اگر هم آغوشی با مرا بد می دانی،بهتر است که اصلاً به آن فکر هم نکنی و اگر بد نمی دانی که من همیشه در دسترس هستم."این را گفت و از من جدا شد.

    گفتم:"کجا می روی؟هنوز صحبت مان تمام نشده."گفت:"تا تو با خودت روراست نباشی به جایی نخواهیم رسید.هر وقت توانستی خودت را گول نزنی مرا خبر کن." گفتم:"اگر هم آغوش نگشتی،هم صحبت خوبی بودی و از گفتگو با تو لذت بردم." گفت:"پس طعم بوسه و آغوشم را نچشیده ای که لذتی دارند بس دلچسب تر از لذت همدمی ام،که آن هم بستگی به حال و روز خود تو دارد.خدا نگه دار."

    این را گفت و مرا با خود رها کرد و رفت.

    کورسو : اینو یه بار ۱۲:۲۷ دوشنبه ۱۵/۱۰/۸۲ نوشتم و یه بار دیگه ۱۸:۲۷:۳۶ یکشنبه ۲۴/۸/۸۳ بازنویسیشو به پایان بردم.گمون کنم این بار دیگه بتونین بگین چرا حق شتر نامیدمش؟

    شرر : اینم پاسخ پرسش نخستی که تو "تقاص"پرسیده بود:تقاص رستمانه ای بود از این سروده بهین دوستم:"سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی"

    کبریت : اینم پاسخ پرسش دوم:بیت های اول،دوم،سوم،چهارم،نهم،دهم و یازدهم رو پیشتر سروده بودم.